در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد لهاک درباره اکران فیلم‌تئاتر هملت ماشین: فصل چهارم گلوب؛ صحنه‌ای که جهان را تغییر داد در زمستان سال ۱۵۹۸،
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 02:49:04
فصل چهارم

گلوب؛ صحنه‌ای که جهان را تغییر داد

در زمستان سال ۱۵۹۸، گروه بازیگری شکسپیر با بحرانی روبه‌رو شد. قراردادی که به آن‌ها اجازه می‌داد از تماشاخانه «The Theatre» استفاده کنند، به پایان رسیده بود و صاحب زمین حاضر نبود آن را تمدید کند. اختلاف بالا گرفت و آینده گروه در هاله‌ای از ابهام فرو رفت.
آنچه بعد رخ داد، بیشتر به داستانی ماجراجویانه شباهت دارد تا یک رویداد حقوقی.
در شبی سرد، زمانی که صاحب زمین در شهر حضور نداشت، اعضای گروه به همراه نجاران و کارگران، ساختمان چوبی تماشاخانه را قطعه‌قطعه کردند. تیرهای عظیم بلوط، ستون‌ها و الوارها شماره‌گذاری شد و از میان خیابان‌های لندن تا ساحل رود تیمز حمل گردید. چند ماه بعد، همان چوب‌ها در زمینی تازه، دوباره سر ... دیدن ادامه ›› برآوردند.
نام ساختمان جدید را «گلوب» گذاشتند؛ کره‌ای که قرار بود جهان را در خود جا دهد.
امروز، وقتی از شکسپیر سخن می‌گوییم، تصویر گلوب تقریباً جدایی‌ناپذیر از نام اوست، اما در آن روزگار، این تماشاخانه تنها یک سرمایه‌گذاری جسورانه بود. تفاوت مهم آن با بسیاری از سالن‌های دیگر این بود که شکسپیر فقط نویسنده یا بازیگر آن نبود؛ او یکی از سهام‌داران اصلی مجموعه نیز به شمار می‌رفت. این تصمیم، درآمدی ثابت برایش فراهم کرد و برخلاف بسیاری از هنرمندان هم‌عصرش، او را از وابستگی کامل به دربار یا اشراف بی‌نیاز ساخت.
گلوب ساختمانی روباز و چندضلعی بود که هزاران تماشاگر را در خود جای می‌داد. صحنه به میان جمعیت پیش می‌آمد و بازیگران تنها چند قدم با مردم فاصله داشتند. نور مصنوعی وجود نداشت؛ نمایش‌ها در روشنایی روز اجرا می‌شدند و تخیل تماشاگر، بخش بزرگی از دکور را می‌ساخت.
در این فضا، واژه‌ها اهمیت بیشتری از تزئینات داشتند.
اگر قرار بود بازیگری بگوید: «اکنون در دشت‌های فرانسه‌ایم»، تماشاگر آن دشت را در ذهن خود می‌ساخت. اگر از طوفان سخن می‌رفت، صدای بازیگران و چند وسیله ساده، جای هزاران جلوه بصری امروز را می‌گرفت. همین محدودیت‌ها، شکسپیر را به نویسنده‌ای تبدیل کرد که بیش از هر چیز، بر قدرت زبان تکیه داشت.
در همین سال‌ها بود که دوران طلایی نویسندگی او آغاز شد.
در فاصله‌ای نسبتاً کوتاه، نمایشنامه‌هایی پدید آمدند که نه‌تنها تماشاگران لندن، بلکه نسل‌های آینده را نیز دگرگون کردند. ژولیوس سزار، همان‌طور که شما دوست دارید، شب دوازدهم و اندکی بعد، هملت، یکی پس از دیگری روی صحنه رفتند.
اگر آثار نخستین او بیشتر بر حادثه استوار بودند، اکنون نگاهش به درون انسان معطوف شده بود.
در هملت، مسئله دیگر تنها انتقام نبود؛ تردید بود. در ژولیوس سزار، پرسش اصلی فقط ترور یک فرمانروا نبود؛ نسبت قدرت و اخلاق بود. شخصیت‌های او دیگر تنها عمل نمی‌کردند؛ فکر می‌کردند، استدلال می‌کردند، با خودشان گفت‌وگو می‌کردند و گاه زیر بار همین اندیشیدن، از پا درمی‌آمدند.
شکسپیر زبان نمایش را نیز دگرگون کرد. او واژه‌های تازه ساخت، اصطلاحاتی را وارد گفتار روزمره کرد و مرز میان شعر و نثر را شکست. اشراف در نمایشنامه‌هایش می‌توانستند شاعرانه سخن بگویند و دلقکان، عمیق‌ترین حقیقت‌ها را با شوخی بیان کنند. همین آمیختگی، آثار او را برای همه طبقات جامعه قابل فهم می‌کرد.
موفقیت، زندگی شخصی او را نیز تغییر داد.
او به‌تدریج ثروت قابل توجهی به دست آورد؛ در استراتفورد خانه‌ای بزرگ به نام «نیو پلیس» خرید، در معاملات ملکی سرمایه‌گذاری کرد و برای خانواده‌اش امنیت مالی فراهم آورد. این موفقیت، در میان نمایشنامه‌نویسان هم‌عصرش کم‌سابقه بود؛ بسیاری از آنان با وجود شهرت، زندگی خود را در تنگدستی به پایان رساندند.
اما در پس این سال‌های پرشکوه، اندوهی نیز وجود داشت که سایه‌اش هرگز کاملاً از زندگی شکسپیر کنار نرفت.
در سال ۱۵۹۶، تنها پسرش، همنت، در یازده‌سالگی درگذشت. علت دقیق مرگ او مشخص نیست؛ احتمال می‌دهند بیماری‌های واگیردار عامل آن بوده باشد. هیچ نوشته‌ای از شکسپیر درباره این فقدان باقی نمانده و نمی‌توان با قطعیت گفت این حادثه چه اثری بر او گذاشت.
با این حال، بسیاری از پژوهشگران معتقدند که از سال‌های پس از مرگ همنت، جهان نمایشنامه‌های او تاریک‌تر و پیچیده‌تر شد. اندکی بعد، تراژدی‌هایی پدید آمدند که مرگ، سوگ، تنهایی و شکنندگی انسان در آن‌ها حضوری پررنگ داشت؛ آثاری مانند اتللو، شاه لیر و مکبث.
رابطه مستقیم این دو رویداد را نمی‌توان اثبات کرد، اما هم‌زمانی آن‌ها، همچنان یکی از موضوعات مهم پژوهش‌های شکسپیرشناسی است.
در آغاز قرن هفدهم، ویلیام شکسپیر دیگر فقط نمایشنامه‌نویسی موفق نبود. او به چهره‌ای تبدیل شده بود که نامش ضامن فروش نمایش‌ها بود؛ نویسنده‌ای که هر اثر تازه‌اش با انتظار تماشاگران همراه می‌شد و گروه بازیگری‌اش، از معتبرترین گروه‌های انگلستان به شمار می‌رفت.
اما بزرگ‌ترین تراژدی‌های او هنوز نوشته نشده بودند؛ آثاری که قرار بود نه درباره پادشاهان، بلکه درباره خود انسان سخن بگویند؛ انسانی که میان جاه‌طلبی، عشق، جنون، قدرت و مرگ، راهی برای نجات نمی‌یابد.