فصل سوم
لندن؛ شهری که از او نمایشنامهنویس ساخت
وقتی ویلیام شکسپیر به لندن رسید، این شهر دیگر شبیه استراتفورد نبود؛ نه از نظر اندازه، نه از نظر صدا و نه از نظر رؤیاهایی که در آن جریان داشت. لندن در واپسین سالهای سده شانزدهم، شهری بود که هر روز بزرگتر میشد. کشتیها از سراسر اروپا در بندر پهلو میگرفتند، بازرگانان ثروت تازهای به شهر میآوردند و هزاران نفر، درست مثل شکسپیر، برای ساختن آیندهای بهتر به آنجا مهاجرت میکردند.
اما لندن، چهره دیگری هم داشت. خیابانهای باریک و شلوغ، بیماریهای واگیردار، فقر، جرم و خشونت، بخشی از زندگی روزمره مردم بود. گاهی با شیوع طاعون، درهای تماشاخانهها ماهها بسته میشد و بازیگران از کار بیکار میماندند. هنر در آن روزگار، بیش از آنکه شغل امنی باشد، نوعی
... دیدن ادامه ››
قمار بود.
با این حال، تئاتر با سرعتی شگفتآور رشد میکرد.
تا پیش از آن، بیشتر نمایشها در میدانهای شهر یا حیاط مهمانخانهها اجرا میشد، اما حالا ساختمانهایی مخصوص نمایش ساخته شده بود؛ بناهایی چندضلعی و روباز که هزاران نفر را در خود جای میدادند. مردم از همه طبقات اجتماعی کنار هم میایستادند؛ اشراف در جایگاههای سرپوشیده مینشستند و کارگران، شاگردان و دستفروشان در حیاط مرکزی، ایستاده نمایش را دنبال میکردند. برای نخستین بار، تئاتر به هنری مردمی تبدیل شده بود.
شکسپیر وارد همین جهان شد.
دقیقاً نمیدانیم نخستین روزهای او چگونه گذشت. اسناد تاریخی در این باره سکوت کردهاند. اما در کمتر از چند سال، نامش در کنار بازیگران و نمایشنامهنویسان حرفهای دیده میشود. او تنها نویسنده نبود؛ بازیگر هم بود و مهمتر از آن، بهتدریج به یکی از سهامداران یک گروه نمایشی تبدیل شد؛ تصمیمی که بعدها استقلال مالی او را تضمین کرد.
در همان سالها، نخستین نمایشنامههایش روی صحنه رفتند.
او کار خود را با نمایشهای تاریخی آغاز کرد؛ آثاری که به پادشاهان انگلستان، جنگهای داخلی و کشمکشهای قدرت میپرداختند. نمایشهایی مانند سهگانه هنری ششم و ریچارد سوم تنها روایت گذشته نبودند؛ بازتاب دغدغههای روزگار خودشان نیز بودند. تماشاگران در داستان پادشاهان، سیاست زمانه خود را میدیدند.
در کنار آنها، شکسپیر به سراغ کمدی هم رفت. کمدی اشتباهات، رام کردن زن سرکش و دو نجیبزاده ورونایی نشان میدادند که او تنها نویسنده تراژدی نیست؛ بلکه به همان اندازه، زبان شوخی، سوءتفاهم و طنز را نیز میشناسد.
آنچه آثار او را از بسیاری از همعصرانش جدا میکرد، تنها داستان نبود؛ شخصیتها بودند.
پیش از او، قهرمانان نمایش اغلب یا کاملاً نیک بودند یا کاملاً شرور. اما شکسپیر انسان را پیچیدهتر از این میدید. شخصیتهایش اشتباه میکردند، تردید داشتند، دروغ میگفتند، عاشق میشدند، خیانت میکردند و گاهی در یک لحظه، میان دو انتخاب متضاد گرفتار میشدند. او نخستین کسی نبود که چنین شخصیتهایی خلق میکرد، اما کمتر نویسندهای تا آن زمان توانسته بود این اندازه به ذهن انسان نزدیک شود
در سال ۱۵۹۲، همانطور که نامش آرامآرام بر سر زبانها میافتاد، اتفاقی عجیب رخ داد. رابرت گرین، نمایشنامهنویس مشهور، در رسالهای تند او را هدف حمله قرار داد و با لحنی تحقیرآمیز، شکسپیر را «کلاغ تازهبهدورانرسیده» خواند؛ کسی که به زعم او، پرهای دیگران را بر تن کرده و خود را نویسندهای بزرگ جا زده است.
این حمله، بیش از آنکه به شکسپیر آسیب بزند، نشان داد که او دیگر رقیبی جدی برای نویسندگان نامدار لندن شده است. کمتر کسی برای حمله به یک نویسنده گمنام وقت میگذاشت.
چندی بعد، طاعون دوباره لندن را دربر گرفت و تماشاخانهها تعطیل شدند. برای بسیاری از بازیگران، این تعطیلی به معنای بیکاری و فقر بود، اما شکسپیر از این وقفه به شکلی دیگر استفاده کرد. او در این دوران دو منظومه بلند، ونوس و آدونیس و تجاوز به لوکرس را منتشر کرد و آنها را به هنری رایتسلی، ارل ساوتهمپتون، تقدیم نمود. این آثار با استقبال روبهرو شدند و نام او را در میان اهل ادب نیز مطرح کردند.
وقتی طاعون فروکش کرد و سالنهای نمایش دوباره گشوده شدند، ویلیام شکسپیر دیگر آن جوان گمنامی نبود که چند سال پیش از استراتفورد آمده بود. او نویسندهای شناختهشده، بازیگری حرفهای و عضوی مهم از یکی از موفقترین گروههای نمایشی لندن بود.
اما بزرگترین موفقیت هنوز در راه بود.
چند سال بعد، گروه او تماشاخانهای خواهد ساخت که نامش برای همیشه با نام شکسپیر گره میخورد؛ جایی که هملت، اتللو، شاه لیر و مکبث برای نخستین بار جان خواهند گرفت و تاریخ تئاتر مسیر تازهای پیدا خواهد کرد.