برداشتی شاید احساسی بر نمایش "اینجا سال مندند"
تعداد کمی نمایش را به خاطر میآورم که بعد از خاموش شدن چراغ های سالن به جای آنکه
... دیدن ادامه ››
به داستانش فکر کنم در مورد ضرورت مرگ فکر کرده باشم و این نمایش هم برای من از همان دست اجراها بود.
دلیل این نبود که اینجا سال مندند مرگ را تراژیک نمایش داد بلکه به این دلیل بود که برای لحظهای کوتاه آرامشی را در مرگ دیدم که از دل زندگی خانوم خانوما برمیخاست و این احساس نه صرفا از دیالوگها بلکه از مجموعهای از انتخابهای دقیق اجرایی شکل گرفت.
این نمایش، از همان آغاز، جهانش را بیرحمانه کوچک میکند، چند سال مند که همچون جنازهها روی هم تلمبار شدهاند، یک تخت در مرکز صحنه، وسایل شخصی آویزان به همان تخت و خط سفیدی که مرز این جهان را صریح مشخص میکند. طراحی صحنه به وضوح هیچ تلاشی برای بازنمایی یک آسایشگاه واقعی ندارد؛ زیرا مسئله این نمایش مکان نیست. آنچه قرار بوده است ساخته شود، جهانی بسته است؛ جهانی که شخصیتهای ما در آن زندگی میکنند، میخوابند، شوخی میکنند، خاطره تعریف میکنند، بیمار میشوند، میرقصند و در نهایت میمیرند، بیآنکه واقعا از ان خارج شوند.
خط سفید دور صحنه، برای من از همان لحظه نخست، بیش از آنکه یک عنصر بصری باشد، به حضوری تهدید کننده بدل شد. نمایش توضیح خاصی در مورد آن نمیدهد، اما دقیقا همین موضوع قدرت آن را بیشتر میکند. خانوم خانوما تلاش میکند از این مرز عبور کند و ناکام میماند؛ ناکامیای که رفته رفته انگار زاییده ناتوانی خودش یا جلوگیری سه شخصیت دیگر نیست، بلکه انگار این خود جهان نمایش است که او را درون خود نگه میدارد و اینجاست که آسایشگاه تمثال خوبی از یک زندانی ذهنی و زمانی است.
تصمیم کارگردان برای چرخاندن تخت به نظرم بسیار هوشمندانه و ظریف است، تغییر میزانسنی که به تدریج حاکی از این است که شاید تخت بچرخد، روزها بگذرد، تراژدی تخریب آسایشگاه به مثابه یک مرگ نزدیک شود اما شخصیتهای داستان ما در همان نقطه باقی ماندهاند و کمکی از بیرون نمیرسد، این چرخش، تصویری صریح از درجا زدن است.
در این میان، به نظرم خانوم خانوما با بازی درخشان نادیا پشم چی آرام آرام به استعارهای از میل به رهایی تبدیل میشود، او کمتر از دیگران حرف میزند و بیشتر از دیگران به رفتن فکر میکند، حتی وسایلش را جمع میکند و بسیار به بیرون از خط سفید نزدیک میشود و حتی وقتی در پوشش مرگ فرصتی برای او فراهم میشود که از این زندان که به دقت در جهان نمایش ساخته شده است رهایی یابد، او به زندگی بر میگردد. صحنهی به اصطلاح احیای او برای من صحنهای تکان دهنده بود، احیا که ذاتا پیروزی زندگی است و لحظهای است که مرگ شکست میخورد، حالا معنایی وارونه پیدا میکند و برای خانوم خانوما به سوال تبدیل میشود که "چرا؟" و این سوال دیگر پرسش شخصیت نیست بلکه شاید حتی برای مخاطب (حداقل من) هم سوال میشود که چرا باید با تمام میلی که به آزادی (مرگ) داریم به زندگی برگشت؟ و از همین جا به نظرم مسیر جدیدی در سیر من در این نمایش آغاز میشود.
شب سال نو، اوج احساسات من در این نمایش به عنوان یک مخاطب بود، از جایی که فتاح میگوید "ای کاش نجاتت نمیدادم" و در مرزی بین اخلاق و رنج گرفتار میشود.
این جا جاییست که من نیز (حداقل به میزانی کمی) با شخصیت نمایش اشک ریختم، وقتی او از میوهای سخن میگوید که ورودیای است که خروجی ندارد دیگر این صرفا یک استعاره شاعرانه نیست، تمام این اجرا به نظر من از ابتدا درباره ورودیهایی بوده است که خروجی ندارند، ورود به سالمندی، ورود به فراموش شدگی، ورود به انزوایی که خانواده، جامعه و حتی زمان، دیوارهایش را بلند تر کرده است. مرگ در پایان نمایش در نهایت نه پیروزی است و نه شکست، تنها نخستین دری است که واقعا به جایی دیگر باز میشود.
در پایان، به نظرم نمایش "اینجا سال مندند" از ناتوانی در خروج حرف میزند. و وقتی خروج از همه راهها ناممکن میشود، مرگ دیگر صرفا پایان زندگی نیست بلکه پایان انتظار است. و سوال اینجاست که اگر زندگی به تعلیقی بی پایان تبدیل شود، آیا هنوز نامش زندگی است؟
پ.ن. خانوم خانوما به نظرم هنوز یکی از ناشناخته ترین شخصیتهای تاریخ نمایشهاییست که دیدهام. شاید روزی این متن را بروزرسانی کردم.