من پادشاه نوکتیرا هستم
از زبان مالخازار
در قصر نوکتیرا هستم. قصر من.
در تالار اصلی. بر تختم تکیه زده ام. یک آرنج بر دسته ی آن و انگشتانم زیر چانه ام. لب هایم به دو سمت صورتم کشیده شده اند. لبخند بر لب دارم. خوشحالم.
در حالی که دنیای نوکترنال کتدرال از همیشه دیوانه تر شده و احمق های غمگین می خواهند خون به پا کنند تا به وجود پوچشان معنی بدهند.
و در حالی که بدن انسان ها تبدیل به ضیافتگاه کرم های انگلی لولنده شده و تن های مرده و نیمه زنده ی آن ها را در گوشه و کنار به آتش می کشند.
اما
... دیدن ادامه ››
من خوشحالم.
درست در میان این آشوب، من بالاخره دارم حسش می کنم. بیش از هر زمان دیگری.
این را که پادشاه نوکتیرا هستم.
سقف بلند این تالار. مه های خاکستری مصنوعی که با جادو درست شده اند و زیر آن در حرکتند. رگه های سرخ بین آن ها.
قبلا به آن ها نگاه می کردم و میله های زندان را می دیدم. اما حالا خانه می بینم.
اینجا قصر من است و نوکتیرا سرزمین من.
و من پادشاه آنم.
بالاخره می توانم به این فکر کنم. حسش کنم.
نمی توانستم، در آن وقت که داغ خدایی بر پیشانی ام خورده بود.
اما من چنگال در پوست و گوشتم فرو کردم و آن داغ را کندم و در آتش انداختم.
سلستیا، ایلورا، میرن. همسر و دخترانم.
هنوز دلتنگ آن ها می شوم و قلبم با فکر کردن به آن ها به درد می آید. اما حالا من این رنج را به عنوان باری که باید حمل کنم، پذیرفته ام.
دیگر به دنبال آن نیستم که بر شانه ی لرد سابیس یا نوکتیرایی ها بیندازمش.
حالا من اینجا هستم و از آنچه می کنم، لذت می برم. فرمانروایی بر نوکتیرا. سرزمینی که ساعات شب در آن طولانیست و کمتر رنگ خورشید را به خود می بیند. درخت هایش رفیعند، با برگ هایی که انگار دوده بر آن ها نشسته. و اقیانوسی در انتهای آن است که وعده ی وسوسه انگیز رسیدن به دنیایی دیگر را می دهد، اما اگر در آن پا بگذاری، تنها خوراک سایرن ها خواهی شد.
من عاشق تمام این ها هستم.
این دیوانگی فقط فرصتیست برای من تا بتوانم مثل خمیری در میان دستانم بفشارمش و به آن شکل بدهم، نظم بدهم.
نفسم را با رضایت بیرون می دهم. نگاهم را پایین می برم و وقتی چشمانم به موجود آشفته ای که در برابرم ایستاده، می افتد، لبخند از لبانم محو می شود.
او راهب پطروس است. صورتش با درماندگی در هم رفته، پلک هایش متورم و سرخ است و موهای بلند و مجعد طلایی اش به هم ریخته است.
راهب اعظمم آتلور کنارش ایستاده و از او درباره ی حادثه ای که در مرز رخ داده، می پرسد. پطروس که واضح است حواسش جای دیگری سیر می کند، با لکنت جواب هایی نه چندان مربوط به او می دهد.
می دانم چه چیز او را به این حال انداخته.
مساله آن همروحی سرخ مویش، لوی جادوگر است.
بعد از نابودی قلب سیاه، دنیا کاملا ویران نشد. همچنان به روح لرد سابیس متصل ماند، اما روند سراشیبی را در پیش گرفت. و لوی در تلاشی برای نجات این دنیا، البته به گفته ی خودش، تونلی بین قلب خودش و آن ساخت. و حالا در حال ایجاد یک شبکه است. تنیده شده از رگه های بی شمار آبی و درخشان. از حیات خودش و این دنیا. او سعی دارد جایگزینی برای قلب سیاه بسازد و از ما خواسته وقتی کارش تمام شد، قلبش را از سینه اش بیرون بیاوریم و در بدن لرد سابیس بگذاریم.
و پطروس فکر می کند لوی دارد به مرگ می رود. به او گفته ایم که قلب لرد سابیس را در سینه اش می گذاریم و او زنده می ماند. اما او قبول نمی کند. مساله ممکن بودن این فرآیند نیست. او گمان می کند لوی دارد می میرد، چون دیگر میلی به زندگی ندارد.
چیزی گلویم را فشار می دهد. حال خوشی که داشتم، خاکستر می شود.
دوباره. جنون. غم. سوگ. استیصال. میل به ویرانی.
اما این بار نه.
پطروس را صدا می کنم. صحبت بین او و آتلور قطع می شود. رویشان را به سمت من برمی گردانند. پطروس چشمان آبی غمناکش را به من دوخته. چیزی در قلبم نرم می شود. به خاطر سوگ خود او. به خاطر شباهتش با گابریل.
من:
"پطروس!
تو فکر می کنی من و گابریل می گذاریم لوی، متحد با ارزشمان که ما را در جنگ یاری کرده و اکنون یاریگر نزدیک ماست، به همین راحتی خودش را به مرگ تقدیم کند؟
نه. ما او را زنده نگه می داریم، مهم نیست که خودش اکنون چه بخواهد.
به من و به پدرت اطمینان کن و نگذار فکر عزایی که هنوز رخ نداده، تو را از پا دربیاورد و به گور ببرد."
پطروس لبانش را به هم فشار می دهد، اما صورتش کمی از هم باز می شود.
"چشم، سرورم."
من:
"حالا به پناهگاهت برگرد و استراحت کن. آن حادثه ی مرزی را آتلور خودش به آن رسیدگی می کند."
پطروس و آتلور هر دو به من تعظیم می کنند و بعد به سمت خروجی می روند و تالار را ترک می کنند.
من از روی تخت بلند می شوم و به سمت پنجره می روم و نگاهم به گادفری می افتد که دارد لا به لای گیاهان راه می رود.
چهره ام در هم می رود.
"آه، گادفری!
جنون تو را فراموش کرده بودم."
بعد از ناله ها و زاری های بی پایان او درباره ی خون آشام بی عقلی که کشته، من گروهی از نگهبانان را فرستادم تا آن خون آشام را پیدا کنند و برایش بیاورند تا بفهمد که او را نکشته.
و او آرام گرفت.
اما آن حالت فکور از چهره اش نرفت.
می دانم که هنوز به دنبال فرصتیست که از قصر بیرون برود و با لرد سابیس ملاقات کند.
لبخندی کج بر لبم می نشیند.
"باشد، گادفری.
دوباره به آشوب و جنون برو. اما من دوباره جلویت را خواهم گرفت. نه فقط چون بدل کننده ی تو هستم، چون پادشاه نوکتیرا هستم."