«میکروچیپ» برای من بیشتر از اینکه دربارهی تکنولوژی باشه، دربارهی کنترل بود؛ دربارهی آدمهایی که کمکم آنقدر به دستور، مالکیت، ترس و اطاعت عادت میکنن که مرز بین «انسان» و «چیزی که برنامهریزی شده» از بین میره.
سانگ برای من فقط یک پدر خشن یا مرد مستبد نبود. بیشتر شبیه کسی بود که خودش سالها با ترس، جنگ و اضطراب زندگی کرده و حالا تنها زبانی که برای ارتباط بلده، زبان کنترل کردنه. آدمها رو میخره، برای بقیه تصمیم میگیره، تحقیر میکنه، تهدید میکنه و مدام میخواد ثابت کنه هنوز «صاحب» چیزیست. انگار هرجا از درون احساس ناتوانی میکنه، بیرونش رو با قدرت و مالکیت پُر میکنه.
برای همین اسلحه هم توی نمایش برای من فقط یک شیء نبود. وقتی سانگ مدام اسلحه رو به مردانگی، عرضه و قدرت وصل میکنه، انگار داریم آدمی رو میبینیم که نمیتونه امنیت تولید کنه، پس قدرت رو با ترساندن اشتباه گرفته. نمیتونه رابطه رو مدیریت کنه، پس میخواد آدمها رو مدیریت کنه.
کُلا اما شاید تلخترین بخش نمایش بود. تکرار اون «حتماً»ها، اطاعت بیچونوچرا، پذیرفتن تحقیر و حتی این ایده که اگر درست کار نمیکنه، میشه
... دیدن ادامه ››
میکروچیپش رو عوض کرد، کمکم یک سؤال ترسناک میسازه: اگر تمام انتخابهای یک آدم رو ازش بگیریم، هنوز میشه اسمش رو «انسان» گذاشت؟
ریپل هم برام جالب بود. پناه بردنش به بازی و جهان مجازی رو نمیشد فقط تنبلی یا اعتیاد به بازی دید. توی خونهای که قدرت واقعی دست اون نیست، لااقل در بازی میتونه انتخاب کنه، برنده بشه، کنترل داشته باشه. حتی اون جملهاش به کُلا که «داری کاری میکنی مامانم منو کمتر دوست داشته باشه» خیلی ساده ولی خیلی دردناکه؛ چون نشون میده در این خونه حتی محبت هم مثل یک منبع محدوده که بچهها باید برای سهم خودشون ازش رقابت کنن.
حتی پتسی، سگ خانواده، برای من معنای عجیبی داشت. شاید تنها موجود این خونهست که رابطهاش با آدمها هنوز براساس قرارداد، دستور، پول و قدرت تعریف نشده. در جهانی که همهچیز شرطی شده، همین دوست داشتن ساده و بیواسطه تقریباً تبدیل به چیز غریبی میشه.
اما چیزی که بیشتر از همه تو ذهنم موند، ساختار بی انتهای نمایش بود؛ برگشتن دوباره به نقطهی شروع. انگار هیچکس واقعاً چیزی یاد نگرفته. فقط سیستم دوباره روشن شده. آدمها دوباره سر جای قبلیشون قرار گرفتن فقط با تقسیم نقش متقاوت و تراژدی آمادهست که یک بار دیگه اجرا بشه.
برای همین پایان نمایش برای من بیشتر از «تکرار داستان» شبیه بازگشت به تنظیمات کارخان بود؛ جایی که تروما حل نمیشه، فقط دوباره بارگذاری میشه.
در مورد اجرا هم فکر میکنم این جهان بدون طراحی دقیق فضا، صدا و نور اصلاً جواب نمیداد. کار عطا عمرانی در طراحی و کارگردانی باعث شده بود مفهوم کنترل فقط در دیالوگها نباشه و در ریتم و فضای اجرا هم حس بشه. طراحی صدا و موسیقی پرویز داودی، نور سهند خلج، دکور حمیدرضا جهانگیری، لباس و گریم هم کمک کرده بودن این جهان دراماتیک، بسته و بیرحم شکل بگیره.
خسته نباشید به حمیدرضا محمدی، المیرا صارمی، دلارام ترکی، آلاله زارعطلب، عطا عمرانی، پوریا سلطانزاده و تمام عوامل «میکروچیپ».
ترسناکترین شکل سلطه شاید جایی نباشه که کسی بهت دستور میده؛ جاییه که آنقدر دستور شنیدی که دیگه بدون دستور نمیدونی چه کسی هستی.