در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد تات
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 18:02:44
 

محمد تات، کارگردان، نویسنده، طراح و مدرس تئاتر و بنیان‌گذار گروه هنری مالاتا است.
فعالیت حرفه‌ای او با شکل‌گیری «جهان مالاتا» و نمایش «من مریض نیستم» آغاز شد و در آثاری چون «جز آن دو نفر دیگر هیچ‌کس باقی نماند»، «سی و پنج»، «موریانه»، «مزرعه‌دار»، «کلاغ» و «مورچه‌ها» ادامه یافت.
آثار او در تماشاخانه‌هایی چون شهرزاد، نوفل‌لوشاتو، حافظ، ارغوان و طهران روی صحنه رفته‌اند.
تات در کنار کارگردانی و نویسندگی، در زمینه طراحی و آموزش بازیگری و کارگردانی نیز فعالیت دارد.

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
«من، پروفراک، از مالاتا»
مالاتا شهری نیست که در آن زندگی کنی، شهری‌ست که آهسته در وجودت ریشه می‌دواند. شب‌هایش کش می‌آیند، خیابان‌هایش تنگ می‌شوند و نور نئون، چهره‌ی آدم‌ها را به سایه‌هایی بدل می‌کند که هرکدام رازی در دل دارند. در این شهر، همه‌چیز و همه‌کس هست، گریزان‌ها، خندان‌های ترس‌خورده، عاشقان ناتوان، جنایتکاران، رویاپردازان، شکست‌خورده‌ها… و من جِی. آلفرد پروفراک نه قهرمان، نه شرور، فقط مردی که می‌گذرد و نمی‌خواهد دیده شود. شب‌ها قدم می‌زنم، ظاهر را مرتب می‌کنم، تا شاید درونم لحظه‌ای آرام بگیرد. آدم‌ها را می‌بینم که زندگی می‌کنند و هنوز نمی‌دانم چگونه بی‌هراس وارد اتاق می‌شوند، سلام می‌کنند، دوست می‌دارند، یا حتی جمله‌ای ساده را بی‌تردید بر زبان می‌آورند. مالاتا برای مرددها بی‌رحم است، ترس را می‌بیند، تنهایی را می‌شنود و ضعف را آشکار می‌کند. گاهی حس می‌کنم این شهر از فرصت‌های ازدست‌رفته‌ی من ساخته شده است. هیولاهایش در کوچه‌ها نیستند، در آدم‌ها زندگی می‌کنند در ترس، حسادت، میل دیده‌شدن و در فکر کردن بیش از اندازه من مالاتا را می‌شناسم، اما هنوز نمی‌دانم خودم چه هستم، مرد؟ شکست‌خورده؟ تماشاگر؟ یا کسی که دیر فهمیده زندگی منتظر نمی‌ماند. هر شب می‌پرسم «اگر امشب آخرین شب من در مالاتا باشد، چه می‌کنم؟» و پاسخی ندارم. پس دوباره کت‌ام را می‌پوشم، به خیابان می‌روم و همان مردی می‌شوم که درست لحظه‌ی رسیدن به آستانه‌ی زندگی، می‌ایستد. و مالاتا… بیدار می‌ماند.
«یک اتفاق حتمی» برای من فقط یک کمدی کوتاه نیست، تجربه‌ای است درباره انتخاب‌هایی که لحظه‌به‌لحظه مسیر رابطه‌ی دو انسان را تغییر می‌دهند. وقتی متن را خواندم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد همین زنگ بود، زنگی که هر بار اشتباه را پاک می‌کند و فرصت تازه‌ای می‌دهد. انگار شخصیت‌ها بارها زندگی را از نو امتحان می‌کنند تا بالاخره به نسخه‌ای برسند که بتوانند با هم ارتباط واقعی بسازند. در طول کار، کم‌کم فهمیدم که این نمایشنامه درباره چند حقیقت ساده اما مهم است، اینکه رابطه فقط نتیجه‌ی شانس نیست، مجموعه‌ای از انتخاب‌های کوچک است که باید درست انجامشان بدهیم. اینکه زمان‌بندی چقدر اهمیت دارد و بعضی حرف‌ها فقط در «لحظه‌ی درست» معنا پیدا می‌کنند. اینکه آدم‌ها در برخورد اول کامل دیده نمی‌شوند، هر بار تکرار، لایه‌ای تازه از شخصیت بیل و بتی را آشکار می‌کند. و اینکه عشق، محصول کامل بودن نیست، محصول هماهنگ شدن است. برای من، اجرای این متن مثل تجربه‌ی یک بازی ظریف بود، هر بار باید نسخه‌ی دیگری از خودم را امتحان می‌کردم تا ببینم کدام انتخاب، کدام واکنش، می‌تواند رابطه را نجات دهد. زیر طنز شیرین نمایش، یک سؤال جدی جریان دارد، اگر فرصت داشتیم اشتباهاتمان را پاک کنیم، آیا واقعا می‌توانستیم به رابطه‌ای بی‌نقص برسیم؟ در نهایت، وقتی بیل و بتی به هماهنگی می‌رسند، گفت‌وگو از سطحی‌ترین موضوعات به ارزش‌های مشترک و آینده کشیده می‌شود. برای من، این لحظه همان جایی است که نمایش معنا پیدا می‌کند، جایی که دو انسان، نه با شانس، بلکه با انتخاب‌های درست، تصمیم می‌گیرند کنار هم بمانند. «یک اتفاق حتمی» برای من یادآور این است که عشق، بیش از آنکه نتیجه‌ی سرنوشت باشد، حاصل تلاش، زمان‌بندی درست و پیدا کردن نسخه‌ای از خودمان است که بتواند با دیگری ارتباط برقرار کند.
امیر مسعود این را خواند
حسام؟ این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود و احترام
نمایشنامه‌ی «رویاپرداز بالشش را بررسی می‌کند» اثر جان پاتریک شنلی، در ظاهر یک گفت‌وگوی تند و پرتنش میان دو انسان زخمی است، اما در لایه‌های زیرین، مطالعه‌ای عمیق بر مسئولیت، خودفریبی و ناتوانی انسان در مواجهه‌ی صادقانه با خویشتن است. جهان نمایش از همان لحظه‌ی ورود دانا شکل می‌گیرد، او با دیدن خانه‌ی تامی، آن را «یک جهنم واقعی» می‌نامد، و تامی با بی‌تفاوتی پاسخ می‌دهد «من اسمش را خانه گذاشته‌ام.» این تضاد، کلید فهم جهان نمایش است، خانه‌ی به‌هم‌ریخته، تصویری بیرونی از ذهن آشفته‌ی تامی است. دانا با دقت و خشم می‌گوید «تو قبلا آدم تمیزی بودی.» این جمله، نه فقط اشاره‌ای به وضعیت ظاهری، بلکه نشانه‌ای از سقوط اخلاقی و روانی تامی است، سقوطی که در تمام دیالوگ‌ها حضور دارد. تامی در برابر پرسش‌های دانا درباره‌ی رابطه‌اش با مونا، مدام از زیر بار مسئولیت فرار می‌کند «اتفاق افتاد»، «من فقط آنجا بودم». این تلاش برای بی‌فاعل کردن کنش، یکی از نقدهای اصلی نمایشنامه به انسان معاصر است، انسانی که برای فرار از پیامدهای انتخاب‌هایش، زبان را دستکاری می‌کند تا واقعیت را تغییر دهد. یکی از نقاط درخشان متن، حضور تصویری است که تامی از خودش کشیده است. دانا با دیدن آن می‌گوید «این شبیه یک هیولاست که یک بچه‌ی بی‌استعداد با مدادشمعی کشیده.» و تامی در پاسخ، یکی از فلسفی‌ترین جملات نمایش را بیان می‌کند «یک چشمم بیش از حد می‌بیند، چشم دیگرم آن‌قدر بزرگ نمی‌شود که راه خروج از این وضعیت را ببینم. صورتم را با میخ نگه داشته‌ام. همه‌چیز تویی. من همه‌چیز را می‌بینم و همه‌چیز تویی.» این تصویر، خودنگاره‌ای است از انسانی که در ادراک خود گرفتار شده، انسانی که هم بیش از حد آگاه است و هم ناتوان از عمل. «میخ‌ها» که صورت را نگه می‌دارند، استعاره‌ای از تلاشی خشونت‌بار برای حفظ هویت در حال فروپاشی‌اند. اینجا نمایشنامه از سطح رئالیسم زبانی، به قلمرو فلسفه‌ی اگزیستانسیالیستی نزدیک می‌شود، انسان آگاه اما فلج، انسانی که می‌بیند اما نمی‌تواند تصمیم بگیرد. در روابط عاطفی نمایش، عشق هرگز به‌تنهایی حضور ندارد، عشق هم‌زمان با نفرت، شرم و جراحت همراه است. دانا می‌گوید «آره، دوستت دارم. اما ازت متنفرم. نمی‌دانم چطور باید با تو برخورد کنم.» این جمله، وضعیت انسان در برابر ... دیدن ادامه ›› دیگری را خلاصه می‌کند، پیوندی که هم‌زمان می‌کشد و می‌راند، رابطه‌ای که میان میل و کرامت، در حال کشمکش است. از منظر اجرایی، این متن ظرفیت بالایی برای خلق فضایی دارد که در آن «خانه» به یک شخصیت تبدیل می‌شود. دیوارهای کج، اشیاء پراکنده، بطری‌ها، و حتی حشرات، همه می‌توانند نشانه‌هایی از وضعیت درونی تامی باشند. ریتم دیالوگ‌ها تند، عصبی و پر از قطع و وصل است، ریتمی که اگر با بدن‌های ناآرام و میزانسن‌های شکسته همراه شود، فشار روانی متن را به سطح صحنه منتقل می‌کند. «رویاپرداز بالشش را بررسی می‌کند» نمایشنامه‌ای است درباره‌ی انسانی که میان گذشته و اکنون گیر کرده، میان عشق و گناه، میان آگاهی و ناتوانی. «بالش» در عنوان، اشاره‌ای ظریف به جایی است که رویا و وجدان در آن تلاقی می‌کنند، جایی که انسان، پیش از خواب، با خودش تنها می‌ماند. این اجرا، اگر با دقت در زیرلایه‌های اخلاقی و روان‌شناختی‌اش شکل بگیرد، می‌تواند به مواجهه‌ای جدی با پرسش‌های بنیادین تبدیل شود: مسئولیت، انتخاب، خودفریبی و امکان رستگاری.
امیر مسعود این را خواند
فاطمه کرمی این را دوست دارد
«رویاپرداز بالش خود را بررسی می‌کند» نمایشی است که بیش از آنکه به کشف حقیقت بپردازد، در خودِ خود غرق شده است. شنلی با نگاه به گذشته، این اثر را حاصل دوران جوانیِ خود می‌دانست که در آن به‌جای جامعه، به «مشکلات خود به‌عنوان یک مرد» می‌پرداخته. این صراحت، بهترین نقد بر اثر است: نمایشنامه‌ای خودشیفته، پُرحرف، و از نظر فکری سرگردان که تنها برای طرفداران وفادار شنلی و دانشجویان تئاتر که به دنبال ریشه‌هاهستند، ارزش مطالعه دارد.
۲۷ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اولین تجربه‌ام با گروه هنری مالاتا برایم شگفت‌انگیز بود. جهان‌بینی و تفکری که پشت کار این گروه جریان دارد نشان می‌دهد آن‌ها تنها یک اجرا ارائه نمی‌کنند، بلکه جهان خودشان را می‌سازند و مسیرشان را با آگاهی پیش می‌برند. این یعنی هدفمند بودن و دانستن اینکه برای چه چیزی تلاش می‌کنی. در مواجهه با نمایشنامه‌ای که اجرای آن بر عهده من است، ابتدا احساس کردم شاید این متن از سلیقه‌ی مخاطب ایرانی دور باشد. اما با تأمل بیشتر و همراهی گروه کارگردانی، به‌ویژه راهنمایی‌های جناب محمد تات، توانستم فضای اثر را درونی کنم و به درک عمیق‌تری از متن برسم. این همراهی باعث شد با جهان نمایش تعامل پیدا کنم و نقش را به زیست شخصی خودم نزدیک کنم. به‌نظر من مهم‌ترین ویژگی کارگردانی در این گروه، باز گذاشتن دست بازیگر برای تجربه کردن و برون‌ریزی است، چرا که اوج توانمندی بازیگر از دل همین سعی و خطاها نمایان می‌شود. جا دارد از وقت، انرژی و دقتی که تمام گروه کارگردانی صرف این مسیر می‌کنند، صمیمانه تشکر کنم.
نمایشنامه Sure Thing برای من پیش از هر چیز درباره‌ی انتخاب است، انتخاب‌هایی که با تغییر یک جمله یا واکنش، می‌توانند مسیر یک رابطه را کاملا عوض کنند. زنگی که مدام به صدا درمی‌آید، فقط عنصر طنز نیست، نمادی از «فرصت دوباره» است، فرصتی برای اینکه شخصیت‌ها تصمیم تازه‌ای بگیرند و به نتیجه‌ی دیگری برسند. جذابیت نمایشنامه در این است که مفهوم عمیقی مثل انتخاب را در فضایی ساده و طنزآمیز بیان می‌کند. هر بار که گفت‌وگو از نو شروع می‌شود، مخاطب کنجکاو است ببیند این بار چه تغییری رخ می‌دهد و همین ریتم نمایش را زنده نگه می‌دارد. برداشت من این است که نمایشنامه می‌گوید ارتباط موفق فقط شانس نیست، حاصل مجموعه‌ای از انتخاب‌های کوچک، زمان مناسب و شناخت تدریجی طرف مقابل است. جمله‌ی “It’s all in the timing” نیز همین پیوند میان زمان و تصمیم را برجسته می‌کند. تکرار شروع گفت‌وگوها شاید لحظه‌ای مخاطب را در انتظار نگه دارد، اما همین تکرار تفاوت‌های ظریف انتخاب‌ها را آشکار می‌کند و پایان نمایش را تأثیرگذارتر می‌سازد. تضاد میان تکرار و تغییر یکی از ویژگی‌های خاص این اثر است. در نهایت، Sure Thing با ایده‌ای خلاقانه این پرسش را پیش می‌کشد که اگر در زندگی فرصت اصلاح انتخاب‌هایمان را داشتیم، آیا واقعا به نتیجه‌ی بهتری می‌رسیدیم یا نه، پرسشی که بعد از پایان نمایش همچنان در ذهن می‌ماند.
از نخستین مواجهه‌ام با متن کلاغ دریافتم که کلاغ نه نماد یک صفت است و نه استعاره‌ای قراردادی؛ او تجلی خود حقیقت است. حقیقتی که لحظه‌ای بر ما عریان می‌شود و همچون سنگِ سیزیف، وزنِ بودن را بر جان می‌نشاند. جان، شخصیت نمایش، عمری را در تمنای لِنور سپری کرده، مطلوبی که همچون گودو می‌تواند هرچیزی باشد معشوق، آرزو یا رویایی که هستی جان در آن معنا می‌گیرد. اما کلاغ پیام‌آور حقیقت است، نه بیرونی و نه درونی، بلکه پیوندی ازلی که از آغاز با جان زیسته و او را به رویارویی با چرایی وجود می‌کشاند. در گفت‌وگویی با کارگردان اثر، جناب محمد تات، دریافتم که مسئله‌ی متن نه کلاغ است و نه جان، بلکه پرسش بودن و نبودن. اینکه زندگی شاید تنها دم کوتاهی میان دو خلا باشد، یا شاید خود زندگی خلا‌یی بی‌پایان. در نهایت به حقیقتی ساده رسیدم که :

We Are Here Because We Are Here

گریزی نیست، و همچون سیزیفِ کامو، تنها با پذیرش حقیقت است که می‌توان اندکی از رنجِ بودن کاست.
با درود و احترام
«درس» یکی از آن متن‌هایی‌ است که با کمترین حرکت، بیشترین تنش را می‌سازد. یونسکو جهان کوچکی خلق می‌کند که در ظاهر یک کلاس خصوصی است، اما در عمق، میدان برخورد قدرت و ناتوانی‌ست. در اجرای جدید «درس»، تلاش کرده‌ام این تنش پنهان را نه با اغراق، بلکه با وضوح رفتاری و ریتمی آشکار کنم، جایی که هر جمله، هر مکث و هر تکرار، بخشی از سقوط تدریجی انسان در برابر سلطه است. پروفسور در این اجرا، چهره‌ای تک‌بعدی ندارد، او هم محصول دانشی‌ست که از مسیر طبیعی خود خارج شده و هم نماینده ساختاری که آموزش را به ابزار کنترل تبدیل می‌کند. دانش‌آموز، با انرژی و اشتیاق اولیه‌اش، وارد مسیری می‌شود که از ابتدا برایش طراحی شده، مسیری که در آن یادگیری به‌تدریج جای خود را به فرسایش می‌دهد. خدمتکار، در این میان، نقش ناظر خاموش را دارد؛ کسی که حضورش نه تزئینی، بلکه بخشی از چرخه تکرارشونده خشونت است. در طراحی صحنه، فضا عمداً ساده نگه داشته شده تا تغییرات رفتاری شخصیت‌ها، بار اصلی معنا را حمل کنند. کلاس، در طول اجرا، از یک محیط آشنا به فضایی تهدیدآمیز تبدیل می‌شود؛ بدون تغییرات بزرگ، اما با جابه‌جایی‌های کوچک و دقیق که حس ناامنی را آرام‌آرام وارد ذهن تماشاگر می‌کند. زبان، همان‌طور که یونسکو می‌خواهد، از ابزار ارتباط به ابزار تخریب تبدیل می‌شود، تکرارها، لغزش‌ها و شوخی‌های بی‌معنا، در این اجرا نقش ضربه‌های کوچک اما پی‌درپی را دارند. این اجرای «درس» تلاش می‌کند مخاطب امروز را با پرسشی روبه‌رو کند که هنوز هم تازه است، وقتی دانش، قدرت و زبان در یک مسیر قرار می‌گیرند، چه چیزی از انسان باقی می‌ماند؟ امیدوارم این اجرا بتواند برای مخاطبان، تجربه‌ای روشن و امروزی از این پرسش بسازد، تجربه‌ای که در ظاهر ساده است، اما در لایه‌های زیرین، بی‌قرار و ناآرام.
فاطمه کرمی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود
لوسیل فلچر در «Sorry, Wrong Number» متنی می‌نویسد که در ظاهر یک درام معمایی‌ست، اما در لایه‌های زیرین، بیش از هر چیز درباره «تنهایی محاصره‌شده در صدا» حرف می‌زند. زنی بیمار، در اتاقی محصور، تنها ابزار ارتباطش تلفن است؛ ابزاری که هم نجات است و هم تهدید، هم امکان شنیدن است و هم امکان شنیدن چیزی که نباید شنیده شود. در مواجهه با این متن، برای من به‌عنوان کارگردان، یک پرسش محوری شکل گرفت: چطور می‌توانیم این هراس صوتی، این اضطراب شنیدن و نشنیدن را از دهه‌های گذشته بیرون بکشیم و در بدن و ذهن تماشاگر امروز بنشانیم، بی‌آنکه به دام صرفا نوستالژی یا بازسازی موزه‌ای بیفتیم؟ در بازآفرینی، تلاش شده است زبان اثر، هم وفادار به منطق تعلیق و ریتم نویسنده باشد، هم در سطح گفت‌وگوها به روانی و دقت زبان امروز نزدیک شود؛ به‌ویژه در لحظاتی که شخصیت‌ها میان رسمی‌بودن تلفنی و صمیمیت ناگهانی ترس، مدام جابه‌جا می‌شوند. در طراحی اجرا، برای من مهم بود که صحنه، خودش تبدیل به یک «خط تلفن» شود؛ خطی که گاهی وصل است، گاهی نویز دارد، گاهی سکوت می‌کند و گاهی ناگهان حقیقتی را لو می‌دهد. در این اجرا، شخصیت‌ها برای من فقط حامل دیالوگ نیستند؛ هرکدام نماینده نوعی مواجهه با «مسئولیت» و «بی‌تفاوتی» در جهان معاصرند. جهان نمایش، پر از خطوط تلفن است، اما در لحظه‌ای که باید «کمک» برسد، هیچ‌کس واقعاً نمی‌شنود. این تناقض، برای مخاطب امروز که در عصر شبکه‌های اجتماعی زندگی می‌کند، بسیار آشناست؛ همیشه در معرض صداها هستیم، اما در لحظه‌های حیاتی، تنها می‌مانیم. از اپراتور تلفن تا پلیس، همه در ظاهر در جای درست خود هستند، اما در عمل، مسئولیت را به دیگری پاس می‌دهند. این زیرلایه، برای من به‌عنوان کارگردان، مهم بود؛ چون به شکلی آرام، نقدی بر ساختارهایی‌ست که انسان مضطرب را در میان فرم‌ها و مقررات رها می‌کنند. زن، مدام تلاش می‌کند شنیده شود؛ اما هر بار، یا حرفش قطع می‌شود، یا جدی گرفته نمی‌شود، یا در میان اطلاعات دیگر گم می‌شود. این وضعیت، به‌نوعی تصویر روابط انسانی امروز است؛ همه حرف می‌زنیم، اما کمتر کسی واقعاً گوش می‌دهد. در نهایت، اگر این اجرا بتواند حتی برای چند لحظه، مخاطب را وادار کند به تلفن‌های بی‌جواب، به پیام‌های نخوانده، به صداهای خاموش اطرافش فکر کند، احساس می‌کنم ما به بخشی از مسئولیت خود نزدیک شده‌ایم.
لوسیل فلچر در این نمایشنامه‌ی تک‌پرده‌ای، با تکیه بر مکالمات تلفنی، فضایی از وحشت روانشناختی می‌آفریند که در آن «تنهایی» و «ناتوانی» زن بستری‌نشسته، به سلاحی علیه خودش تبدیل می‌شود. نقطه‌قوت اثر در «تعلیق» ناب آن است؛ جایی که تماشاگر، پیش از شخصیت اصلی، معمای قتل را می‌فهمد و این «طنز دراماتیک» ، او را در جایگاه ناظری درمانده می‌نشاند. نقد اصلی به اثر، شخصیت‌پردازی‌اندک و کلیشه‌ای شخصیت خانم است که بیش از حد «نوروتیک» و «خودمحور» ترسیم شده تا مخاطب هم‌ذات‌پنداری چندانی با او نداشته باشد. با این‌حال، این نقطه‌ضعف، در اجرایی امروزی با نگاهی انتقادی به جنسیت و طرد شدن زن در فضای مردسالار، می‌تواند به نقطه‌قوت تبدیل شود. چالش اصلی کارگردان (محمد تات) این است که چگونه فضای کاملاً شنیداریِ رادیویی را به زبانی بصری و پویا برای صحنه ترجمه کند و با تکیه بر بازیِ یک‌نفره‌ی اغراق‌آمیز ، از تک‌نواختیِ بستر نمایش (اتاق‌خواب) بکاهد. موفقیت این اجرا در گروِ پررنگ‌کردنِ جنبه‌های «فیلم‌نوآر» و «وحشتِ تلفنیِ» اثر است که می‌تواند تماشاگر را تا نفس‌های پایانیِ این شماره‌گیریِ مرگبار، با خود همراه کند .
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با سلام و احترام به مخاطبان تیوال و فعالان تئاتری
جهان پینتر، جایی است که سکوت از دیالوگ بلندتر حرف می‌زند، پینتر همیشه برای من نویسنده‌ای بوده که جهان را در کوچک‌ترین فضاها خلاصه می‌کند. «پیشخدمت» هم از همین جنس است، اتاقی بسته، دو مرد، یک دستگاه و سکوت‌هایی که مثل تیغ، هوا را می‌برند. در مواجهه با این متن، اولین چالش من وفاداری به ریتم پینتری بود؛ ریتمی که نه با اتفاق‌های بیرونی، بلکه با لرزش‌های کوچک رابطه‌ی دو شخصیت شکل می‌گیرد. گاس و بن، در ظاهر دو کارگر یک سیستم خشونت‌اند، اما پینتر هیچ‌وقت شخصیت‌ها را تک‌لایه نمی‌نویسد. در خوانش من گاس نماینده‌ی پرسش، تردید و انسانیتی‌ست که هنوز کامل سرکوب نشده. بن نماینده‌ی اطاعت، انضباط و زبان سیستم است. در تمرین‌ها، تلاش کردم بازیگران فقط «تیپ» نسازند، بلکه به لحظه‌هایی برسند که گاس خشن می‌شود، بن می‌لرزد، و هر دو زیر فشار یک دستور نامرئی، از خودشان دور می‌شوند. این همان نقطه‌ای‌ست که پینتر جذاب می‌شود، هیچ‌کس کاملاً بی‌گناه نیست، هیچ‌کس کاملاً هیولا نیست. در «پیشخدمت»، قدرت هرگز روی صحنه ظاهر نمی‌شود، فقط اثرش را می‌بینیم. این برای من فرصتی بود تا درباره‌ی شکل‌های امروزین قدرت در جامعه‌ی خودمان فکر کنم، قدرتی که گاهی در یک پیام، یک دستور، یک قرارداد یا حتی یک نگاه، بدن‌ها را تنظیم می‌کند. خشونت در این متن، خشونت زبان است، شوخی‌های خشن، تهدیدهای نیمه‌گفته، و جمله‌هایی که در ظاهر عادی‌اند اما در عمق، حامل حذف و تحقیرند. در اجرا، تلاش کردم این خشونت را بدون اغراق، فقط با دقت در لحن و مکث‌ها برجسته کنم. تماشاگر در این اجرا «مصرف‌کننده‌ی داستان» نیست، شاهد است. شاهد دو آدمی که زیر فشار یک سیستم نامرئی، آرام‌آرام از خودشان دور می‌شوند.
«پیشخدمت» نمایشِ دو آدم‌کشِ حبس‌شده در اتاقی است که بالابرِ خاموش، فرمان‌هایِ پوچِ قدرتِ غایب را می‌فرستد؛ بن و گاس در کشاکشِ اطاعت و پرسش‌گری، به دو رویِ یک سکه‌یِ روانی بدل می‌شوند و پایانِ مبهم، تماشاگر را با این هشدار تنها می‌گذارد که نظام، همواره قربانیِ تردیدکننده را حذف می‌کند.
۱۶ مرداد
پیشخدمت با شخصیت هایی که داره و فضایی رازآلود که
در داستان توسط نویسنده آورده شده واقعا بینظیره
این اثر ذهن مخاطب رو به چالش میکشه.
۲۳ مرداد
از نظر من پینتر در اوج طنز حقیقتی تلخ به بیننده میگه که قدرت هیچوقت اشکار نیست هردو شخصیت ها قربانی هستند به صورتی
پایان این اثر پایان ساده ای نیست و گونه ای است که ممکن است ساعت ها و حتی روز ها بیننده بهش فکر کند که چرا اینطور شد بعدش چه اتفاقی قرار است بیوفتد اثر پیشخدمت واقعا قابل تحسین است
۲۳ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود
در روزگاری که گفت‌وگو میان انسان‌ها اغلب به بن‌بست می‌رسد، نمایش The Sure Thing اثر دیوید ایوز، با سادگی ظاهری و پیچیدگی درونی‌اش، یادآور لحظه‌ای است که «کلمه» می‌تواند جهان را دوباره آغاز کند. این اثر برای من نه صرفاً یک کمدی کوتاه، بلکه تمرینی فلسفی درباره انتخاب، تکرار، و امکان دوباره گفتن است. ایوز، نویسنده‌ای است که زبان را به میدان بازی تبدیل می‌کند. در The Sure Thing، هر زنگ روی میز، فرصتی تازه برای بازنویسی سرنوشت است. این نمایش، در ظاهر گفت‌وگویی ساده میان دو انسان است، اما در عمق خود، پرسشی درباره ماهیت زمان و آزادی مطرح می‌کند. در مواجهه با این متن، من به عنوان کارگردان، تلاش کرده‌ام ریتم درونی زبان را به تصویر تبدیل کنم؛ جایی که هر جمله، هر مکث، و هر زنگ، نه فقط بخشی از دیالوگ، بلکه ضربان قلب نمایش است. صحنه ما در شهریور، یک کافه مینیمال است؛ دو صندلی، یک میز، و زنگی که جهان را تغییر می‌دهد. نور، از سرد به گرم حرکت می‌کند، همان‌گونه که گفت‌وگو از تردید به یقین می‌رسد. در طراحی میزانسن، هر تکرار نه بازگشت، بلکه تغییر زاویه نگاه است. بازیگران در هر زنگ، اندکی متفاوت می‌نشینند، اندکی متفاوت نفس می‌کشند، تا مخاطب حس کند جهان در حال بازنویسی است. بت و بیل، دو انسان معمولی‌اند که در گفت‌وگویی ظاهراً روزمره، به فلسفه انتخاب می‌رسند. در اجرای من، این دو شخصیت نه تیپ، بلکه دو قطب از ذهن انسان‌اند یکی میل به ثبات، دیگری عطش تجربه. در تمرین‌ها، از بازیگران خواسته‌ام هر تکرار را با حافظه تازه‌ای بازی کنند؛ گویی هیچ‌کدام از نسخه‌های قبلی وجود نداشته‌اند. این رویکرد، به بازی‌ها کیفیتی زنده و غیرقابل پیش‌بینی می‌دهد. در زیر طنز و ریتم سریع دیالوگ‌ها، پرسشی جدی نهفته است: آیا انسان می‌تواند با تکرار، به حقیقت برسد؟ زنگ روی میز، استعاره‌ای از لحظه بازنشانی جهان است از فرصت دوباره برای گفتن «بله» یا «نه». در این اجرا، تلاش کرده‌ام این مفهوم را با نور، سکوت، و فاصله فیزیکی بازیگران برجسته کنم؛ تا مخاطب حس کند هر انتخاب، جهانی تازه می‌سازد. من این اثر را نه برای نمایش مهارت، بلکه برای تجربه گفت‌وگو ساخته‌ام. در جهانی پر از صدا، شاید سکوت میان دو جمله، همان جایی باشد که تئاتر زنده می‌شود. امید دارم اجرای مرداد و شهریور، ... دیدن ادامه ›› فرصتی باشد برای گفت‌وگو میان ما و مخاطبان، نه درباره درست یا غلط، بلکه درباره امکان دوباره گفتن. The Sure Thing برای من تمرینی است در فروتنی زبان و جسارت انتخاب. هر زنگ، یادآور این است که هیچ گفت‌وگویی تمام نمی‌شود، مگر آنکه ما بخواهیم دوباره آغازش کنیم.
امیرحسین محامد، حسام?09031840464 و Heliya این را خواندند
پارسا جنابیان و فاطمه کرمی این را دوست دارند
انتخاب ، تغییر و یک زنگ. فرمولی غیر ارتودوکس ولی جذاب و کارآمد که نمایشی مفهومی ولی همزمان سرگرم‌کننده ارائه میده
۱۵ مرداد
«یک اتفاق حتمی» نمایشنامه‌ای درباره این است که عشق، بیش از آنکه حاصل سرنوشت باشد، نتیجه تلاش، زمان‌بندی درست و یافتن نسخه‌ای از خودمان است که بتواند با دیگری ارتباط برقرار کند.
این متن به دلیل ساختار « ریست شدن » های مکرر، چندین پیشینه ی کاملأ متفاوت خلق می‌کند، بدون اینکه با متن اصلی در تضاد باشد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام
در روزگاری که صحنه‌های تئاتر ایران زیر فشار اقتصادی، اجتماعی و سلیقه‌های زودگذر نفس می‌کشند، بازگشت به یک متن انسانی، صمیمی و در عین حال تلخ و گزنده مثل «شرلی ولنتاین» برای من نه فقط یک انتخاب هنری، بلکه یک نیاز شخصی و اجتماعی است. این یادداشت را نه به‌عنوان قضاوت نهایی، بلکه به‌عنوان گفت‌وگوی صادقانه یک کارگردان با مخاطبان و منتقدان تیوال می‌نویسم؛ گفت‌وگویی که امیدوارم در ادامه، روی صحنه کامل‌تر و زنده‌تر شود. ویلی راسل در «شرلی ولنتاین» به‌جای شعار دادن درباره زن، تنهایی و ازدواج، یک زندگی معمولی را زیر ذره‌بین می‌گذارد؛ زندگی زنی که می‌توانست یکی از همسایه‌های ما باشد، یکی از زنان خانواده‌های ایرانی، یکی از آن آدم‌هایی که همیشه هستند اما دیده نمی‌شوند. برای من، جذابیت راسل در همین سادگی ظاهری و پیچیدگی درونی است؛ او با کمترین امکانات روایی، بیشترین ضربه عاطفی و فکری را وارد می‌کند. شرلی فقط یک زن بریتانیایی نیست؛ او نماینده نسلی از انسان‌هاست که در ازدواج، خانواده، کار و روزمرگی، آرام‌آرام از خودشان دور شده‌اند. در خوانش من، «شرلی ولنتاین» بیش از آن‌که درباره سفر به یک کشور دیگر باشد، درباره سفر به درون خویشتن است؛ سفری که بسیاری از ما هرگز شجاعت آغازش را پیدا نمی‌کنیم. به‌عنوان کارگردان، تلاش کرده‌ام در برابر متن راسل فروتن باشم؛ یعنی به ساختار، ریتم و منطق درونی اثر وفادار بمانم، اما در عین حال با توجه به مخاطب ایرانی، لایه‌هایی را برجسته کنم که برای امروز ما ضروری‌تر است، تنهایی در دل ازدواج و خانواده، فرسودگی رویاها و آرزوهای شخصی، فشار نقش‌های اجتماعی بر هویت فردی، من ادعا نمی‌کنم که خوانش من «بهترین» یا «نهایی» است؛ تنها می‌توانم بگویم حاصل سال‌ها تجربه، مشاهده و گفت‌وگو با زنان و مردانی است که در سکوت، بار زندگی را به دوش می‌کشند. در این اجرا، تلاش کرده‌ام به‌جای ترجمه صرف یک متن غربی، آن را به تجربه‌ای قابل لمس برای مخاطب ایرانی تبدیل کنم؛ بدون این‌که به دام شعارهای مستقیم یا نسخه‌پیچی اجتماعی بیفتم. برای من مهم است که مخاطب، شرلی را نه به‌عنوان «نماد» دوردست، بلکه به‌عنوان انسانی نزدیک، قابل هم‌ذات‌پنداری و حتی قابل نقد ببیند. یکی از جذاب‌ترین عناصر این نمایش، گفت‌وگوی شرلی با دیوار آشپزخانه است؛ ... دیدن ادامه ›› دیواری که در اجرا برای من، تبدیل به یک «شاهد خاموش» می‌شود. شرلی در ظاهر با دیوار حرف می‌زند، اما در واقع با وجدان، خاطرات و ترس‌های خودش روبه‌روست. در طراحی بازی و میزانسن، تلاش کرده‌ام این گفت‌وگو را از یک شوخی ساده، به یک رویارویی عمیق تبدیل کنم؛ جایی که مخاطب احساس کند هر کدام از ما دیواری داریم که سال‌هاست با آن حرف می‌زنیم و نامش را «سکوت» گذاشته‌ایم. شوهر، دوستان، معشوق، گذشته شرلی و تمام آدم‌هایی که روی صحنه حضور فیزیکی ندارند، در اجرا از طریق صدا، فضا و روایت، به موجودیت تبدیل می‌شوند. برای من مهم بود که این آدم‌ها فقط نام نباشند؛ بلکه در ذهن مخاطب شکل بگیرند، قضاوت شوند و در نهایت، بخشی از پازل زندگی شرلی را بسازند. در خوانش من، شرلی قربانی صرف نیست؛ او انسانی است که در انتخاب‌هایش هم اشتباه کرده، هم درست عمل کرده، و همین پیچیدگی است که او را واقعی می‌کند. تلاش کرده‌ام از نگاه کلیشه‌ای به زن، مرد، ازدواج و خیانت فاصله بگیرم و به‌جای آن، بر «مسئولیت فردی» و «شجاعت مواجهه با خود» تأکید کنم. سفر شرلی به کشور دیگر، در اجرا بیش از آن‌که یک تغییر لوکیشن باشد، یک تغییر زاویه دید است. برای من، پرسش اصلی این است، آیا ما برای تغییر زندگی‌مان، حتماً باید از این شهر، این خانه، این کشور برویم؟ یا می‌توانیم ابتدا از خودمان شروع کنیم؟این پرسش، در زیرلایه‌های اجرا به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم تکرار می‌شود؛ در دیالوگ‌ها، در سکوت‌ها، در نگاه‌ها و در لحظه‌هایی که شرلی بین ماندن و رفتن، بین ترس و جسارت، معلق می‌ماند. به‌عنوان کارگردان، می‌دانم که هر اجرا، تنها یکی از خوانش‌های ممکن از یک متن است. «شرلی ولنتاین» در این نسخه، حاصل تلاش من و گروه برای ساختن تجربه‌ای صادقانه، انسانی و در عین حال آگاهانه است، تجربه‌ای که امیدوارم برای مخاطب عمومی قابل لمس، قابل هم‌ذات‌پنداری و در عین حال اندیشمندانه باشد. برای منتقدان و فعالان تئاتری زمینه‌ای برای بحث درباره فرم، محتوا، ترجمه، بازیگری و نسبت متن غربی با مخاطب ایرانی فراهم کند.
امیر مسعود و حسام?09031840464 این را خواندند
آرش سالاروندیان این را دوست دارد
به نظرم چیزی که در این یادداشت بیش از همه قابل توجه است، تلاش برای دیدن «شرلی ولنتاین» فراتر از یک داستان درباره یک زن و یک سفر است. نگاه کارگردان به تنهایی، فرسودگی در زندگی روزمره و فاصله‌ای که گاهی آدم با خودش پیدا می‌کند، باعث می‌شود نمایش بتواند با مخاطب امروز ارتباط بیشتری برقرار کند.

برای من، جذاب‌ترین بخش این نگاه، تبدیل شدن دیوار آشپزخانه به یک شاهد خاموش است؛ چون به نظرم این تصویر فقط متعلق به شرلی نیست و می‌تواند نمادی از سکوت‌ها و حرف‌های ناگفته خیلی از آدم‌ها باشد. این‌که کارگردان تلاش کرده شرلی را نه صرفاً قربانی و نه یک قهرمان بی‌نقص نشان دهد، به نظرم نقطه قوت مهمی است؛ چون آدم‌ها در واقعیت هم ترکیبی از انتخاب‌های درست، اشتباه، ترس و جسارت‌اند.

در عین حال، فکر می‌کنم ارزش واقعی ... دیدن ادامه ›› این خوانش زمانی مشخص می‌شود که روی صحنه بتواند از توضیح و شعار فاصله بگیرد و این مفاهیم را به تجربه‌ای ملموس برای تماشاگر تبدیل کند. امیدوارم اجرا بتواند همان صداقت و ظرافتی را که در این یادداشت دیده می‌شود، در بازی، میزانسن، ریتم و رابطه شرلی با مخاطب هم حفظ کند.

در نهایت، چیزی که برای من از «شرلی ولنتاین» جذاب است، همین پرسش ساده اما مهم است: برای تغییر زندگی، واقعاً باید جایی را ترک کنیم، یا گاهی کافی است نگاه‌مان را به خودمان تغییر دهیم؟ به نظرم اگر نمایش بتواند تماشاگر را بعد از تمام شدن اجرا با همین سؤال تنها بگذارد، به بخش مهمی از هدفش رسیده است.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«من مریض نیستم» برای من، به‌عنوان طراح، نویسنده و کارگردان، فقط یک نمایش نبود؛ نقطه آغاز شکل‌گیری جهان خیالی «مالاتا» بود. جهانی که از این اثر متولد شد و بعدها در آثار مختلف **گروه هنری مالاتا** ادامه پیدا کرد و گسترش یافت. این نمایش برای من آغاز مسیری بود که در آن، تئاتر را بهانه‌ای برای مواجهه انسان با خودش و پرسش‌های عمیق درونی‌اش دیدم.
https://vrgl.ir/jqLrb
حسام? این را خواند
محمد لهاک و ندا اسماعیلیان این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام خدمت مخاطبان و همراهان عزیز تیوال
اجرایی که پیش رو داریم، نمایشی است از ویل اینو با نام «عنوان و سند»؛ متنی که بیش از آن‌که درباره یک قصه باشد، درباره خودِ بودن، درباره «از این‌جا نبودن» و درباره خانه‌ای است که گاهی فقط در زبان و خاطره وجود دارد. ویلیام اینو از آن دسته نمایشنامه‌نویسانی است که در تئاتر معاصر آمریکا، راهی متفاوت از رئالیسم متعارف و قصه‌گویی خطی انتخاب کرده است. او بیش از آن‌که به حادثه و پیرنگ تکیه کند، به زبان، مکث‌ها، شوخی‌های تلخ و لحظه‌هایی که بین کلمه و سکوت معلق می‌مانند، اعتماد می‌کند. در «عنوان و سند»، اینو جهان یک «مرد کمی بیگانه» را پیش روی ما می‌گذارد؛ مردی که از جایی دیگر آمده، اما زبانش با زبان ما مشترک است، و همین اشتراک ظاهری، تفاوت‌های عمیق‌تری را آشکار می‌کند، تفاوت در تجربه، در خاطره، در تعریف خانه، در معنای تعلق. برای من به‌عنوان کارگردان، جذابیت اینو در همین است، او به‌جای آن‌که تماشاگر را با داستانی پرحادثه سرگرم کند، او را در موقعیت فکر کردن، شنیدن و دیدن خودش قرار می‌دهد. تماشاگر در مواجهه با متن اینو، فقط شاهد یک شخصیت نیست؛ بلکه مدام با خودش، با زبان خودش و با تنهایی خودش روبه‌رو می‌شود. «عنوان و سند» در ظاهر یک مونولوگ است؛ مردی روی صحنه، با ما حرف می‌زند، از کشوری نامعلوم آمده، از گمرک گذشته، کیفی در دست دارد و مدام تلاش می‌کند توضیح بدهد «از این‌جا نبودن» یعنی چه. اما زیر این ظاهر ساده، چند لایه مهم وجود دارد، لایه زبان: اینو مدام زبان را زیر سؤال می‌برد؛ این‌که چطور صدا تبدیل به معنا می‌شود، چطور کلمه‌ای مثل «خانه» می‌تواند هم‌زمان هم آشنا و هم بیگانه باشد. شخصیت نمایش، وسط جمله‌ها می‌ایستد، به خود حرف زدن نگاه می‌کند، و همین نگاه، تماشاگر را هم وادار می‌کند به زبان خودش شک کند. لایه تنهایی و غربت: مرد نمایش، بی‌آن‌که نام کشورش را بگوید، از تجربه غربت حرف می‌زند؛ از این‌که «اینجا» و «آنجا» چطور در ذهن آدم جابه‌جا می‌شوند، از این‌که خانه گاهی فقط یک خاطره است، یک بوی قدیمی، یک مراسم عجیب، یک شوخی خانوادگی. تنهایی او، تنهایی یک مهاجر است، اما در سطحی عمیق‌تر، تنهایی هر انسانی است که بین گذشته و حال، بین مبدأ و مقصد، معلق مانده.لایه بدن و حضور: هرچند متن، مونولوگ است، اما بدن بازیگر در این نمایش، به‌اندازه ... دیدن ادامه ›› کلمات اهمیت دارد. مکث‌ها، قدم‌ها، نگاه‌ها، دست‌هایی که گاهی نمی‌دانند کجا قرار بگیرند، همه بخشی از روایت‌اند. اینو به ما یادآوری می‌کند که غربت فقط در زبان نیست؛ در بدن هم هست، در نحوه راه رفتن، نشستن، نگاه کردن به دیگران...
نیما این را خواند
آرش سالاروندیان این را دوست دارد
نکته جذابش اینه که آقای تات تو کارش به جای فضای پوچ و بیمعنا ، تهش یه حرف از جنس همدلی و پذیرش میزنه. نمایشنامه میگه شاید همه ما در غربتیم، ولی غصه خوردن تنها کاری نیست که از دستمون برمیآد .
۰۸ مرداد
به نظرم چیزی که در این توضیح درباره «عنوان و سند» بیشتر از همه توجه من را جلب کرد، این است که نمایش ظاهراً درباره یک آدم غریبه و تجربه غربت اوست، اما در لایه عمیق‌تر، درباره چیزی است که خیلی از ما بدون مهاجرت هم تجربه‌اش کرده‌ایم؛ حسِ تعلق نداشتن.

برای من، مفهوم «خانه» در این نمایش جذاب است. خانه همیشه یک مکان مشخص نیست؛ گاهی یک خاطره، یک صدا، یک بو یا حتی یک زبان است. شاید به همین دلیل باشد که آدم می‌تواند در جایی زندگی کند که سال‌ها در آن بوده، اما باز هم احساس کند کاملاً متعلق به آن‌جا نیست.

از طرفی، انتخاب یک مونولوگ برای بیان چنین موضوعی به نظرم بسیار هوشمندانه است. وقتی فقط یک نفر روی صحنه حضور دارد و قرار است بخش ... دیدن ادامه ›› زیادی از جهان نمایش از طریق کلمات، سکوت‌ها و بدن او شکل بگیرد، تماشاگر ناچار می‌شود بیشتر گوش بدهد و دقیق‌تر نگاه کند. این نوع اجرا اگر درست شکل بگیرد، می‌تواند رابطه خیلی مستقیمی بین بازیگر و تماشاگر ایجاد کند.

در عین حال فکر می‌کنم همین ویژگی، کار را برای گروه اجرایی سخت‌تر می‌کند. در نمایشی که حادثه و داستان پررنگ نیست، ریتم، مکث، بازی و میزانسن اهمیت چندبرابری پیدا می‌کنند. اگر این عناصر درست کنار هم قرار نگیرند، ممکن است فاصله‌ای بین متن و مخاطب ایجاد شود؛ اما اگر درست اجرا شوند، همان سکوت یا یک جمله ساده می‌تواند بیشتر از یک اتفاق بزرگ روی تماشاگر اثر بگذارد.

برای من، جذاب‌ترین پرسش این نمایش شاید این باشد که «اگر خانه فقط یک مکان نباشد، پس واقعاً کجاست؟» و شاید پاسخ قطعی هم وجود نداشته باشد. به نظرم ارزش چنین نمایشی دقیقاً در همین است که به‌جای دادن جواب، تماشاگر را با پرسشی شخصی تنها می‌گذارد؛ پرسشی درباره خانه، تعلق، زبان و جایی که هرکدام از ما در نهایت آن را «اینجا» می‌نامیم.
۱۱ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
🎭 یک پروژه؛ یک جهان متفاوت؛ یک اجرای ناتمام...

«مزرعه‌دار»؛ یکی از متفاوت‌ترین پروژه‌های گروه هنری مالاتا به کارگردانی محمد تات، نمایشی که قرار بود مخاطب را به جهان‌های موازی ببرد و با پرسشی مهم روبه‌رو کند:

آیا انسان، در هر زمان و هر مکان، همان انسان باقی می‌ماند؟

اثری که با نگاهی تجربه‌گرا و استفاده از فناوری در جهان‌سازی صحنه، خود را برای اجرا در سالن حافظ آماده می‌کرد؛ اما پیش از آنکه فرصت تولد روی صحنه را پیدا کند، متوقف شد.

حالا پس از گذشت سال‌ها، صحبت از بازگشت این پروژه به صحنه است؛ بازگشتی که می‌تواند یکی از تجربه‌های متفاوت و قابل توجه ... دیدن ادامه ›› برای مخاطبان تئاتر ایران باشد.

در این گزارش، نگاهی داریم به «مزرعه‌دار»، گروه هنری مالاتا، نگاه متفاوت محمد تات به این پروژه و مسیری که شاید سرانجام به اجرای عمومی این اثر منتهی شود.

📰 گزارش کامل را بخوانید.
https://vrgl.ir/frS7x
با درود و احترام به جامعه تئاتری ایران، هنرمندان، منتقدان و مخاطبان فرهیخته تیوال؛ این یادداشت تلاشی برای گفت‌وگو با شما درباره جهانی که اندا والش در «مسترمن» می‌سازد است، جهانی که من تنها یکی از خوانندگان و بازآفرینان آن هستم.

اندا والش، نمایشنامه‌نویس ایرلندی، در آثارش جهان را نه از بیرون، بلکه از درون ذهن شخصیت‌ها می‌سازد. او استاد خلق فضاهای بسته، ذهن‌های آشفته، و ایمان‌هایی است که میان تقدس و جنون در نوسان‌اند. «مسترمن» یکی از شخصی‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین آثار اوست؛ روایتی از مردی که میان ایمان، عشق، گناه و هذیان گرفتار شده است. والش در این نمایش، زبان را به ابزار اصلی روایت تبدیل می‌کند. دیالوگ‌ها موج‌وار، تند، بریده و پر از تکرارند؛ تکرارهایی که نه ضعف، بلکه معماری ذهنی شخصیت را می‌سازند. جهان «مسترمن» جهانی است که در آن حقیقت دیر اعتراف می‌شود و عشق‌ها نیمه‌تمام می‌مانند. توماس، شخصیت اصلی نمایش، مردی است که ایمان را همچون سلاح و همچون زخم حمل می‌کند. او در شهری کوچک، میان صداهای درونی، خاطرات، گناه و میل به رستگاری، جهانی برای خود می‌سازد؛ جهانی که گاهی مقدس است و گاهی هولناک. در زیرلایه‌های اثر، پرسش‌های مهمی نهفته است:
آیا ایمان بدون عشق معنا دارد؟
آیا حقیقت وقتی دیر اعتراف می‌شود، هنوز حقیقت است؟
آیا انسان می‌تواند از ذهن خودش نجات پیدا کند؟
این پرسش‌ها، ستون‌های اصلی جهان‌بینی نمایش ... دیدن ادامه ›› هستند.
به‌عنوان کارگردان، تلاش من این بوده که به جهان اندا والش وفادار بمانم، اما در عین حال، خوانش شخصی خود را نیز وارد اثر کنم. «مسترمن» نمایشی نیست که بتوان آن را صرفاً اجرا کرد؛ باید آن را زیست.
«مستر من» اگرچه به‌خوبی از پسِ به‌تصویرکشیدنِ پوچیِ هویت‌های مدرن برمی‌آید، اما گاهی در این درون‌نگریِ افراطی، مخاطب را گروگانِ مونولوگ‌های نفس‌گیرِ شخصیت اصلی می‌کند و ریتمِ درام را فدایِ پیچیدگیِ فلسفی می‌کند.


انتظار می‌رود کارگردانی مثل تات که نگاه نوگرایی دارد، این ریسک را بپذیرد که نمایش را از انجمادِ متن نجات دهد. موفقیتِ این اجرا در این است که تات چقدر جرات کند قواعدِ بسته‌ی متن را با طراحی صحنه و نورِ حداقلیِ تهاجمی بشکند و شخصیت‌ها را از ورطه‌ی شعارِ محض به موقعیت‌های ... دیدن ادامه ›› عینی‌تر پرتاب کند. اگر تات فقط متن را بپرستد، کار به یک کنفرانس فلسفی تبدیل می‌شود و اگر جسارت داشته باشد، می‌تواند «مستر من» را تبدیل به یک تیغِ دولبه‌ی روان‌کاوانه کند که هم عمق دارد و هم برش می‌زند.

و مطمعنأ آقای محمد تات بازهم اثری ماندگار بر جای می‌گذارد ..
۰۵ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود بر شما که با نگاه‌تان صحنه را زنده می‌کنید و با حضور‌تان، تئاتر را از تاریکی به روشنایی می‌کشانید.
به‌عنوان کارگردانی که سال‌ها با متن، بازیگر و صحنه زیسته‌ام، همیشه باور داشته‌ام که برخی نمایشنامه‌ها بیش از آنکه «اجرا» شوند، باید «زیسته» شوند. داستان باغ‌وحش از ادوارد آلبی یکی از همین متن‌هاست؛ متنی که هر بار خواندنش، انسان را در برابر حقیقتی برهنه قرار می‌دهد.
در مواجهه با این اثر، من نه در جایگاه داور، بلکه در جایگاه شاگردی ایستاده‌ام که می‌کوشد جهان پیچیده آلبی را با دقت بازخوانی کند. تحقیقات گسترده درباره آلبی نشان می‌دهد که او در مرز میان رئالیسم و ابزورد حرکت می‌کند؛ جایی که خشونت، تنهایی و فروپاشی روابط انسانی در مرکز توجه قرار می‌گیرد. مطالعات بین‌المللی تأکید می‌کنند که داستان باغ‌وحش یکی از نخستین آثار آمریکایی است که ابزورد اروپایی را به خاک آمریکا منتقل کرد و آن را با بحران‌های اجتماعی این کشور پیوند زد. در نقدهای معتبر، این نمایش را «درگیری میان دو جهان» و «فریادی علیه تنهایی مدرن» دانسته‌اند. در ایران نیز پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد که آلبی همیشه با حساسیت‌های فرهنگی و محدودیت‌های اجرایی مواجه بوده، اما همین چالش‌ها باعث شده هنرمندان ایرانی به لایه‌های عمیق‌تری از آثار او دست پیدا کنند. چرا «داستان باغ‌وحش»؟ انتخابی آگاهانه برای امروز در سال‌های اخیر، جامعه ما بیش از هر زمان دیگری با مسئله تنهایی، گسست ارتباطی و بحران معنا روبه‌روست. این نمایشنامه دقیقاً همین نقاط را نشانه می‌گیرد، دو مرد، دو جهان، دو طبقه، دو نوع تنهایی، یک نیمکت که تبدیل به میدان نبرد می‌شود یک گفت‌وگو که از دل سکوت می‌جوشد و پایانی که نه‌تنها شخصیت‌ها، بلکه مخاطب را نیز دگرگون می‌کند به‌ عنوان کارگردان، انتخاب این متن برای من یک تصمیم زیبایی‌شناختی صرف نبود؛ یک ضرورت بود. ضرورتی برای گفت‌وگو با مخاطب امروز. جری نماینده تنهایی مطلق است؛ انسانی که از جهان بیرون رانده شده و تنها راه ارتباطش، حمله به مرزهای دیگران است. در نقدهای جهانی، او را «قربانی جامعه‌ای که توان عشق ورزیدن دارد اما جایی برای عشق ندارد» توصیف کرده‌اند. پیتر نماد نظم، طبقه متوسط، ... دیدن ادامه ›› امنیت و زندگی برنامه‌ریزی‌شده است؛ اما این امنیت، شکننده‌تر از آن است که به‌نظر می‌رسد. در اجرا، تلاش من این است که پیتر را نه یک مرد بی‌تفاوت، بلکه انسانی در آستانه فروپاشی نشان دهم. در این نمایش گفت‌وگوها بیشتر برای شکست ارتباط‌اند تا ایجاد آن. خشونت را به‌عنوان نتیجه طبیعی تنهایی نشان می‌دهد. انتخاب‌های وجودی را در لحظه‌های بحرانی برجسته می‌کند. مرز میان انسان و حیوان را از بین می‌برد تا نشان دهد انسان مدرن چقدر از طبیعت خود دور شده است. داستان باغ‌وحش برای من یک اجرا نیست؛ یک گفت‌وگوست. گفت‌وگویی میان دو مرد، دو جهان، و در نهایت میان من و مخاطب.
امید دارم این اجرا بتواند همان لرزشی را که آلبی سال‌ها پیش در جهان ایجاد کرد، در دل مخاطب امروز نیز زنده کند‌.
فاطمه کرمی این را خواند
Baran Esmaili، محمد تات و رامین غیاثی این را دوست دارند
«باغ وحش» ادوار البی فقط یک نمایشنامه نیست؛ فریادی است در بیابان خاموش شهر مدرن. در تقابل سوزان دو شخصیت، تمام تنهایی انسان معاصر را میبینم؛ جریانی از کلمات که چون تیغ بر پوسته ای و میکشد و زخم حقیقت را نمایان میکند. البی با نبوغی بیرحمانه، دیوارهای خیال‌پردازانه را فرو میریزد و ما را در برابر این پرسش وحشتناک رها میکند: آیا خودمان، قفس را نساخته ایم؟ این شاهکار، اثری ماندگار درباره‌ی تشنگی دردناک برای ارتباطی اصیل است؛ جایی که تنها راه رسیدن به انسانیت، عبور از وحشت آگاهیست.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

«شاید سخت‌ترین و در عین حال آسان‌ترین کار برای یک بازیگر، زیستنِ لحظه‌به‌لحظه در نقش، اما در کالبد فیزیکی و روانی خود باشد.

به عنوان ایفاگر تک‌گویی «صدای انسانی»، پیش از هر چیز باید بر هوشمندی جاری در تک‌تک کلمات کوکتو تأکید کنم. این مونولوگ می‌تواند در آن واحد، سوگ‌نامه، مانیفست و وصیت‌نامه‌ای عاطفی باشد. زیرمتن اثر، این آزادی عمل را به من بخشیده است تا همچون زن اصلی نمایش که در نهایت استیصال، ناگزیر به انتخاب است، دست به تصمیم‌گیری بزنم؛ زنی که هر چقدر التزام به کنشمندی را انکار می‌کند، صدایی درونی او را به رویارویی با واقعیت فرامی‌خواند.

می‌توانم بگویم تمام فرآیند خلق کاراکتر، در همین تجربه لذت‌بخشِ «زیستن» و نحوه مواجهه بازیگر با متن خلاصه می‌شود. من همواره خود را متعهد می‌دانم که لایه‌های پنهانِ «کوه یخ» (زیرمتن) را با اجرایی دقیق برای تماشاگر آگاه به تصویر بکشم. این تعهد، مسیری را می‌طلبد که نه تنها مرا در چارچوب حرفه‌ای‌گری حفظ می‌کند، بلکه وادار می‌سازد تا با سایه‌ها و لایه‌های پنهان شخصیت خویش نیز روبه‌رو شوم.
شاید دشوارترین بخش این مسیر، درست همچون خود شخصیت ... دیدن ادامه ›› زن «صدای انسانی»، پذیرشِ همان واقعیت تلخ و گزنده‌ای باشد که بر قلب چنگ می‌زند؛ واقعیتی که همچون سوگی فروخورده، مجال بروز، شیون و در نهایت پذیرش نیافته است. در این اجرا کوشیده‌ام بر اساس خواست ژان کوکتو، تصویری چندوجهی و تردیدآمیز از شخصیت بیافرینم؛ تعلیق و عدم قطعیتی که به هر تماشاگر اجازه می‌دهد در پیوند با زیست شخصی‌اش، تجربه‌ای منحصر‌به‌فرد از کاراکتر زن و تمامیت اجرا داشته باشد.

اما اتفاقی مهم و ارزشمند در جریان این زیست هنری فراهم شدن امکان تجربه ورزی و آزمون و خطا در آزمایشگاه تئاتر نبض میباشد. آزمایشگاهی که گروه هنری مالاتا به سرپرستی جناب آقای محمد تات پایه گذاری کرده و با انگیزه و اهدافی مشخص در مسیر کشف صداهای نو و استعداد های کمتر دیده شده هنر بازیگری و اجرا راه اندازی نموده اند.

افتخار آشنایی و همکاری من با گروه هنری مالاتا، تلاش خستگی ناپذیر تمامی عوامل گروه در ایجاد فضایی امن و حرفه ای جهت آزمایش خوانش های آوانگارد و آشنازدا از متن، تبادل ایده ها و نظرات و به خصوص هدایت گری و کارگردانی موشکافانه و دقیق آقای محمد تات در طول تمرینات صدای انسانی بار دیگر قدرت جادویی صحنه تئاتر را در معنا سازی و معنا زدایی به من یادآوری میکند. به علاوه، این تئاتر ورزی ها منجر به روشن تر شدن مسیر حرکت من به عنوان بازیگر و جسارت هر چه بیشتر برای خلق، ویرانی و بازآفرینی مداوم گردیده است
امید که اجرای پیشِ رو، اجرایی پیشرو، الهام‌بخش و سحرآمیز در نگاهِ تماشاگران باشد.»

چه زیبا و عمیق نوشتی... خواندن این کلمات برای من بسیار ارزشمند بود. فکر می‌کنم آنچه در «صدای انسانی» شکل گرفته، حاصل یک تجربه جمعی و زیستی است؛ تجربه‌ای که هر کدام از ما به شکلی در آن خودمان را پیدا کردیم و چیزهایی تازه از تئاتر و از خودمان آموختیم.

بی‌شک حضور و نگاه تو به این شخصیت، به این مسیر عمق و جان دیگری بخشیده و این جسارت و صداقتت در مواجهه با نقش، برای من بسیار قابل احترام و ستایش است.

خوشحالم که در کنار تو و دیگر اعضای این گروه، بخشی از این تجربه و این مسیر هستم و امیدوارم این همکاری، آغازگر تجربه‌های ... دیدن ادامه ›› ارزشمند و اتفاق‌های بزرگ‌تری برای همه ما باشد.

به امید درخشش «صدای انسانی» و به امید روزهایی که همچنان با عشق، جسارت و شوق، خلق کنیم، تجربه کنیم و از نو بسازیم. 🤍🎭

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
### یادداشتی برای «جز آن دو نفر»؛ سفری به جهان رازآلود مالاتا

«جز آن دو نفر» روایتی جنایی–سورئال از جهانی است که در آن مرز میان گذشته، حال و آینده محو می‌شود و حقیقت در میان تکه‌های پراکنده زمان شکل می‌گیرد. در این یادداشت، محمد تات از شکل‌گیری نمایش، جهان خیالی مالاتا، کلیسای مالاتا و تجربه طراحی و کارگردانی این اثر می‌گوید.

**خواندن مقاله تحلیل و بررسی نمایش «جز آن دو نفر»:**
https://vrgl.ir/yKVYI
یادداشتی برای «کلاغ»؛ روایتی از جهان مالاتا به قلم محمد تات

«کلاغ» روایتی پازلی از انسان، وجدان و حقیقت است؛ نمایشی که در آن پایان، آغاز می‌شود و هر اپیزود قطعه‌ای از جهانی بزرگ‌تر را شکل می‌دهد. در این یادداشت، نگاهی به جهان «کلاغ»، شیوه روایت، طراحی، کارگردانی و بازیگردانی این نمایش داشته‌ایم.
https://vrgl.ir/kFXsn
**«مورچه‌ها»؛ تجربه‌ای متفاوت از گروه نمایشی مالاتا**

نمایش «مورچه‌ها» یکی از تجربه‌های گروه نمایشی مالاتا در سال ۱۴۰۴ بود؛ اجرایی با روایتی اجتماعی و جنایی که با حضور جمعی از هنرمندان جوان در سالن نوفل‌لوشاتو روی صحنه رفت.

این نمایش با نگاهی متفاوت به موضوعاتی همچون فاصله طبقاتی، روابط انسانی و کشمکش‌های اجتماعی، تلاش کرد مخاطب را در فضایی پرتنش و متفاوت با لایه‌های پنهان جامعه روبه‌رو کند.

«مورچه‌ها» بخشی از مسیر گروه مالاتا در حمایت از هنرمندان جوان و خلق تجربه‌های تازه در تئاتر بود؛ تجربه‌ای که با همراهی یک تیم خلاق شکل گرفت و جهانی متفاوت را روی صحنه به تصویر کشید.
https://vrgl.ir/lv2xK
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
تئاتر