«من، پروفراک، از مالاتا»
مالاتا شهری نیست که در آن زندگی کنی، شهریست که آهسته در وجودت ریشه میدواند. شبهایش کش میآیند، خیابانهایش تنگ میشوند و نور نئون، چهرهی آدمها را به سایههایی بدل میکند که هرکدام رازی در دل دارند. در این شهر، همهچیز و همهکس هست، گریزانها، خندانهای ترسخورده، عاشقان ناتوان، جنایتکاران، رویاپردازان، شکستخوردهها… و من جِی. آلفرد پروفراک نه قهرمان، نه شرور، فقط مردی که میگذرد و نمیخواهد دیده شود. شبها قدم میزنم، ظاهر را مرتب میکنم، تا شاید درونم لحظهای آرام بگیرد. آدمها را میبینم که زندگی میکنند و هنوز نمیدانم چگونه بیهراس وارد اتاق میشوند، سلام میکنند، دوست میدارند، یا حتی جملهای ساده را بیتردید بر زبان میآورند. مالاتا برای مرددها بیرحم است، ترس را میبیند، تنهایی را میشنود و ضعف را آشکار میکند. گاهی حس میکنم این شهر از فرصتهای ازدسترفتهی من ساخته شده است. هیولاهایش در کوچهها نیستند، در آدمها زندگی میکنند در ترس، حسادت، میل دیدهشدن و در فکر کردن بیش از اندازه من مالاتا را میشناسم، اما هنوز نمیدانم خودم چه هستم، مرد؟ شکستخورده؟ تماشاگر؟ یا کسی که دیر فهمیده زندگی منتظر نمیماند. هر شب میپرسم «اگر امشب آخرین شب من در مالاتا باشد، چه میکنم؟» و پاسخی ندارم. پس دوباره کتام را میپوشم، به خیابان میروم و همان مردی میشوم که درست لحظهی رسیدن به آستانهی زندگی، میایستد. و مالاتا… بیدار میماند.