پیش از آنکه نخستین دیالوگ روی صحنه شنیده شود، سالن در سکوتی فرو میرود که تنها صدای آرام جابهجا شدن تماشاگران آن را میشکند، نورها خاموش میشوند و تاریکی، بیآنکه شتابی داشته باشد، آرامآرام تمام فضای سالن را در برمیگیرد، در چنین لحظهای، مخاطب هنوز چیزی از داستان نمیداند؛ نه شخصیتها را میشناسد و نه از جهان نمایش آگاه است.
اما همان تاریکی نخستین، پیش از هر کلمهای، نخستین قرارداد نمایش را با تماشاگر میبندد؛ قراردادی که از او میخواهد این بار، بیش از آنکه با چشم ببیند، با گوش بشنود، با ذهن تصور کند و با احساس، جهان پیش روی خود را بسازد.
فصل اول/ وقتی چراغها خاموش
... دیدن ادامه ››
میشوند
در نخستین لحظات اجرا، نور به اندازهای بر صحنه میتابد که تنها خطوطی از بدن بازیگران و سایههایی کشیده بر کف صحنه دیده شود. صداها زودتر از تصویر وارد میشوند؛ زمزمهها، خندههای کوتاه، صدای قدمهایی که گویی مسیر خود را با حافظه پیدا میکنند و نه با نگاه. اندکاندک گروهی از دختران و پسران با لباسهایی یکدست بر صحنه ظاهر میشوند.
در نگاه اول، شور و سرزندگی آنان چیزی متفاوت از هر جمع جوان دیگری نیست؛ با یکدیگر شوخی میکنند، میخندند، گفتوگو میکنند و فضای خوابگاه یا مدرسهای شبانهروزی را زنده میکنند. اما تنها چند ثانیه کافی است تا مخاطب متوجه شود نسبت این آدمها با جهان اطرافشان متفاوت است. زاویه سرها، مکث در گامها، شیوه واکنش به صدا و حرکت دستها، آرامآرام حقیقتی را آشکار میکند که نمایش هیچ عجلهای برای اعلام آن ندارد؛ این جوانان نابینا هستند.
همین انتخاب در شیوه معرفی شخصیتها، یکی از نخستین نشانههای زبان اجرایی شعلههای سرکش تاریکی است. نمایش، نابینایی را با دیالوگ توضیح نمیدهد؛ آن را از دل کنش، ریتم و بدن بازیگران به مخاطب منتقل میکند. تماشاگر پیش از آنکه بشنود این شخصیتها نابینا هستند، آن را احساس میکند و همین، نخستین پیوند او با جهان اثر را شکل میدهد.
اما آنچه این جهان را از یک بازنمایی صرف فراتر میبرد، حضور شخصیتی است که قرار است تعادل این فضای به ظاهر آرام را بر هم بزند. ورود ایگناسیو، دانشآموز تازهوارد، تنها ورود یک شخصیت جدید نیست؛ ورود پرسشی است که تمام مناسبات این مدرسه را به چالش میکشد. او با عصای سفیدش وارد صحنه میشود؛ نه با تردید، بلکه با نوعی مقاومت درونی. از همان نخستین گفتوگوها، روشن است که نگاه او با دیگران تفاوت دارد. او حاضر نیست شرایط موجود را تقدیر بداند و همین تفاوت، آرامآرام شکافی در جهانی ایجاد میکند که سالها بر پایه پذیرش و سازگاری بنا شده است.
در این لحظه، نمایش از روایت یک مدرسه نابینایان فاصله میگیرد و وارد قلمرویی میشود که مساله اصلی آن دیگر ندیدن نیست؛ بلکه نسبت انسان با حقیقت است. آیا حقیقت، حتی اگر رنجآور باشد، ارزش طلب کردن دارد؟ یا آرامشی که از پذیرش وضعیت موجود به دست میآید، انتخابی معقولتر است؟ این پرسشی است که نمایش، بیآنکه پاسخی قطعی ارائه دهد، از همان دقایق نخست پیش روی مخاطب قرار میدهد.
آنچه در طول اجرا بیش از هر چیز جلب توجه میکند، هماهنگی دقیق میان طراحی حرکت، صدا و سکوت است. در جهانی که شخصیتهایش از دیدن محروماند، شنیدن به مهمترین ابزار ادراک تبدیل میشود و اجرا نیز همین منطق را به مخاطب منتقل میکند. گاه صدای برخورد آرام عصا با زمین، بیش از یک تغییر نور معنا میآفریند و گاه سکوتی چندثانیهای، سنگینتر از طولانیترین دیالوگها بر سالن مینشیند. مخاطب، خواسته یا ناخواسته، به تدریج وارد نظام ادراکی دیگری میشود؛ نظامی که در آن، گوش جای چشم را میگیرد.
در پایان پرده نخست، هنوز داستان همه رازهای خود را آشکار نکرده است، اما جهان نمایش شکل گرفته است؛ جهانی که مرز میان تاریکی و روشنایی را نه با نور صحنه، بلکه با نسبت شخصیتها با حقیقت تعریف میکند. از اینجا به بعد، آنچه روی صحنه رخ میدهد، تنها روایت زندگی چند دانشآموز نابینا نیست؛ بلکه مواجهه دو نوع نگاه به جهان است؛ نگاهی که آرامش را در پذیرش میجوید و نگاهی که حتی به بهای رنج، خواهان دیدن است.
نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:
https://irna.ir/xjXNLw