در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | گروه هنری مالاتا
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 23:42:55
 

گروه هنری مالاتا

 ۰۱ شهریور ۱۳۹۸
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
با سلام و احترام به مخاطبان تیوال و فعالان تئاتری
جهان پینتر، جایی است که سکوت از دیالوگ بلندتر حرف می‌زند، پینتر همیشه برای من نویسنده‌ای بوده که جهان را در کوچک‌ترین فضاها خلاصه می‌کند. «پیشخدمت» هم از همین جنس است، اتاقی بسته، دو مرد، یک دستگاه و سکوت‌هایی که مثل تیغ، هوا را می‌برند. در مواجهه با این متن، اولین چالش من وفاداری به ریتم پینتری بود؛ ریتمی که نه با اتفاق‌های بیرونی، بلکه با لرزش‌های کوچک رابطه‌ی دو شخصیت شکل می‌گیرد. گاس و بن، در ظاهر دو کارگر یک سیستم خشونت‌اند، اما پینتر هیچ‌وقت شخصیت‌ها را تک‌لایه نمی‌نویسد. در خوانش من گاس نماینده‌ی پرسش، تردید و انسانیتی‌ست که هنوز کامل سرکوب نشده. بن نماینده‌ی اطاعت، انضباط و زبان سیستم است. در تمرین‌ها، تلاش کردم بازیگران فقط «تیپ» نسازند، بلکه به لحظه‌هایی برسند که گاس خشن می‌شود، بن می‌لرزد، و هر دو زیر فشار یک دستور نامرئی، از خودشان دور می‌شوند. این همان نقطه‌ای‌ست که پینتر جذاب می‌شود، هیچ‌کس کاملاً بی‌گناه نیست، هیچ‌کس کاملاً هیولا نیست. در «پیشخدمت»، قدرت هرگز روی صحنه ظاهر نمی‌شود، فقط اثرش را می‌بینیم. این برای من فرصتی بود تا درباره‌ی شکل‌های امروزین قدرت در جامعه‌ی خودمان فکر کنم، قدرتی که گاهی در یک پیام، یک دستور، یک قرارداد یا حتی یک نگاه، بدن‌ها را تنظیم می‌کند. خشونت در این متن، خشونت زبان است، شوخی‌های خشن، تهدیدهای نیمه‌گفته، و جمله‌هایی که در ظاهر عادی‌اند اما در عمق، حامل حذف و تحقیرند. در اجرا، تلاش کردم این خشونت را بدون اغراق، فقط با دقت در لحن و مکث‌ها برجسته کنم. تماشاگر در این اجرا «مصرف‌کننده‌ی داستان» نیست، شاهد است. شاهد دو آدمی که زیر فشار یک سیستم نامرئی، آرام‌آرام از خودشان دور می‌شوند.
محمد کارآمد و امیر مسعود این را خواندند
حسام?09031840464 این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هارولد پینتر، نمایشنامه‌نویس و کارگردان انگلیسی، یکی از چهره‌های تعیین‌کننده تئاتر مدرن پس از جنگ جهانی دوم است؛ هنرمندی که توانست با ترکیب سکوت‌های معنا‌ساز، مکث‌های طولانی، خشونت پنهان و زبان شکسته، جهان نمایشی تازه‌ای خلق کند. او در ۱۹۳۰ در لندن به دنیا آمد و تجربه کودکی در دوران بمباران، زیست در حاشیه اجتماعی و فعالیت سیاسی، جهان‌بینی او را به سمت ترس بی‌نام، تهدید بی‌دلیل و واقعیت لغزنده سوق داد. پینتر ابتدا بازیگر بود و همین تجربه، نگاه او به صحنه را «بدنی» و «ریتم‌محور» کرد. در دهه ۵۰، زمانی که تئاتر بریتانیا میان رئالیسم اجتماعی و تجربه‌گرایی اروپایی سرگردان بود، پینتر سبکی کاملاً شخصی بنا کرد: جهانی که در آن سکوت، کنش است و دیالوگ، ابزار سلطه. آثار او از جشن تولد تا بازگشت به خانه و خیانت اتاق‌هایی بسته‌اند که در آن‌ها روابط انسانی به میدان نبرد روانی تبدیل می‌شود. در نقدهای بین‌المللی، اصطلاح Pinteresque برای توصیف جهان او شکل گرفت: جهانی که در آن «هیچ چیز گفته نمی‌شود، اما همه چیز حضور دارد». در نقدهای ایرانی نیز، پینتر به‌عنوان نویسنده‌ای شناخته می‌شود که خشونت پنهان جامعه مدرن را در قالبی مینیمال و روان‌شناختی آشکار می‌کند؛ خشونتی که برای مخاطب ایرانی، به‌واسطه تجربه اجتماعی و تاریخی، معنایی مضاعف دارد.پینتر در ۲۰۰۸ درگذشت؛ اما میراث او همچنان زنده است. او نشان داد که تئاتر می‌تواند با کمترین عناصر یک اتاق، چند مکث، چند جمله شکسته بیشترین لرزش را در آگاهی انسان ایجاد کند. پینتر نه‌تنها یک نمایشنامه‌نویس بزرگ، بلکه معمار سکوت و تهدید است؛ هنرمندی که زبان را علیه خودش می‌نویسد و جهان را در مرز میان گفتن و نگفتن بازسازی می‌کند.
نازنین چگینی و امیر مسعود این را خواندند
حسام?09031840464 این را دوست دارد
«در دل سکوتِ زیرزمین، پیشخدمت داستانی از وفاداری، ترس و قدرت را دوباره می‌نویسد.» اجرا در شهریور ۱۴۰۵ به کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور
https://vrgl.ir/8Oa3o
۹ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود
در روزگاری که گفت‌وگو میان انسان‌ها اغلب به بن‌بست می‌رسد، نمایش The Sure Thing اثر دیوید ایوز، با سادگی ظاهری و پیچیدگی درونی‌اش، یادآور لحظه‌ای است که «کلمه» می‌تواند جهان را دوباره آغاز کند. این اثر برای من نه صرفاً یک کمدی کوتاه، بلکه تمرینی فلسفی درباره انتخاب، تکرار، و امکان دوباره گفتن است. ایوز، نویسنده‌ای است که زبان را به میدان بازی تبدیل می‌کند. در The Sure Thing، هر زنگ روی میز، فرصتی تازه برای بازنویسی سرنوشت است. این نمایش، در ظاهر گفت‌وگویی ساده میان دو انسان است، اما در عمق خود، پرسشی درباره ماهیت زمان و آزادی مطرح می‌کند. در مواجهه با این متن، من به عنوان کارگردان، تلاش کرده‌ام ریتم درونی زبان را به تصویر تبدیل کنم؛ جایی که هر جمله، هر مکث، و هر زنگ، نه فقط بخشی از دیالوگ، بلکه ضربان قلب نمایش است. صحنه ما در شهریور، یک کافه مینیمال است؛ دو صندلی، یک میز، و زنگی که جهان را تغییر می‌دهد. نور، از سرد به گرم حرکت می‌کند، همان‌گونه که گفت‌وگو از تردید به یقین می‌رسد. در طراحی میزانسن، هر تکرار نه بازگشت، بلکه تغییر زاویه نگاه است. بازیگران در هر زنگ، اندکی متفاوت می‌نشینند، اندکی متفاوت نفس می‌کشند، تا مخاطب حس کند جهان در حال بازنویسی است. بت و بیل، دو انسان معمولی‌اند که در گفت‌وگویی ظاهراً روزمره، به فلسفه انتخاب می‌رسند. در اجرای من، این دو شخصیت نه تیپ، بلکه دو قطب از ذهن انسان‌اند یکی میل به ثبات، دیگری عطش تجربه. در تمرین‌ها، از بازیگران خواسته‌ام هر تکرار را با حافظه تازه‌ای بازی کنند؛ گویی هیچ‌کدام از نسخه‌های قبلی وجود نداشته‌اند. این رویکرد، به بازی‌ها کیفیتی زنده و غیرقابل پیش‌بینی می‌دهد. در زیر طنز و ریتم سریع دیالوگ‌ها، پرسشی جدی نهفته است: آیا انسان می‌تواند با تکرار، به حقیقت برسد؟ زنگ روی میز، استعاره‌ای از لحظه بازنشانی جهان است از فرصت دوباره برای گفتن «بله» یا «نه». در این اجرا، تلاش کرده‌ام این مفهوم را با نور، سکوت، و فاصله فیزیکی بازیگران برجسته کنم؛ تا مخاطب حس کند هر انتخاب، جهانی تازه می‌سازد. من این اثر را نه برای نمایش مهارت، بلکه برای تجربه گفت‌وگو ساخته‌ام. در جهانی پر از صدا، شاید سکوت میان دو جمله، همان جایی باشد که تئاتر زنده می‌شود. امید دارم اجرای مرداد و شهریور، ... دیدن ادامه ›› فرصتی باشد برای گفت‌وگو میان ما و مخاطبان، نه درباره درست یا غلط، بلکه درباره امکان دوباره گفتن. The Sure Thing برای من تمرینی است در فروتنی زبان و جسارت انتخاب. هر زنگ، یادآور این است که هیچ گفت‌وگویی تمام نمی‌شود، مگر آنکه ما بخواهیم دوباره آغازش کنیم.
امیرحسین محامد، حسام?09031840464 و Heliya این را خواندند
جعفر میراحمدی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیوید ایوز یکی از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویسان معاصر آمریکا است؛ نویسنده‌ای که زبان را به یک بازی فلسفی، طنزآلود و دقیق تبدیل کرد. آثار او
از All in the Timing تا Venus in Fur
در جهان تئاتر به‌عنوان نمونه‌های درخشان «کمدی اندیشه» شناخته می‌شوند. او زنده است و همچنان در نیویورک فعالیت می‌کند؛ اما میراث هنری‌اش چنان گسترده است که بسیاری از منتقدان درباره «دوران ایوز» صحبت می‌کنند. دیوید ایوز در سال ۱۹۵۰ در شیکاگو به دنیا آمد؛ کودکی‌اش در مدارس کاتولیک و محیطی سخت‌گیرانه گذشت، جایی که نخستین مواجهه‌اش با زبان، طنز و نمایش شکل گرفت. او بعدها در دانشگاه نورث‌وسترن و سپس مدرسه درام ییل تحصیل کرد و مسیر حرفه‌ای‌اش را از دهه ۷۰ آغاز نمود. ایوز پیش از تثبیت جایگاهش در تئاتر، سال‌ها در مجلاتی چون Foreign Affairs کار کرد و همین تجربه سردبیری، دقت و وسواس او در انتخاب واژه‌ها را شکل داد. او بعدها در مقام استاد، در دانشگاه‌های NYU و کلمبیا، نسل تازه‌ای از نمایشنامه‌نویسان را تربیت کرد. ایوز را بیش از هر چیز با مجموعه All in the Timing می‌شناسند؛ شش نمایش کوتاه که بیش از ۶۰۰ اجرا داشت و به‌عنوان یکی از موفق‌ترین آثار کمدی معاصر ثبت شد. منتقد نیویورک‌تایمز او را «جادوگر زبان» و «استاد فرم کوتاه» نامید. دیگر آثار مهم او عبارت‌اند از:
Sure Thing بازی فلسفی با مفهوم انتخاب و تکرار
Words, Words, Words طنزی متافیزیکی درباره نوشتن و معنا
Variations on the Death of Trotsky کمدی سیاه درباره تاریخ و روایت
Venus in Fur ... دیدن ادامه ›› نمایش بلند و پیچیده‌ای که رومن پولانسکی آن را به فیلم تبدیل کرد و نامزدی سزار گرفت
The Metromaniacs بازآفرینی درخشان کمدی کلاسیک فرانسه
ایوز علاوه بر نمایشنامه‌نویسی، ۳۳ موزیکال کلاسیک را برای پروژه Encores! بازنویسی کرده و در حوزه رمان نوجوان نیز فعال بوده است. ایوز در آثارش زبان را نه ابزار، بلکه «میدان بازی» می‌داند. او با تکرار، وارونگی، حذف، مکث، و تغییرات کوچک در دیالوگ، جهان‌هایی می‌سازد که در آن‌ها زمان، هویت و انتخاب دائماً در حال تغییرند.
ویژگی‌های اصلی سبک او:
ریتم‌سازی با زبان: دیالوگ‌ها همچون موسیقی عمل می‌کنند.
طنز فلسفی: خنده‌ای که از دل پرسش‌های هستی‌شناسانه می‌آید.
فرم کوتاه اما عمیق: نمایش‌های یک‌پرده‌ای که به اندازه یک نمایش بلند تأثیر می‌گذارند.
بازی با احتمالات: جهان‌های موازی، انتخاب‌های تکرارشونده، و پایان‌های چندلایه.
این شیوه نوشتن باعث شده آثار او در ایران نیز محبوب باشند؛ زیرا با سنت «طنز موقعیت» و «کمدی فلسفی» که در نقدهای تیوال بسیار مورد توجه است، هم‌خوانی دارد. ایوز درگذشته نیست و همچنان فعال است. آخرین آثار او شامل Here We Are (۲۰۲۳) و Pamela Palmer (۲۰۲۴) است که نشان می‌دهد هنوز در اوج خلاقیت قرار دارد.
امیرحسین محامد و حسام?09031840464 این را خواندند
ویگن اوانسیان این را دوست دارد
میان دو سکوت، حقیقتی ناگزیر متولد می‌شود؛ اجرایی تازه از قطعیت در شهریور ۱۴۰۵ با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی‌پور
https://vrgl.ir/yeXhZ
۱۱ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام
در روزگاری که صحنه‌های تئاتر ایران زیر فشار اقتصادی، اجتماعی و سلیقه‌های زودگذر نفس می‌کشند، بازگشت به یک متن انسانی، صمیمی و در عین حال تلخ و گزنده مثل «شرلی ولنتاین» برای من نه فقط یک انتخاب هنری، بلکه یک نیاز شخصی و اجتماعی است. این یادداشت را نه به‌عنوان قضاوت نهایی، بلکه به‌عنوان گفت‌وگوی صادقانه یک کارگردان با مخاطبان و منتقدان تیوال می‌نویسم؛ گفت‌وگویی که امیدوارم در ادامه، روی صحنه کامل‌تر و زنده‌تر شود. ویلی راسل در «شرلی ولنتاین» به‌جای شعار دادن درباره زن، تنهایی و ازدواج، یک زندگی معمولی را زیر ذره‌بین می‌گذارد؛ زندگی زنی که می‌توانست یکی از همسایه‌های ما باشد، یکی از زنان خانواده‌های ایرانی، یکی از آن آدم‌هایی که همیشه هستند اما دیده نمی‌شوند. برای من، جذابیت راسل در همین سادگی ظاهری و پیچیدگی درونی است؛ او با کمترین امکانات روایی، بیشترین ضربه عاطفی و فکری را وارد می‌کند. شرلی فقط یک زن بریتانیایی نیست؛ او نماینده نسلی از انسان‌هاست که در ازدواج، خانواده، کار و روزمرگی، آرام‌آرام از خودشان دور شده‌اند. در خوانش من، «شرلی ولنتاین» بیش از آن‌که درباره سفر به یک کشور دیگر باشد، درباره سفر به درون خویشتن است؛ سفری که بسیاری از ما هرگز شجاعت آغازش را پیدا نمی‌کنیم. به‌عنوان کارگردان، تلاش کرده‌ام در برابر متن راسل فروتن باشم؛ یعنی به ساختار، ریتم و منطق درونی اثر وفادار بمانم، اما در عین حال با توجه به مخاطب ایرانی، لایه‌هایی را برجسته کنم که برای امروز ما ضروری‌تر است، تنهایی در دل ازدواج و خانواده، فرسودگی رویاها و آرزوهای شخصی، فشار نقش‌های اجتماعی بر هویت فردی، من ادعا نمی‌کنم که خوانش من «بهترین» یا «نهایی» است؛ تنها می‌توانم بگویم حاصل سال‌ها تجربه، مشاهده و گفت‌وگو با زنان و مردانی است که در سکوت، بار زندگی را به دوش می‌کشند. در این اجرا، تلاش کرده‌ام به‌جای ترجمه صرف یک متن غربی، آن را به تجربه‌ای قابل لمس برای مخاطب ایرانی تبدیل کنم؛ بدون این‌که به دام شعارهای مستقیم یا نسخه‌پیچی اجتماعی بیفتم. برای من مهم است که مخاطب، شرلی را نه به‌عنوان «نماد» دوردست، بلکه به‌عنوان انسانی نزدیک، قابل هم‌ذات‌پنداری و حتی قابل نقد ببیند. یکی از جذاب‌ترین عناصر این نمایش، گفت‌وگوی شرلی با دیوار آشپزخانه است؛ ... دیدن ادامه ›› دیواری که در اجرا برای من، تبدیل به یک «شاهد خاموش» می‌شود. شرلی در ظاهر با دیوار حرف می‌زند، اما در واقع با وجدان، خاطرات و ترس‌های خودش روبه‌روست. در طراحی بازی و میزانسن، تلاش کرده‌ام این گفت‌وگو را از یک شوخی ساده، به یک رویارویی عمیق تبدیل کنم؛ جایی که مخاطب احساس کند هر کدام از ما دیواری داریم که سال‌هاست با آن حرف می‌زنیم و نامش را «سکوت» گذاشته‌ایم. شوهر، دوستان، معشوق، گذشته شرلی و تمام آدم‌هایی که روی صحنه حضور فیزیکی ندارند، در اجرا از طریق صدا، فضا و روایت، به موجودیت تبدیل می‌شوند. برای من مهم بود که این آدم‌ها فقط نام نباشند؛ بلکه در ذهن مخاطب شکل بگیرند، قضاوت شوند و در نهایت، بخشی از پازل زندگی شرلی را بسازند. در خوانش من، شرلی قربانی صرف نیست؛ او انسانی است که در انتخاب‌هایش هم اشتباه کرده، هم درست عمل کرده، و همین پیچیدگی است که او را واقعی می‌کند. تلاش کرده‌ام از نگاه کلیشه‌ای به زن، مرد، ازدواج و خیانت فاصله بگیرم و به‌جای آن، بر «مسئولیت فردی» و «شجاعت مواجهه با خود» تأکید کنم. سفر شرلی به کشور دیگر، در اجرا بیش از آن‌که یک تغییر لوکیشن باشد، یک تغییر زاویه دید است. برای من، پرسش اصلی این است، آیا ما برای تغییر زندگی‌مان، حتماً باید از این شهر، این خانه، این کشور برویم؟ یا می‌توانیم ابتدا از خودمان شروع کنیم؟این پرسش، در زیرلایه‌های اجرا به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم تکرار می‌شود؛ در دیالوگ‌ها، در سکوت‌ها، در نگاه‌ها و در لحظه‌هایی که شرلی بین ماندن و رفتن، بین ترس و جسارت، معلق می‌ماند. به‌عنوان کارگردان، می‌دانم که هر اجرا، تنها یکی از خوانش‌های ممکن از یک متن است. «شرلی ولنتاین» در این نسخه، حاصل تلاش من و گروه برای ساختن تجربه‌ای صادقانه، انسانی و در عین حال آگاهانه است، تجربه‌ای که امیدوارم برای مخاطب عمومی قابل لمس، قابل هم‌ذات‌پنداری و در عین حال اندیشمندانه باشد. برای منتقدان و فعالان تئاتری زمینه‌ای برای بحث درباره فرم، محتوا، ترجمه، بازیگری و نسبت متن غربی با مخاطب ایرانی فراهم کند.
امیر مسعود و حسام?09031840464 این را خواندند
آرش سالاروندیان این را دوست دارد
به نظرم چیزی که در این یادداشت بیش از همه قابل توجه است، تلاش برای دیدن «شرلی ولنتاین» فراتر از یک داستان درباره یک زن و یک سفر است. نگاه کارگردان به تنهایی، فرسودگی در زندگی روزمره و فاصله‌ای که گاهی آدم با خودش پیدا می‌کند، باعث می‌شود نمایش بتواند با مخاطب امروز ارتباط بیشتری برقرار کند.

برای من، جذاب‌ترین بخش این نگاه، تبدیل شدن دیوار آشپزخانه به یک شاهد خاموش است؛ چون به نظرم این تصویر فقط متعلق به شرلی نیست و می‌تواند نمادی از سکوت‌ها و حرف‌های ناگفته خیلی از آدم‌ها باشد. این‌که کارگردان تلاش کرده شرلی را نه صرفاً قربانی و نه یک قهرمان بی‌نقص نشان دهد، به نظرم نقطه قوت مهمی است؛ چون آدم‌ها در واقعیت هم ترکیبی از انتخاب‌های درست، اشتباه، ترس و جسارت‌اند.

در عین حال، فکر می‌کنم ارزش واقعی ... دیدن ادامه ›› این خوانش زمانی مشخص می‌شود که روی صحنه بتواند از توضیح و شعار فاصله بگیرد و این مفاهیم را به تجربه‌ای ملموس برای تماشاگر تبدیل کند. امیدوارم اجرا بتواند همان صداقت و ظرافتی را که در این یادداشت دیده می‌شود، در بازی، میزانسن، ریتم و رابطه شرلی با مخاطب هم حفظ کند.

در نهایت، چیزی که برای من از «شرلی ولنتاین» جذاب است، همین پرسش ساده اما مهم است: برای تغییر زندگی، واقعاً باید جایی را ترک کنیم، یا گاهی کافی است نگاه‌مان را به خودمان تغییر دهیم؟ به نظرم اگر نمایش بتواند تماشاگر را بعد از تمام شدن اجرا با همین سؤال تنها بگذارد، به بخش مهمی از هدفش رسیده است.
۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ویلی راسل، متولد ۲۳ اوت ۱۹۴۷ در ویستونِ لانکشایر، یکی از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویسان معاصر بریتانیاست؛ هنرمندی که مسیر زندگی‌اش از ترک تحصیل در پانزده‌سالگی تا کار به‌عنوان آرایشگر زنانه به‌جای آنکه مانعی باشد، تبدیل شد به منبعی غنی برای شناخت انسان، طبقه کارگر، و پیچیدگی‌های زیست روزمره، سال‌ها کار در محیطی پرگفت‌وگو مانند سالن آرایش، او را با زبان مردم، رنج‌ها، امیدها و طنز پنهان زندگی آشنا کرد؛ چیزی که بعدها شاکله اصلی جهان نمایشی او شد. بازگشت او به دانشگاه و تبدیل شدنش به معلم، مسیر را برای ورود حرفه‌ای به تئاتر هموار کرد و نخستین آثارش در جشنواره ادینبرو توجه منتقدان را جلب کرد. راسـل از دهه ۷۰ میلادی وارد جریان اصلی تئاتر بریتانیا شد و خیلی زود با آثاری چون:
Educating Rita(۱۹۸۰)
نمایشنامه‌ای درباره زن کارگری که در جست‌وجوی هویت و آزادی، مسیر آموزش را انتخاب می‌کند. این اثر به‌سرعت جهانی شد و اقتباس سینمایی آن نامزد اسکار گردید.
Blood Brothers (۱۹۸۳)
یکی از طولانی‌ترین اجراهای تاریخ وست‌اند؛ روایتی تراژیک درباره دو برادر که در دو طبقه اجتماعی متفاوت بزرگ می‌شوند. این نمایش بیش از ده‌هزار اجرا داشته و یکی از ستون‌های تئاتر بریتانیا محسوب می‌شود.
Shirley Valentine (۱۹۸۶)
تک‌گویی درخشان درباره زن خانه‌داری که در میانه زندگی، با بحران ... دیدن ادامه ›› هویت و میل به رهایی روبه‌رو می‌شود. این اثر نیز به فیلمی موفق تبدیل شد.
Our Day Out (۱۹۷۷)
نمایشی تلویزیونی درباره نوجوانان طبقه کارگر که به‌طرزی انسانی و بی‌پیرایه، مسئله آموزش و محرومیت را تصویر می‌کند‌.
این آثار نه‌تنها در بریتانیا، بلکه در سراسر جهان اجرا شده‌اند و راسل را به یکی از چهره‌های تأثیرگذار تئاتر اجتماعی تبدیل کرده‌اند. راسـل برخلاف بسیاری از نمایشنامه‌نویسان هم‌عصرش، از بالا به طبقه کارگر نگاه نمی‌کند؛ او از دل همان طبقه آمده و زبان، دغدغه‌ها و طنز خاص آن را با دقتی مستندگونه ثبت کرده است. در آثار او، خنده هرگز سطحی نیست؛ طنز، سپری است در برابر واقعیت‌های تلخ اجتماعی. این ترکیب باعث می‌شود مخاطب هم سرگرم شود و هم درگیر پرسش‌های جدی درباره هویت، طبقه و امکان تغییر.
شخصیت‌های راسل اغلب در جست‌وجوی «خودِ ازدست‌رفته» هستند؛ چه ریتا باشد که می‌خواهد از محدودیت‌های اجتماعی عبور کند، چه شرلی که در میانه زندگی به‌دنبال معنای تازه‌ای می‌گردد. این محور تحول، آثار او را برای مخاطب جهانی قابل‌درک و همدلانه می‌کند. او به‌عنوان ترانه‌سرا و موسیقی‌دان، ریتم را در گفت‌وگوها وارد می‌کند. دیالوگ‌هایش طبیعی، پرکشش و سرشار از جزئیات شنیداری‌اند؛ چیزی که اجرای آثارش را برای بازیگران و کارگردانان جذاب می‌کند. راسـل استاد روایت‌های ساده با عمق اجتماعی است. او نشان می‌دهد چگونه ساختارهای طبقاتی می‌توانند مسیر زندگی افراد را تعیین کنند و چگونه آموزش، هنر یا سفر می‌تواند این مسیر را تغییر دهد. این نگاه، آثار او را در کنار نویسندگانی چون آلن بنِت و جان مک‌گرا قرار می‌دهد. نمایشنامه‌های او معمولاً ساختاری کلاسیک دارند اما با چرخش‌های احساسی و لحظات اعتراف‌گونه، به‌روز و مدرن می‌شوند. او از پیچیدگی‌های فرمی پرهیز می‌کند و به‌جای آن، بر قدرت شخصیت‌پردازی تکیه دارد. آثار راسل برای کارگردانان ایرانی نیز جذاب‌اند؛ زیرا هم از نظر تعداد شخصیت‌ها و هم از نظر امکانات صحنه‌ای، قابل‌اجرا هستند و در عین حال ظرفیت بالایی برای بازیگری و طراحی صحنه دارند. راسـل همچنان زنده است و فعالیت‌های هنری و فرهنگی دارد. ویلی راسل یکی از معدود نمایشنامه‌نویسانی است که توانسته میان مخاطب عام و منتقدان حرفه‌ای پلی پایدار بسازد. او نه‌تنها در بریتانیا، بلکه در جهان، نمایندهٔ صدای طبقهٔ کارگر و روایتگر امید در دل محدودیت‌هاست. آثار او همچنان اجرا می‌شوند، نقد می‌شوند و الهام‌بخش نسل‌های تازهٔ هنرمندان‌اند.
در لحظه‌ای که ترس فرو می‌ریزد، شرلی ولنتاین متولد می‌شود؛ شهریور ۱۴۰۵ با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی‌پور
https://vrgl.ir/w8zSM
۳ روز پیش، شنبه
به نظرم چیزی که ویلی راسل را از خیلی از نمایشنامه‌نویس‌ها متمایز می‌کند، این است که برای پیدا کردن قصه‌های مهم، سراغ آدم‌های معمولی می‌رود. شخصیت‌های او آدم‌هایی نیستند که لزوماً اتفاق‌های عجیب و بزرگی در زندگی‌شان افتاده باشد؛ اتفاقاً اهمیت کارش در این است که از دل همین زندگی‌های به ظاهر ساده، بحران‌های عمیق انسانی را بیرون می‌کشد.

برای من، مسیر زندگی خود راسل هم در فهم آثارش اهمیت دارد. این‌که از ترک تحصیل و کار در یک سالن آرایش به نمایشنامه‌نویسی رسید، باعث می‌شود ارتباطش با آدم‌های عادی و طبقات مختلف جامعه برایم باورپذیرتر باشد. انگار شخصیت‌هایش را فقط از بیرون مشاهده نکرده، بلکه زبان و فضای زندگی‌شان را از نزدیک لمس کرده است.

در بین آثاری که از او نام برده شده، «شرلی ولنتاین» برای من جذابیت خاصی دارد؛ چون مسئله‌ای که مطرح می‌کند ... دیدن ادامه ›› فقط مربوط به یک زن انگلیسی یا یک جامعه خاص نیست. پرسش درباره این‌که آدم در مسیر زندگی چقدر خودش را فراموش می‌کند، چقدر برای خواسته‌های دیگران زندگی می‌کند و آیا هنوز می‌تواند دوباره خودش را پیدا کند، به نظرم کاملاً انسانی و جهان‌شمول است.

چیزی که از نگاه من در آثار راسل ارزشمند است، همین ترکیب سادگی و عمق است. او برای بیان یک مسئله اجتماعی الزاماً به شعار و پیچیدگی فرمی متوسل نمی‌شود؛ یک شخصیت می‌سازد، به او فرصت حرف زدن می‌دهد و اجازه می‌دهد مخاطب کم‌کم پشت طنز و روزمرگی، تلخی زندگی را ببیند.

به نظرم «شرلی ولنتاین» هم دقیقاً از همین جنس است؛ نمایشی که شاید در ظاهر درباره سفر یک زن باشد، اما در لایه عمیق‌تر درباره جرأتِ دوباره دیدن خودمان است. شاید به همین دلیل است که با وجود تفاوت زمان، فرهنگ و جغرافیا، هنوز می‌تواند برای مخاطب امروز قابل لمس باشد.
۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام خدمت مخاطبان و همراهان عزیز تیوال
اجرایی که پیش رو داریم، نمایشی است از ویل اینو با نام «عنوان و سند»؛ متنی که بیش از آن‌که درباره یک قصه باشد، درباره خودِ بودن، درباره «از این‌جا نبودن» و درباره خانه‌ای است که گاهی فقط در زبان و خاطره وجود دارد. ویلیام اینو از آن دسته نمایشنامه‌نویسانی است که در تئاتر معاصر آمریکا، راهی متفاوت از رئالیسم متعارف و قصه‌گویی خطی انتخاب کرده است. او بیش از آن‌که به حادثه و پیرنگ تکیه کند، به زبان، مکث‌ها، شوخی‌های تلخ و لحظه‌هایی که بین کلمه و سکوت معلق می‌مانند، اعتماد می‌کند. در «عنوان و سند»، اینو جهان یک «مرد کمی بیگانه» را پیش روی ما می‌گذارد؛ مردی که از جایی دیگر آمده، اما زبانش با زبان ما مشترک است، و همین اشتراک ظاهری، تفاوت‌های عمیق‌تری را آشکار می‌کند، تفاوت در تجربه، در خاطره، در تعریف خانه، در معنای تعلق. برای من به‌عنوان کارگردان، جذابیت اینو در همین است، او به‌جای آن‌که تماشاگر را با داستانی پرحادثه سرگرم کند، او را در موقعیت فکر کردن، شنیدن و دیدن خودش قرار می‌دهد. تماشاگر در مواجهه با متن اینو، فقط شاهد یک شخصیت نیست؛ بلکه مدام با خودش، با زبان خودش و با تنهایی خودش روبه‌رو می‌شود. «عنوان و سند» در ظاهر یک مونولوگ است؛ مردی روی صحنه، با ما حرف می‌زند، از کشوری نامعلوم آمده، از گمرک گذشته، کیفی در دست دارد و مدام تلاش می‌کند توضیح بدهد «از این‌جا نبودن» یعنی چه. اما زیر این ظاهر ساده، چند لایه مهم وجود دارد، لایه زبان: اینو مدام زبان را زیر سؤال می‌برد؛ این‌که چطور صدا تبدیل به معنا می‌شود، چطور کلمه‌ای مثل «خانه» می‌تواند هم‌زمان هم آشنا و هم بیگانه باشد. شخصیت نمایش، وسط جمله‌ها می‌ایستد، به خود حرف زدن نگاه می‌کند، و همین نگاه، تماشاگر را هم وادار می‌کند به زبان خودش شک کند. لایه تنهایی و غربت: مرد نمایش، بی‌آن‌که نام کشورش را بگوید، از تجربه غربت حرف می‌زند؛ از این‌که «اینجا» و «آنجا» چطور در ذهن آدم جابه‌جا می‌شوند، از این‌که خانه گاهی فقط یک خاطره است، یک بوی قدیمی، یک مراسم عجیب، یک شوخی خانوادگی. تنهایی او، تنهایی یک مهاجر است، اما در سطحی عمیق‌تر، تنهایی هر انسانی است که بین گذشته و حال، بین مبدأ و مقصد، معلق مانده.لایه بدن و حضور: هرچند متن، مونولوگ است، اما بدن بازیگر در این نمایش، به‌اندازه ... دیدن ادامه ›› کلمات اهمیت دارد. مکث‌ها، قدم‌ها، نگاه‌ها، دست‌هایی که گاهی نمی‌دانند کجا قرار بگیرند، همه بخشی از روایت‌اند. اینو به ما یادآوری می‌کند که غربت فقط در زبان نیست؛ در بدن هم هست، در نحوه راه رفتن، نشستن، نگاه کردن به دیگران...
نیما این را خواند
آرش سالاروندیان این را دوست دارد
نکته جذابش اینه که آقای تات تو کارش به جای فضای پوچ و بیمعنا ، تهش یه حرف از جنس همدلی و پذیرش میزنه. نمایشنامه میگه شاید همه ما در غربتیم، ولی غصه خوردن تنها کاری نیست که از دستمون برمیآد .
۵ روز پیش، پنجشنبه
به نظرم چیزی که در این توضیح درباره «عنوان و سند» بیشتر از همه توجه من را جلب کرد، این است که نمایش ظاهراً درباره یک آدم غریبه و تجربه غربت اوست، اما در لایه عمیق‌تر، درباره چیزی است که خیلی از ما بدون مهاجرت هم تجربه‌اش کرده‌ایم؛ حسِ تعلق نداشتن.

برای من، مفهوم «خانه» در این نمایش جذاب است. خانه همیشه یک مکان مشخص نیست؛ گاهی یک خاطره، یک صدا، یک بو یا حتی یک زبان است. شاید به همین دلیل باشد که آدم می‌تواند در جایی زندگی کند که سال‌ها در آن بوده، اما باز هم احساس کند کاملاً متعلق به آن‌جا نیست.

از طرفی، انتخاب یک مونولوگ برای بیان چنین موضوعی به نظرم بسیار هوشمندانه است. وقتی فقط یک نفر روی صحنه حضور دارد و قرار است بخش ... دیدن ادامه ›› زیادی از جهان نمایش از طریق کلمات، سکوت‌ها و بدن او شکل بگیرد، تماشاگر ناچار می‌شود بیشتر گوش بدهد و دقیق‌تر نگاه کند. این نوع اجرا اگر درست شکل بگیرد، می‌تواند رابطه خیلی مستقیمی بین بازیگر و تماشاگر ایجاد کند.

در عین حال فکر می‌کنم همین ویژگی، کار را برای گروه اجرایی سخت‌تر می‌کند. در نمایشی که حادثه و داستان پررنگ نیست، ریتم، مکث، بازی و میزانسن اهمیت چندبرابری پیدا می‌کنند. اگر این عناصر درست کنار هم قرار نگیرند، ممکن است فاصله‌ای بین متن و مخاطب ایجاد شود؛ اما اگر درست اجرا شوند، همان سکوت یا یک جمله ساده می‌تواند بیشتر از یک اتفاق بزرگ روی تماشاگر اثر بگذارد.

برای من، جذاب‌ترین پرسش این نمایش شاید این باشد که «اگر خانه فقط یک مکان نباشد، پس واقعاً کجاست؟» و شاید پاسخ قطعی هم وجود نداشته باشد. به نظرم ارزش چنین نمایشی دقیقاً در همین است که به‌جای دادن جواب، تماشاگر را با پرسشی شخصی تنها می‌گذارد؛ پرسشی درباره خانه، تعلق، زبان و جایی که هرکدام از ما در نهایت آن را «اینجا» می‌نامیم.
۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
Will Eno نمایشنامه‌نویسی نیست که جهان بسازد؛ او جهان را «باز می‌کند»
نه با داستان، نه با حادثه، بلکه با شکاف‌ها:
شکاف میان کلمه و معنا، میان انسان و خودش، میان تماشاگر و صحنه. او نویسنده‌ای است که نمایشنامه را از «اتفاق» خالی می‌کند تا «آگاهی» اتفاق بیفتد. جهان او جهان «لحظه‌های کوچک» است. در آثار او، یک مکث، یک نگاه، یک جمله‌ی نیمه‌کاره، گاهی از یک حادثه‌ی بزرگ مهم‌تر است.
او به جای ساختن بحران، به لرزش‌های کوچک انسان توجه می‌کند. اونو زبان را مثل یک موجود زنده می‌نویسد؛ زبان در آثار او می‌لغزد، می‌افتد، بلند می‌شود، اشتباه می‌کند، خودش را اصلاح می‌کند. این زبان برای بازیگر چالش است، برای کارگردان فرصت، و برای تماشاگر آینه. شخصیت‌های او معمولاً نام ندارند یا نامشان بی‌اهمیت است.
آن‌ها بیشتر وضعیت هستند تا فرد. اونو نمایشنامه‌ای می‌نویسد که انگار خودش از نوشتن نمایشنامه خسته شده. او قواعد را می‌شکند، اما نه برای شوک؛ برای اینکه تماشاگر را از خواب روایت بیدار کند.
Title and Deed نمایشی درباره‌ی «آمدن»، «ماندن» و «هیچ‌وقت تعلق نداشتن». این نمایش یک تک‌گویی است، اما نه از جنس اعتراف یا روایت؛ بلکه یک ... دیدن ادامه ›› سفر درونی درباره‌ی انسان مهاجر، انسان بی‌خانه، انسان بی‌عنوان. شخصیت نمایش نه نام دارد، نه گذشته‌ی مشخص، نه آینده‌ی معلوم. او فقط «آمده» است و همین آمدن، موضوع نمایش است. شخصیت نمایش از جایی آمده که «خانه» بوده، اما حالا در جایی ایستاده که «خانه نیست». اونو این وضعیت را تبدیل به یک فلسفه می‌کند: انسان همیشه در حال جابه‌جایی است، هیچ‌کس دقیقاً جایی که باید باشد نیست تعلق یک توهم است و زبان تنها چیزی است که ما را نگه می‌دارد.
نیما این را خواند
محمد تات این را دوست دارد
«عنوان و سند؛ میان مرز گفتن و سکوت، میان بودن و نبودن.» نمایش مهاجرت درونی انسان معاصر؛ اجرا با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی‌پور در شهریور ۱۴۰۵.
https://vrgl.ir/LGfRM
۳ روز پیش، شنبه
به نظرم توصیف ویل اینو به‌عنوان نویسنده‌ای که جهان را «باز می‌کند» تا «بسازد»، تعبیر جالبی است. در نمایشنامه‌های او انگار قرار نیست تماشاگر منتظر یک اتفاق بزرگ باشد؛ اتفاق اصلی در ذهن و ادراک خود تماشاگر شکل می‌گیرد.

چیزی که برای من در «Title and Deed» جذاب است، همین مفهوم تعلق نداشتن است. شخصیت نمایش نه گذشته مشخصی دارد و نه قرار است مثل یک شخصیت کلاسیک، داستان زندگی‌اش را برای ما تعریف کند. او فقط آمده است و همین «آمدن» تبدیل به پرسشی درباره خانه، هویت و تعلق می‌شود. به نظرم این نگاه می‌تواند برای مخاطب امروز خیلی قابل لمس باشد، چون احساس بیگانگی الزاماً به مهاجرت محدود نمی‌شود؛ گاهی آدم می‌تواند سال‌ها در یک شهر یا حتی در کنار نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش باشد و باز احساس کند به آن‌جا تعلق ندارد.

از طرف دیگر، فکر می‌کنم بزرگ‌ترین جذابیت و در عین حال بزرگ‌ترین ... دیدن ادامه ›› خطر آثار اینو همین فاصله گرفتن از قصه و حادثه است. وقتی اتفاق بیرونی کم می‌شود، کوچک‌ترین مکث، تغییر لحن، حرکت بدن یا سکوت می‌تواند اهمیت زیادی پیدا کند. اگر اجرا بتواند این جزئیات را به تجربه‌ای زنده تبدیل کند، مخاطب احتمالاً وارد جهان نمایش می‌شود؛ اما اگر این ظرافت‌ها درست شکل نگیرند، ممکن است نمایش برای بخشی از تماشاگران بیش از حد انتزاعی یا دور از دسترس به نظر برسد.

برای من، جالب‌ترین پرسش این اثر شاید این باشد که اگر «خانه» فقط یک مکان نباشد، پس چه چیزی به ما احساس تعلق می‌دهد؟ زبان؟ خاطره؟ آدم‌ها؟ یا چیزی که حتی خودمان هم نمی‌توانیم تعریفش کنیم؟

به نظرم ارزش چنین نمایشی در این نیست که پاسخ روشنی به این سؤال بدهد. اتفاقاً اگر بعد از پایان اجرا، تماشاگر هنوز درگیر همین پرسش‌ها باشد و احساس کند بخشی از تجربه شخصیت را در زندگی خودش پیدا کرده، آن‌وقت نمایش توانسته از یک داستان درباره یک انسان مهاجر فراتر برود و درباره خودِ انسان حرف بزند.

۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام به جامعه تئاتری ایران، هنرمندان، منتقدان و مخاطبان فرهیخته تیوال؛ این یادداشت تلاشی برای گفت‌وگو با شما درباره جهانی که اندا والش در «مسترمن» می‌سازد است، جهانی که من تنها یکی از خوانندگان و بازآفرینان آن هستم.

اندا والش، نمایشنامه‌نویس ایرلندی، در آثارش جهان را نه از بیرون، بلکه از درون ذهن شخصیت‌ها می‌سازد. او استاد خلق فضاهای بسته، ذهن‌های آشفته، و ایمان‌هایی است که میان تقدس و جنون در نوسان‌اند. «مسترمن» یکی از شخصی‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین آثار اوست؛ روایتی از مردی که میان ایمان، عشق، گناه و هذیان گرفتار شده است. والش در این نمایش، زبان را به ابزار اصلی روایت تبدیل می‌کند. دیالوگ‌ها موج‌وار، تند، بریده و پر از تکرارند؛ تکرارهایی که نه ضعف، بلکه معماری ذهنی شخصیت را می‌سازند. جهان «مسترمن» جهانی است که در آن حقیقت دیر اعتراف می‌شود و عشق‌ها نیمه‌تمام می‌مانند. توماس، شخصیت اصلی نمایش، مردی است که ایمان را همچون سلاح و همچون زخم حمل می‌کند. او در شهری کوچک، میان صداهای درونی، خاطرات، گناه و میل به رستگاری، جهانی برای خود می‌سازد؛ جهانی که گاهی مقدس است و گاهی هولناک. در زیرلایه‌های اثر، پرسش‌های مهمی نهفته است:
آیا ایمان بدون عشق معنا دارد؟
آیا حقیقت وقتی دیر اعتراف می‌شود، هنوز حقیقت است؟
آیا انسان می‌تواند از ذهن خودش نجات پیدا کند؟
این پرسش‌ها، ستون‌های اصلی جهان‌بینی نمایش ... دیدن ادامه ›› هستند.
به‌عنوان کارگردان، تلاش من این بوده که به جهان اندا والش وفادار بمانم، اما در عین حال، خوانش شخصی خود را نیز وارد اثر کنم. «مسترمن» نمایشی نیست که بتوان آن را صرفاً اجرا کرد؛ باید آن را زیست.
«مستر من» اگرچه به‌خوبی از پسِ به‌تصویرکشیدنِ پوچیِ هویت‌های مدرن برمی‌آید، اما گاهی در این درون‌نگریِ افراطی، مخاطب را گروگانِ مونولوگ‌های نفس‌گیرِ شخصیت اصلی می‌کند و ریتمِ درام را فدایِ پیچیدگیِ فلسفی می‌کند.


انتظار می‌رود کارگردانی مثل تات که نگاه نوگرایی دارد، این ریسک را بپذیرد که نمایش را از انجمادِ متن نجات دهد. موفقیتِ این اجرا در این است که تات چقدر جرات کند قواعدِ بسته‌ی متن را با طراحی صحنه و نورِ حداقلیِ تهاجمی بشکند و شخصیت‌ها را از ورطه‌ی شعارِ محض به موقعیت‌های ... دیدن ادامه ›› عینی‌تر پرتاب کند. اگر تات فقط متن را بپرستد، کار به یک کنفرانس فلسفی تبدیل می‌شود و اگر جسارت داشته باشد، می‌تواند «مستر من» را تبدیل به یک تیغِ دولبه‌ی روان‌کاوانه کند که هم عمق دارد و هم برش می‌زند.

و مطمعنأ آقای محمد تات بازهم اثری ماندگار بر جای می‌گذارد ..
۰۵ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اندا والش، نمایشنامه‌نویس ایرلندی، یکی از مهم‌ترین صداهای تئاتر معاصر اروپا بود؛ نویسنده‌ای که جهان شخصی‌اش میان خشونت پنهان، تنهایی انسان مدرن، و هذیان‌های ذهنی شخصیت‌ها شکل می‌گرفت. والش از دل طبقه متوسط ایرلند برخاست؛ جهانی که در آن، خانواده، مذهب، و فشارهای اجتماعی همواره در پس‌زمینه ذهن نویسنده حضور داشتند. او در مصاحبه‌هایش بارها گفته بود که «خانه» برایش هم پناهگاه است و هم زندان؛ همین دوگانگی، شاکله اصلی جهان‌بینی او را ساخت. شخصیت‌هایش اغلب در فضاهای بسته، اتاق‌های کوچک، یا شهرهای بی‌نام گرفتارند؛ گویی Walsh جهان را نه به‌عنوان یک جغرافیا، بلکه به‌عنوان یک ذهنیت می‌نویسد. والش نویسنده «زبان» است؛ یعنی جهان او از دل کلمات ساخته می‌شود، نه از دل کنش‌های بیرونی. دیالوگ‌ها در آثارش مثل موج‌های عصبی‌اند: کوتاه، تند، بریده‌بریده، و پر از تکرار. این تکرارها نه ضعف، بلکه بخشی از معماری ذهنی شخصیت‌هاست؛ شخصیت‌هایی که در چرخه بی‌پایان ترس، خاطره، و هذیان گرفتارند. او همچنین استاد «فضاسازی مینیمال» بود. صحنه‌هایش اغلب ساده‌اند، اما این سادگی، بستری برای انفجار روانی شخصیت‌هاست. Walsh باور داشت که «فضا باید شخصیت چهارم نمایش باشد» و همین نگاه، آثارش را برای کارگردانان جذاب و چالش‌برانگیز می‌کند.
The Walworth Farce نمایش مشهور او درباره خانواده‌ای که در چرخه دروغ و روایت‌های ساختگی گرفتار شده‌اند.
The New Electric Ballroom اثری درباره سه خواهر که گذشته زخمی‌شان همچون آیینی تکرار می‌شود.
Ballyturk یکی از فلسفی‌ترین آثار او؛ مرز میان خیال و واقعیت کاملاً فرو ... دیدن ادامه ›› می‌ریزد.
Misterman مستر من
نمایش تک‌پرسوناژ درباره مردی گرفتار در ایمان افراطی و هذیان‌های ذهنی.
Arlington آرلینگتون
اثری ضد‌اتوپیایی درباره عشق، زندان، و کنترل اجتماعی.
The Small Things چیزهای کوچک
نمایش مینیمالیستی درباره زبان، فقدان، و رابطهٔ انسانی.
Chatroom اتاق گفت‌وگو
نمایش نوجوان‌محور درباره تنهایی، افسردگی و خشونت آنلاین.
Delirium هذیان
اقتباسی آزاد از داستایفسکی با تمرکز بر فروپاشی روانی.
Rooms اتاق‌ها
مجموعه‌ای از مونولوگ‌ها درباره انسان‌هایی در فضاهای بسته و ذهن‌های آشفته.
Lazarus لازاروس
همکاری مشهور او با دیوید بویی؛ اثری موزیکال و سوررئال.
مرگ اندا والش در ۲۰۲۴، پایان یک دوره مهم در تئاتر ایرلند بود. اما میراث او همچنان زنده است. نویسنده‌ای که نشان داد چگونه می‌توان از دل یک اتاق کوچک، جهانی عظیم ساخت؛ چگونه می‌توان از دل سکوت، فریادی فلسفی بیرون کشید؛ و چگونه می‌توان با کمترین عناصر، بیشترین تأثیر را بر ذهن مخاطب گذاشت.
نیما این را خواند
فاطمه کرمی، Baran Esmaili و رامین غیاثی این را دوست دارند
حقیقتی که از آسمان سقوط می‌کند.
مسترمن؛ سفری به ذهن مردی که میان تقدس و تنهایی گم شده است.
اجرا در شهریور ۱۴۰۵ با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی‌پور
https://vrgl.ir/DfHge
به نظرم چیزی که در جهان اندا والش بیش از همه جلب توجه می‌کند، رابطه عجیب و عمیق او با «فضا» و «زبان» است. در آثار او ظاهراً اتفاق زیادی در بیرون نمی‌افتد، اما در ذهن شخصیت‌ها دائماً اتفاقی در حال رخ دادن است. همین تضاد برای من جذاب است؛ این‌که یک اتاق کوچک یا یک فضای محدود می‌تواند تبدیل به جهانی شود که ترس‌ها، خاطرات، تنهایی و آشفتگی شخصیت‌ها در آن بزرگ‌تر از خود فضا به نظر برسند.

در نگاه من، شخصیت‌های والش بیشتر از آن‌که گرفتار یک مکان باشند، گرفتار ذهن و گذشته خودشان هستند. تکرار، سکوت، دیالوگ‌های بریده و حتی گاهی رفتارهای عجیب و غیرمنطقی، انگار راهی هستند برای نشان دادن چیزهایی که شخصیت‌ها نمی‌توانند به شکل عادی بیان کنند. به همین دلیل فکر می‌کنم تماشای آثار او بیشتر از این‌که صرفاً دنبال کردن یک داستان باشد، تجربه کردن یک وضعیت ذهنی است.

چیزی که برای من در مورد والش اهمیت دارد، ... دیدن ادامه ›› این است که مخاطب را همیشه راحت نمی‌گذارد. او پاسخ‌های ساده نمی‌دهد و الزاماً شخصیت‌هایش را هم قابل قضاوت نمی‌کند. مخاطب مجبور می‌شود مدتی در همان فضای مبهم و ناآرام باقی بماند و خودش رابطه میان واقعیت، خیال، خاطره و ترس را پیدا کند.

از طرف دیگر، به نظرم همین ویژگی می‌تواند آثار والش را برای اجرا بسیار دشوار کند. وقتی متن به‌شدت به ریتم زبان، سکوت، تکرار و فضای روانی وابسته است، کوچک‌ترین ضعف در بازی، کارگردانی یا ریتم می‌تواند تأثیر اثر را کم کند. بنابراین اجرای والش به نظرم فقط به یک متن خوب و بازی خوب نیاز ندارد؛ نیازمند درک دقیق جهان ذهنی نویسنده است.

در نهایت، چیزی که از اندا والش برای من باقی می‌ماند، این ایده است که برای ساختن یک جهان بزرگ، همیشه به صحنه‌ای بزرگ احتیاج نداریم. گاهی یک اتاق، چند شخصیت و مجموعه‌ای از حرف‌های ظاهراً ساده کافی است تا مخاطب وارد جهانی شود که بعد از تمام شدن نمایش هم از ذهنش بیرون نرود.
۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود بر شما که با نگاه‌تان صحنه را زنده می‌کنید و با حضور‌تان، تئاتر را از تاریکی به روشنایی می‌کشانید.
به‌عنوان کارگردانی که سال‌ها با متن، بازیگر و صحنه زیسته‌ام، همیشه باور داشته‌ام که برخی نمایشنامه‌ها بیش از آنکه «اجرا» شوند، باید «زیسته» شوند. داستان باغ‌وحش از ادوارد آلبی یکی از همین متن‌هاست؛ متنی که هر بار خواندنش، انسان را در برابر حقیقتی برهنه قرار می‌دهد.
در مواجهه با این اثر، من نه در جایگاه داور، بلکه در جایگاه شاگردی ایستاده‌ام که می‌کوشد جهان پیچیده آلبی را با دقت بازخوانی کند. تحقیقات گسترده درباره آلبی نشان می‌دهد که او در مرز میان رئالیسم و ابزورد حرکت می‌کند؛ جایی که خشونت، تنهایی و فروپاشی روابط انسانی در مرکز توجه قرار می‌گیرد. مطالعات بین‌المللی تأکید می‌کنند که داستان باغ‌وحش یکی از نخستین آثار آمریکایی است که ابزورد اروپایی را به خاک آمریکا منتقل کرد و آن را با بحران‌های اجتماعی این کشور پیوند زد. در نقدهای معتبر، این نمایش را «درگیری میان دو جهان» و «فریادی علیه تنهایی مدرن» دانسته‌اند. در ایران نیز پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد که آلبی همیشه با حساسیت‌های فرهنگی و محدودیت‌های اجرایی مواجه بوده، اما همین چالش‌ها باعث شده هنرمندان ایرانی به لایه‌های عمیق‌تری از آثار او دست پیدا کنند. چرا «داستان باغ‌وحش»؟ انتخابی آگاهانه برای امروز در سال‌های اخیر، جامعه ما بیش از هر زمان دیگری با مسئله تنهایی، گسست ارتباطی و بحران معنا روبه‌روست. این نمایشنامه دقیقاً همین نقاط را نشانه می‌گیرد، دو مرد، دو جهان، دو طبقه، دو نوع تنهایی، یک نیمکت که تبدیل به میدان نبرد می‌شود یک گفت‌وگو که از دل سکوت می‌جوشد و پایانی که نه‌تنها شخصیت‌ها، بلکه مخاطب را نیز دگرگون می‌کند به‌ عنوان کارگردان، انتخاب این متن برای من یک تصمیم زیبایی‌شناختی صرف نبود؛ یک ضرورت بود. ضرورتی برای گفت‌وگو با مخاطب امروز. جری نماینده تنهایی مطلق است؛ انسانی که از جهان بیرون رانده شده و تنها راه ارتباطش، حمله به مرزهای دیگران است. در نقدهای جهانی، او را «قربانی جامعه‌ای که توان عشق ورزیدن دارد اما جایی برای عشق ندارد» توصیف کرده‌اند. پیتر نماد نظم، طبقه متوسط، ... دیدن ادامه ›› امنیت و زندگی برنامه‌ریزی‌شده است؛ اما این امنیت، شکننده‌تر از آن است که به‌نظر می‌رسد. در اجرا، تلاش من این است که پیتر را نه یک مرد بی‌تفاوت، بلکه انسانی در آستانه فروپاشی نشان دهم. در این نمایش گفت‌وگوها بیشتر برای شکست ارتباط‌اند تا ایجاد آن. خشونت را به‌عنوان نتیجه طبیعی تنهایی نشان می‌دهد. انتخاب‌های وجودی را در لحظه‌های بحرانی برجسته می‌کند. مرز میان انسان و حیوان را از بین می‌برد تا نشان دهد انسان مدرن چقدر از طبیعت خود دور شده است. داستان باغ‌وحش برای من یک اجرا نیست؛ یک گفت‌وگوست. گفت‌وگویی میان دو مرد، دو جهان، و در نهایت میان من و مخاطب.
امید دارم این اجرا بتواند همان لرزشی را که آلبی سال‌ها پیش در جهان ایجاد کرد، در دل مخاطب امروز نیز زنده کند‌.
فاطمه کرمی این را خواند
Baran Esmaili، محمد تات و رامین غیاثی این را دوست دارند
«باغ وحش» ادوار البی فقط یک نمایشنامه نیست؛ فریادی است در بیابان خاموش شهر مدرن. در تقابل سوزان دو شخصیت، تمام تنهایی انسان معاصر را میبینم؛ جریانی از کلمات که چون تیغ بر پوسته ای و میکشد و زخم حقیقت را نمایان میکند. البی با نبوغی بیرحمانه، دیوارهای خیال‌پردازانه را فرو میریزد و ما را در برابر این پرسش وحشتناک رها میکند: آیا خودمان، قفس را نساخته ایم؟ این شاهکار، اثری ماندگار درباره‌ی تشنگی دردناک برای ارتباطی اصیل است؛ جایی که تنها راه رسیدن به انسانیت، عبور از وحشت آگاهیست.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ادوارد آلبی؛ نویسنده‌ای که حقیقت را بی‌رحمانه بر صحنه می‌نشاند
ادوارد آلبی، یکی از بزرگ‌ترین و تأثیرگذارترین نمایشنامه‌نویسان قرن بیستم، در تمام دوران کاری‌اش یک اصل را هرگز فراموش نکرد، تئاتر باید حقیقت را آشکار کند، حتی اگر این حقیقت تلخ، خشن و آزاردهنده باشد. او در سال ۱۹۲۸ در واشنگتن دی‌سی متولد شد و تنها دو هفته پس از تولد، به خانواده‌ای ثروتمند و صاحب سالن‌های وادویل سپرده شد؛ خانواده‌ای که هرگز نتوانست با روح سرکش، حساس و هنرمندانه او کنار بیاید. این تضاد بنیادین میان «انتظار» و «هویت»، بعدها به یکی از ریشه‌های اصلی جهان‌بینی آلبی تبدیل شد. آلبی از همان نوجوانی با ساختارهای آموزشی و خانوادگی درگیر بود؛ از چندین مدرسه اخراج شد، از خانواده‌اش فاصله گرفت و در نهایت به گرینویچ ویلج رفت؛ جایی که هنر، ادبیات و اندیشه‌های آوانگارد دهه ۵۰ آمریکا در آن می‌جوشید. این جدایی از خانواده و ورود به جهان روشنفکری، او را به سمت خلق آثاری سوق داد که در آن‌ها نقاب‌های اجتماعی، دروغ‌های خانوادگی و توهمات فردی بی‌رحمانه کنار زده می‌شوند. رابطه پیچیده او با مادرش بعدها الهام‌بخش یکی از مهم‌ترین آثارش، سه زن بلندبالا شد؛ نمایشی که برایش سومین جایزه پولیتزر را به همراه آورد.
۱. داستان باغ‌وحش (The Zoo Story) اولین اثر مهم آلبی، که در ۱۹۵۹ ابتدا در اروپا و سپس در آمریکا اجرا شد، او را به‌عنوان صدای تازه‌ای در تئاتر معرفی کرد. این نمایش با ساختاری مینیمال و دیالوگ‌هایی تیز، به شکلی تکان‌دهنده تنهایی، بیگانگی و خشونت پنهان در روابط انسانی را آشکار می‌کند.
۲. چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟ (1962) شاهکار آلبی و یکی از مهم‌ترین نمایشنامه‌های تاریخ تئاتر آمریکا. این اثر با دیالوگ‌هایی بی‌رحمانه، بازی‌های روانی و افشای لایه‌های پنهان یک رابطه زناشویی، مرزهای تئاتر رئالیستی را جابه‌جا کرد. منتقدان این نمایش را «آینه‌ای شکسته» می‌دانند که هر تکه‌اش ... دیدن ادامه ›› تصویری تحریف‌شده اما واقعی از انسان معاصر را نشان می‌دهد.
۳. تعادل ظریف (A Delicate Balance) نمایشی درباره ترس‌های پنهان، اضطراب‌های خانوادگی و شکنندگی روابط انسانی؛ اثری که جایزه پولیتزر را برای آلبی به ارمغان آورد.
۴. سه زن بلندبالا (Three Tall Women) روایتی از سه زن که در واقع سه نسخه از یک شخصیت‌اند؛ اثری که آلبی در آن با نگاهی بی‌رحمانه اما انسانی، مادرش را دوباره می‌نویسد.
۵. بز، یا چه کسی سیلویا را دوست دارد؟ (The Goat, or Who Is Sylvia?) نمایشی جسورانه که مرزهای اخلاق، عشق و هویت را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد آلبی حتی در سال‌های پایانی عمرش نیز از تجربه‌گرایی دست نکشید.
آلبی را اغلب در کنار نویسندگان تئاتر ابزورد مانند بکت و یونسکو قرار می‌دهند، اما او نسخه آمریکایی و شخصی خود از ابزورد را خلق کرد، ابزوردی که نه از پوچی فلسفی، بلکه از پوچی اجتماعی و خانوادگی سرچشمه می‌گیرد. ویژگی‌های اصلی سبک او، دیالوگ‌های تیز، سریع و برنده؛ گفت‌وگوهایی که مانند چاقو لایه‌های شخصیت را می‌شکافند. افشای توهمات خانوادگی؛ از عشق‌های ساختگی تا موفقیت‌های خیالی. مینیمالیسم در فضا، ماکسیمالیسم در تنش؛ صحنه‌ها ساده‌اند اما فشار روانی شدید است. حمله به ارزش‌های مصنوعی جامعه آمریکا؛ از مصرف‌گرایی تا خوشبینی‌های دروغین. آلبی در سال ۲۰۱۶ در سن ۸۸ سالگی در مونتاک نیویورک درگذشت. مرگ او پایان یک دوره نبود؛ آغاز بازخوانی دوباره آثارش بود. منتقدان پس از مرگش بار دیگر تأکید کردند که آلبی نه‌تنها نمایشنامه‌نویس، بلکه روان‌کاو بی‌رحم جامعه آمریکا بود. در فضای تئاتری ایران، جایی که روابط انسانی، بحران‌های خانوادگی و نقد ساختارهای اجتماعی همیشه موضوعات داغ بوده‌اند، آلبی جایگاهی ویژه دارد. آثار او به‌خصوص داستان باغ‌وحش و ویرجینیا وولف سال‌هاست که در ایران اجرا می‌شوند و هر بار با استقبال منتقدان و هنرمندان مواجه می‌شوند. آلبی به ما یادآوری می‌کند که تئاتر باید بی‌رحم باشد، باید حقیقت را بگوید، باید ما را ناراحت کند تا ما را بیدار کند.
فاطمه کرمی این را خواند
Baran Esmaili و رامین غیاثی این را دوست دارند
مردی که با یک نگاه، مرز میان انسان و حیوان را می‌شکند. بازخوانی جسورانه‌ای از نمایش آلبی در شهریور ۱۴۰۵ با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور.
https://vrgl.ir/D9gR6
به نظرم مهم‌ترین ویژگی ادوارد آلبی این است که در آثارش به مخاطب اجازه نمی‌دهد خیلی راحت پشت نقاب‌های آشنای زندگی پنهان شود. او خانواده، عشق، ازدواج، موفقیت و حتی تصویری را که آدم‌ها از خودشان ساخته‌اند، زیر سؤال می‌برد و نشان می‌دهد پشت خیلی از این مفاهیم، ترس‌ها، شکست‌ها و ناگفته‌هایی وجود دارد که معمولاً ترجیح می‌دهیم نبینیم.

چیزی که در آثار آلبی برای من جذاب است، این است که بحران‌های او معمولاً از اتفاقات عجیب و دور از زندگی روزمره شروع نمی‌شوند. یک رابطه، یک خانواده یا حتی یک گفت‌وگوی ساده می‌تواند تبدیل به میدان جنگی شود که شخصیت‌ها در آن مجبور شوند با حقیقت خودشان روبه‌رو شوند. همین موضوع باعث می‌شود آثارش با وجود گذشت سال‌ها هنوز هم قابل لمس باشند.

به نظرم «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟» نمونه بسیار خوبی از همین نگاه ... دیدن ادامه ›› است؛ جایی که گفت‌وگو دیگر فقط وسیله‌ای برای ارتباط نیست، بلکه تبدیل به ابزاری برای دفاع، حمله، پنهان‌کاری و افشای حقیقت می‌شود. در چنین نمایشی، آنچه شخصیت‌ها نمی‌گویند گاهی به اندازه حرف‌هایشان اهمیت دارد.

البته فکر می‌کنم اجرای آلبی برای هر گروهی یک چالش جدی است. وقتی بخش بزرگی از قدرت نمایش به دیالوگ، ریتم، زیرمتن و تنش روانی وابسته است، بازیگری و کارگردانی باید بسیار دقیق باشد. اگر این ظرافت‌ها از بین بروند، متن ممکن است فقط به مجموعه‌ای از دیالوگ‌های تند و پرتنش تبدیل شود؛ در حالی که به نظرم پشت این خشونت کلامی، لایه‌ای عمیق از ترس و آسیب‌پذیری انسانی وجود دارد.

برای من، ارزش آلبی فقط در «بی‌رحم بودن» او نیست؛ بلکه در این است که این بی‌رحمی را برای تحقیر انسان به کار نمی‌گیرد، بلکه برای نشان دادن انسان استفاده می‌کند. او شخصیت‌هایش را وادار می‌کند با چیزهایی روبه‌رو شوند که شاید خودشان هم دوست ندارند ببینند.

شاید به همین دلیل است که هنوز می‌توان آثار آلبی را روی صحنه آورد و درباره‌شان حرف زد. چون مسئله اصلی او فقط جامعه آمریکا یا یک خانواده خاص نیست؛ مسئله، فاصله‌ای است که گاهی بین چیزی که هستیم و چیزی که وانمود می‌کنیم هستیم، شکل می‌گیرد. و تئاتر، وقتی بتواند این فاصله را به تماشاگر نشان دهد، واقعاً می‌تواند آدم را به فکر وادار کند.
۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از میان دود و مه مالاتا، صدای انسانی برمی‌خیزد

در شهر بی‌زمان مالاتا، جایی که مرز میان تاریخ و اسطوره محو است و مردمانش از هر نژاد و فرهنگی، یک اصل مشترک دارند: «هر طور دوست دارید زندگی کنید»، تاریکی همیشه چند قدمی روشنایی راه می‌رود.

درست در قلب این کلان‌شهر خیالی، در ساختمان نبض، طبقه اول، واحد دو، زنی پشت پنجره ایستاده است. او ریحانه قجاوند است؛ بازیگری که قرار است از دل همین آپارتمان کوچک، فریادی جهانی را به گوش مالاتا برساند.

بیرون از پنجره‌اش، خیابان‌های مالاتا شاهد ناهنجاری‌های همیشگی‌اند. آزادی بی‌قیدوشرطی که شعار این شهر است، گاهی به پناهگاهی برای زخم‌های ... دیدن ادامه ›› کهنه تبدیل می‌شود. اما امشب، واحد دو طبقه اول ساختمان نبض، قرار است پناهگاه «صدای انسان» باشد؛ نمایشی از ژان کوکتو که در آن یک زن، فقط با یک تلفن، تمام عشق، تنهایی و فروپاشی را فریاد می‌زند.

ریحانه قجاوند، به کارگردانی محمد تات، روی صحنه‌ای خواهد رفت که حاصل «آزمایشگاه تئاتر نبض» است؛ جایی که گروه مالاتا در آن به دنبال نبض حیات در میان تاریکی‌های این شهر می‌گردد. و چه کسی بهتر از زنی که در دل مالاتا زندگی می‌کند تا قصه‌ی آدم‌هایی را بگوید که آزادیشان، تبدیل به قفسشان شده است؟

اگر روزی گذارتان به مالاتا افتاد – شهری بی‌نقطه جغرافیایی، به نبض این شهر گوش دهید. در طبقه اول، واحد دو، صدایی منتظر شماست.
فاطمه کرمی، Baran Esmaili و محمد تات این را دوست دارند
ندا اسماعیلیان
با آرزوی موفقیت
🙏🏻 سپاس
۰۴ مرداد
به نظرم چیزی که در این معرفی بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، انتخاب «صدای انسان» برای روایت یک وضعیت عاطفی و انسانی است. نمایشنامه «صدای انسانی» ژان کوکتو، با وجود سادگی ظاهری‌اش، می‌تواند یکی از دشوارترین تجربه‌ها برای یک بازیگر باشد؛ چون وقتی یک زن و یک تلفن تقریباً تمام جهان نمایش را شکل می‌دهند، دیگر جایی برای پنهان شدن پشت شلوغی صحنه یا اتفاقات بیرونی وجود ندارد.

برای من، تلفن در چنین نمایشی فقط یک وسیله ارتباطی نیست؛ بیشتر شبیه مرزی است میان بودن و نبودن، امید و ناامیدی، شنیده شدن و تنها ماندن. مخاطب صدای طرف مقابل را نمی‌شنود، اما از واکنش‌های زن باید جهانی را که پشت آن تماس وجود دارد تصور کند. همین غیاب، به نظرم یکی از جذاب‌ترین بخش‌های اثر است.

از طرف دیگر، فکر می‌کنم اجرای یک‌نفره همیشه یک ریسک جدی دارد. بازیگر باید بتواند بدون کمک گرفتن از تغییرات زیاد صحنه ... دیدن ادامه ›› و شخصیت‌های متعدد، توجه تماشاگر را حفظ کند و مهم‌تر از آن، تغییرات درونی شخصیت را قابل لمس کند. در چنین اجرایی، مکث‌ها، سکوت‌ها، نگاه‌ها و حتی لحظه‌هایی که ظاهراً هیچ اتفاقی نمی‌افتد، اهمیت زیادی پیدا می‌کنند.

چیزی که برایم جالب است این است که با وجود قدمت متن کوکتو، موضوع تنهایی و وابستگی عاطفی هنوز هم برای مخاطب امروز غریب نیست. شاید شکل ارتباط ما تغییر کرده باشد، اما ترس از دست دادن، انتظار برای یک پاسخ و تلاش برای حفظ رابطه‌ای که در حال فروپاشی است، هنوز تجربه‌ای کاملاً انسانی است.

در نهایت، امیدوارم اجرای ریحانه قجاوند بتواند از فضای صرفاً تراژیک فاصله بگیرد و این زن را فقط به‌عنوان یک قربانی نشان ندهد؛ بلکه انسانی را ببینیم که در لحظه‌ای بسیار شکننده، تلاش می‌کند خودش را از میان عشق، تنهایی و ترس دوباره پیدا کند.

به نظرم اگر «صدای انسانی» بتواند بعد از پایان اجرا، صدای آن زن را برای مدتی در ذهن تماشاگر نگه دارد، بخش مهمی از تأثیر خودش را گذاشته است.
۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود و احترام به همراهان اندیشه و صحنه، به شما که با دل مشتاق و نگاه دقیق، جهان تئاتر را نه فقط می‌بینید، بلکه می‌شنوید، لمس می‌کنید و در آن زندگی می‌کنید.
در روزهایی که تئاتر ایران میان هیاهوی تولید انبوه و فرسودگی مخاطب دست‌وپا می‌زند، بازخوانی متنی چون «تام پین» بیش از آنکه یک انتخاب صرفاً هنری باشد، نوعی مواجهه‌ی شخصی با پرسش‌های بنیادین زندگی است. من، به‌عنوان کارگردان این اجرا، خودم را نه در جایگاه «دانای کل»، بلکه در موقعیت همراهی با متنی می‌بینم که پیش از هر چیز، مخاطب را وادار می‌کند به خودش، به شکست‌هایش، به تنهایی‌اش و به خنده‌های عصبی‌اش نگاه کند. اجرای «تام پین» در شهریور ۱۴۰۵ برای من تلاشی است تا در امتداد سنت نقد تئاتری و گفت‌وگوی جدی که در تیوال شکل گرفته، تجربه‌ای شخصی را در قالب یک اثر نمایشی با مخاطبان به اشتراک بگذارم؛ تجربه‌ای که هم به نویسنده و جهان او وفادار است، هم به زبان و فرهنگ مخاطب ایرانی احترام می‌گذارد، و هم از منظر کارگردانی، خود را در معرض نقد حرفه‌ای قرار می‌دهد. ویل اونو، نویسنده‌ای که با «هیچ» جهان می‌سازد ویل اونو از آن دسته نمایشنامه‌نویسانی است که به‌جای ساختن پیرنگ‌های پیچیده، به سراغ خلأ می‌رود، به سراغ لحظات ظاهراً بی‌اهمیت، شکست‌های کوچک، مکث‌های روزمره و زخم‌هایی که آن‌قدر عادی شده‌اند که دیگر دیده نمی‌شوند. «تام پین» در ظاهر یک مونولوگ است، اما در لایه‌های زیرین، گفت‌وگویی است میان نویسنده و مخاطب، میان راوی و خودش، میان انسان و جهان بی‌رحمی که مدام او را به سخره می‌گیرد. در مواجهه با اونو، نمی‌توان از کنار زندگی شخصی و مسیر هنری او به‌سادگی گذشت. او نویسنده‌ای است که در آثارش، شکست، اضطراب، پوچی و طنز سیاه را نه به‌عنوان ژست روشنفکری، بلکه به‌عنوان تجربه زیسته‌ی انسان معاصر به کار می‌گیرد. مرگ در جهان اونو یک نقطه‌ی پایان نیست؛ یک سایه‌ی دائمی است که روی هر لحظه‌ی زندگی افتاده. همین نگاه است که «تام پین» را به متنی تبدیل می‌کند که هم می‌تواند خنده‌ی مخاطب را برانگیزد، هم ناگهان او را در سکوتی سنگین رها کند. به‌عنوان کارگردان، من خودم را در برابر این جهان، در موقعیت شاگردی می‌بینم؛ کسی که تلاش می‌کند زبان و منطق درونی متن را بفهمد، نه این‌که آن را به زور به قالب‌های آشنا ... دیدن ادامه ›› و راحت‌الحلقوم تبدیل کند. «تام پین» ظاهراً درباره‌ی «هیچ» است؛ راوی مدام از چیزهایی حرف می‌زند که به نظر می‌رسد بی‌ربط، پراکنده و گاهی حتی بی‌اهمیت‌اند. اما همین پراکندگی، ساختار اصلی متن است، ذهن انسانی که در آستانه‌ی فروپاشی، تلاش می‌کند با شوخی، با خاطره، با بازی زبانی، با مخاطب ارتباط برقرار کند و از تنهایی مطلق فرار کند. تام پین، شخصیت کلاسیک با قوس دراماتیک روشن نیست؛ او ضدقهرمانی است که مدام از خودش فرار می‌کند، از مخاطب فرار می‌کند، از حقیقت فرار می‌کند و در عین حال، در هر جمله، خودش را لو می‌دهد. «تام پین» در سطح، درباره‌ی یک مرد شکست‌خورده است که تلاش می‌کند با مخاطب شوخی کند؛ اما در زیرلایه‌ها، با چند محور اصلی سروکار داریم، عشق و فقدان، عشق در این متن، هرگز به‌صورت رمانتیک و زیبا تصویر نمی‌شود؛ بیشتر شبیه زخمی است که خوب نشده و مدام دست‌کاری می‌شود. فقدان، نه‌تنها فقدان یک رابطه، بلکه فقدان معناست. تنهایی و مخاطب، تام پین مدام با مخاطب حرف می‌زند، اما در واقع، با خودش حرف می‌زند. این دوگانگی، یکی از مهم‌ترین محورهای اجراست، مخاطب هم شاهد است، هم شریک جرم، هم سوژه‌ی حمله پوچی و شوخی، طنز متن، هرگز «سرگرم‌کننده» نیست؛ بیشتر شبیه خنده‌ای است که روی لبه‌ی گریه ایستاده. این طنز سیاه، در اجرا باید حفظ شود، نه به ابتذال بیفتد، نه به شعار تبدیل شود. مرگ در «تام پین» یک تهدید دائمی است، نه‌فقط مرگ فیزیکی، بلکه مرگ رابطه، مرگ امید، مرگ معنا.
اجرا تلاش می‌کند این حضور دائمی مرگ را بدون اغراق، در بافت صحنه جاری کند.
اینجا آزمایشگاه تئاتر نبض است؛ جایی که من، محمد تات، در دل تجربه‌های ناآزموده، جهان تازه‌ای را امتحان می‌کنم.
محمد تات این را خواند
فاطمه کرمی و Baran Esmaili این را دوست دارند
شخصیت اصلی میان صمیمیت با مخاطب و طرد او در نوسان است؛ مدام سوال می‌پرسد اما هرگز پاسخ نمی‌شنود. این پارادوکس، همان تجربهٔ زیستهٔ مدرن است: تشنهٔ معنا، اما محکوم به سطحی‌گری.
۰۴ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ویل اونو، نمایشنامه‌نویس آمریکایی، متولد ۱۹۶۵ در ماساچوست، یکی از چهره‌هایی است که در دو دهه‌ی اخیر توانسته است مسیر تازه‌ای در تئاتر معاصر جهان بگشاید؛ مسیری که میان مینیمالیسم، طنز تلخ، فلسفه‌ی وجودی، و تجربه‌گرایی زبانی در نوسان است. او در نوجوانی یک دوچرخه‌سوار حرفه‌ای بود و بعدها، پس از ترک دانشگاه، در نیویورک به ادبیات و نمایشنامه‌نویسی روی آورد. این تغییر مسیر ناگهانی، که از بدن به زبان، از سرعت به مکث، و از مسابقه به تأمل می‌رسد، در تمام آثار او قابل ردیابی است
اونو در خانواده‌ای آرام و متوسط بزرگ شد؛ پدری وکیل و مادری فعال اجتماعی. سال‌های طولانی تمرین‌های سخت دوچرخه‌سواری، او را با تنهایی، ریتم، تکرار، و مفهوم پیش‌رفتن در سکوت آشنا کرد، عناصری که بعدها در آثارش به صورت ساختاری و مفهومی حضور دارند.
او پس از مهاجرت به نیویورک، زیر نظر گوردون لیش ویرایشگر افسانه‌ای ادبیات آمریکا نوشتن را به‌طور جدی آغاز کرد. این دوره، نقطه‌ی تولد زبان خاص اوست: جملات کوتاه، مکث‌های طولانی، و بازی با سکوت، اونو نخستین موفقیت جدی خود را با نمایش a Tragedy در لندن به دست آورد؛ نمایشی که نگاه رسانه‌ای به «فاجعه» را به سخره می‌گیرد و مرز میان گزارش، واقعیت، و پوچی را می‌زداید.
اما نقطه‌ی عطف کارنامه‌ی او،
Thom Pain (based on nothing) است، مونولوگی تکان‌دهنده که در سال ۲۰۰۵ نامزد جایزه پولیتزر شد و بسیاری از منتقدان او را «بکتِ نسل جان استوارت» ... دیدن ادامه ›› نامیدند.
از دیگر آثار مهم او می‌توان به موارد زیر اشاره کرد
The Flu Season _ اثری درباره عشق، مرگ، و ناتوانی زبان در بیان رنج.
Middletown _ بازخوانی مدرن Our Town با نگاهی فلسفی به زندگی روزمره.
The Realistic Joneses – نمایشنامه‌ای برادوی که با طنز سیاه، بحران‌های انسانی را در قالب روابط زناشویی می‌کاود.
The Open House – تجربه‌ای در ساختار نمایشی که با جابه‌جایی بازیگران، مفهوم «خانه» و «خانواده» را زیر سؤال می‌برد.
Gnit – بازآفرینی مدرن پِر گینت ایبسن، با رویکردی ضدقهرمانانه
تا زمان آخرین داده‌های معتبر، هیچ منبع رسمی خبر از مرگ ویل اونو نداده است و او همچنان در بروکلین زندگی و کار می‌کند. بنابراین هرگونه تحلیل درباره «مرگ» او، در سطح مرگ در آثارش معنا پیدا می‌کند، نه مرگ زیستی.
در جهان اونو، مرگ یک رویداد نیست؛ یک وضعیت است، نوعی آگاهی دردناک از گذر زمان، از بی‌معنایی، و از تلاش انسان برای فلسفیاونو در نوشتن، به‌جای روایت خطی، از پاره‌گفتارها، مکث‌ها، تکرارها، و شکست‌های عمدی در زبان استفاده می‌کند.
ویژگی‌های اصلی سبک او
مینیمالیسم زبانی: حذف هر آنچه غیرضروری است.
طنز تلخ: خنده‌ای که از دل رنج می‌آید.
مواجهه‌ی مستقیم با مخاطب: شکستن دیوار چهارم نه به‌عنوان تکنیک، بلکه به‌عنوان ضرورت.
فلسفه‌ی وجودی: پرسش‌های بی‌پاسخ درباره بودن، معنا، و تنهایی.
ساختارهای تجربی: تغییر بازیگران، جابه‌جایی نقش‌ها، و استفاده از سکوت به‌عنوان عنصر دراماتیک.
اونو برخلاف بسیاری از نمایشنامه‌نویسان معاصر، به‌جای ساختن جهان‌های بزرگ، جهان‌های کوچک یافتن معنا در جهانی که پاسخ نمی‌دهد. این «مرگِ مفهومی» در Thom Pain، The Flu Season و Middletown به‌وضوح دیده می‌شود.
اونو همانند برخی نمایشنامه‌نویسان ایرانی، از ایجاز و سکوت بهره می‌گیرد؛ اما سکوت او نه استعاری، بلکه فلسفی است. شباهت به طنز تلخِ اکبر رادی
در آثار اونو، طنز همیشه در خدمت آشکار کردن زخم‌های انسانی است، چیزی که در آثار رادی نیز دیده می‌شود.
آثار او به دلیل ساختار مینیمال، برای گروه‌های ایرانی مناسب‌اند؛ اما نیازمند بازیگرانی با توانایی بالای بیان، ریتم، و کنترل سکوت هستند.
ویل اونو یکی از مهم‌ترین صداهای تئاتر معاصر است؛ صدایی که از دل سکوت می‌آید، از دل شکست‌های زبان، از دل تنهایی انسان مدرن. آثار او نه روایت می‌کنند، نه توضیح می‌دهند؛ بلکه تجربه می‌سازند، تجربه‌ای که مخاطب را در برابر خودش قرار می‌دهد. او نویسنده‌ای است که مرز میان طنز و تراژدی را محو می‌کند، میان گفتن و نگفتن، میان بودن و نبودن. و شاید همین است که آثارش را برای جهان امروز ضروری می‌کند. جهانِ ما که بیش از هر زمان دیگر، میان معنا و بی‌معنایی سرگردان است.
فاطمه کرمی این را خواند
ویگن اوانسیان و Baran Esmaili این را دوست دارند
تام پین؛ مردی که از درد می‌خندد
تجربه‌ای از مرز طنز و تراژدی در شهریور ۱۴۰۵
با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور
https://vrgl.ir/WkGPu
به نظرم چیزی که ویل اونو را برای من جذاب می‌کند، این است که او از کمترین عناصر، بیشترین فضای ذهنی را ایجاد می‌کند. در آثار او شاید اتفاق بزرگی روی صحنه نیفتد، اما در زبان، سکوت و ذهن شخصیت‌ها دائماً چیزی در حال شکل گرفتن است.

در نگاه من، اونو بیشتر از آن‌که داستان‌گو باشد، مشاهده‌گر انسان است. او به لحظه‌هایی توجه می‌کند که معمولاً در زندگی روزمره از کنارشان عبور می‌کنیم؛ یک مکث، یک جمله ناتمام، یک شوخی ساده یا حتی سکوتی که پشت آن حرف‌های زیادی وجود دارد. همین ویژگی باعث می‌شود آثارش در ظاهر ساده باشند، اما برای تماشاگر لایه‌های بیشتری برای کشف باقی ... دیدن ادامه ›› بگذارند.

«Thom Pain» به نظرم نمونه خوبی از همین رویکرد است؛ نمایشی که به جای یک روایت کلاسیک و پرحادثه، شخصیت را در برابر مخاطب قرار می‌دهد و از طریق زبان، خاطره و پرسش‌های وجودی، رابطه‌ای مستقیم با تماشاگر ایجاد می‌کند. این اثر در سال ۲۰۰۵ فینالیست جایزه پولیتزر نمایشنامه شد.

در عین حال، فکر می‌کنم اجرای آثار اونو کار ساده‌ای نیست. وقتی بخش مهمی از نمایش بر دوش زبان و ریتم قرار می‌گیرد، بازیگر باید بتواند حتی یک جمله ساده را با لایه‌های مختلف معنا اجرا کند. سکوت هم دیگر فقط فاصله بین دو دیالوگ نیست؛ خودش تبدیل به بخشی از متن می‌شود.

برای من جذاب‌ترین نکته درباره اونو این است که او الزاماً نمی‌خواهد برای پرسش‌های بزرگ پاسخ پیدا کند. بیشتر ما را با همان پرسش‌ها تنها می‌گذارد؛ درباره تنهایی، زمان، مرگ، عشق، معنا و این‌که انسان چطور در یک زندگی ظاهراً معمولی، همچنان دنبال دلیلی برای ادامه دادن و معنا پیدا کردن است.

به نظرم همین ویژگی باعث می‌شود آثار او با وجود آمریکایی بودن، برای مخاطب ایرانی هم قابل ارتباط باشند. چون موضوع اصلی اونو جغرافیا نیست؛ انسان است. آدم‌هایی که زندگی می‌کنند، شوخی می‌کنند، عاشق می‌شوند، می‌ترسند و در نهایت تلاش می‌کنند از میان این همه بی‌پاسخی، معنایی برای بودن خودشان پیدا کنند.

شاید به همین دلیل است که در تئاتر اونو، «هیچ اتفاقی نیفتادن» لزوماً به معنای نبودن اتفاق نیست. گاهی مهم‌ترین اتفاق، همان چیزی است که در ذهن تماشاگر بعد از تمام شدن نمایش شروع می‌شود.

۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود
در مقام کارگردانی که هنوز اجرا را پیش رو دارد و نه پشت سر، نوشتن درباره «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» بیش از آن‌که گزارش یک تجربه تمام‌شده باشد، دعوتی است به مشارکت در فرایند شکل‌گیری یک جهان نمایشی. این متن، نه ادعای قطعیت دارد و نه می‌خواهد حکم نهایی صادر کند؛ بیشتر تلاشی است برای توضیح مسیری که من و گروه، با فروتنی و در عین حال با آگاهی از مسئولیت حرفه‌ای‌مان، برای مواجهه با این متن و جهانش انتخاب کرده‌ایم.
آواز عشق از جی آلفرد پروفراک ریشه در جهان شعری و ذهنی شخصیتی دارد که در ادبیات مدرن، نماد انسان مردد، خسته و گرفتار در تردیدهای وجودی است. این جهان، چه در متن اصلی و چه در اقتباس نمایشی، بر لبه‌ی باریک میان اعتراف و سکوت، میان میل به عشق و ناتوانی از زیستن آن، حرکت می‌کند. برای من، جذابیت این اثر در همین «میان‌بودگی» است؛ در این‌که شخصیت نه قهرمان کلاسیک است و نه ضدقهرمان، بلکه انسانی است که زیر فشار زمان، جامعه، هراس از قضاوت و ترس از پیر شدن، به تدریج از خودش فاصله می‌گیرد. در مواجهه با چنین متنی، کارگردان اگر بخواهد صرفاً روایت‌گر باشد، بخش مهمی از ظرفیت اثر را از دست می‌دهد؛ بنابراین تلاش من این بوده که اجرا، به‌جای توضیح دادن، امکان «زیستن» این تردید و اضطراب را برای تماشاگر فراهم کند. در طراحی اجرا، آگاهانه از اغراق‌های فرمی و دکورهای پرطمطراق فاصله گرفته‌ام. جهان پروفراک، جهان شلوغی بیرونی نیست؛ جهان ازدحام درونی است. طراحی صحنه، فضایی مینیمال، با چند سطح و مرز ظریف که مدام میان «کافه»، «اتاق شخصی» و «ذهن» جابه‌جا می‌شود، بدون آن‌که تغییرات بزرگ و پرزرق‌وبرق داشته باشد. این انتخاب، برای آن است که تمرکز از روی نمایش تکنیک، به سمت تجربه درونی شخصیت‌ها منتقل شود. نور و صدا، بر پایه سایه‌ها و نیم‌تاریکی‌ها طراحی شده؛ جایی که چهره‌ها گاهی کامل دیده نمی‌شوند و گاهی تنها بخشی از بدن در نور است. این نیم‌دیدن، بازتاب همان نیم‌زیستن و نیم‌گفتن پروفراک است. صدا، از سکوت به اندازه استفاده شده؛ سکوت دراین اجرا، فقط نبود صدا ... دیدن ادامه ›› نیست، بلکه لحظه‌ای است که تماشاگر با نفس‌های شخصیت روبه‌رو می‌شود و فرصت می‌یابد اضطراب او را بشنود، نه فقط دیالوگش را. بازیگری، بدن بازیگران، به‌جای آن‌که صرفاً حامل متن باشد، خود تبدیل به متن می‌شود. لرزش‌های کوچک، مکث‌ها، ناتمام ماندن حرکت‌ها، همه بخشی از شخصیت‌پردازی‌اند. تلاش من این بوده که بازی‌ از احساسات‌گرایی سطحی و نمایش اغراق‌شده رنج نبرند؛ بلکه در حد امکان، به تجربه زیسته نزدیک شوند در این اجرا، پروفراک تنها یک فرد نیست؛ او مجموعه‌ای از صداها و نگاه‌هاست که در بدن چند شخصیت جریان پیدا می‌کند. پروفراک، شخصیتی است که میان میل به گفتن و ترس از شنیده شدن گیر کرده. او نه می‌تواند به‌طور کامل اعتراف کند و نه توان سکوت مطلق دارد. در اجرا، این دوگانه با تقسیم صدا و بدن او میان چند لحظه و چند موقعیت، برجسته می‌شود؛ گاهی صدای او از خارج صحنه می‌آید، در حالی که بدنش در سکون است، و گاهی برعکس. زنان جهان پروفراک، زنان در این جهان، صرفاً معشوق‌های رمانتیک نیستند؛ آن‌ها آینه‌هایی‌اند که پروفراک در آن‌ها، شکستگی‌های خودش را می‌بیند. در طراحی نقش‌ها، تلاش شده از کلیشه «زن به‌عنوان ابژه عشق» فاصله بگیریم و به سمت زن به‌عنوان «سوژه نگاه» حرکت کنیم؛ کسی که خود نیزدرگیر زمان، قضاوت و تنهایی است. جامعه و نگاه جمعی، جامعه در این اجرا، حضور فیزیکی پرجمعیت ندارد، اما در زبان، در اشاره‌ها، در ترس از «آن‌ها» و «دیگران»، مدام حضور دارد. این «دیگران» همان نیرویی است که پروفراک را از تصمیم گرفتن بازمی‌دارد و او را در چرخه‌ی بی‌پایان تردید نگه می‌دارد در زیر پوست روایت عاشقانه، چند محور برای من به‌عنوان کارگردان اهمیت ویژه داشته است، زمان در این اجرا، خطی نیست؛ تکرارشونده و حلقه‌ای است. صحنه‌ها گاهی شبیه هم‌اند، با تفاوت‌های کوچک؛ انگار شخصیت‌ها در یک روز، هزار بار از نو بیدار می‌شوند و همان انتخاب‌های ناتمام را تکرار می‌کنند. فرسودگی و روزمرگی، عشق در جهان پروفراک، قربانی روزمرگی است. ما تلاش کرده‌ایم این فرسودگی را نه با شعار، بلکه با جزئیات کوچک نشان دهیم؛ فنجان‌های نیمه‌خالی، صندلی‌های همیشه اشغال، گفت‌وگوهایی که هرگز به جمله آخر نمی‌رسند. امکان رستگاری، این اجرا، پایان خوش کلاسیک ندارد، اما در عین حال می‌کوشد از ناامیدی مطلق فاصله بگیرد. رستگاری در این جهان، نه در تغییر بزرگ بیرونی، بلکه در لحظه‌های کوچک مواجهه با خود است؛ جایی که شخصیت، حتی اگر نتواند همه چیز را عوض کند، دست‌کم برای چند ثانیه، حقیقت خودش را می‌بیند. به‌عنوان کارگردان، آگاه هستم که هر خوانش از یک متن شناخته‌شده، تنها یکی از امکان‌های بی‌شمار است و نه «نسخه نهایی». در مواجهه با «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک»، تلاش کرده‌ام به‌جای ادعای کشف حقیقت قطعی، صادقانه نشان دهم که این اجرا، حاصل گفت‌وگوی من و گروه با متن است؛ گفت‌وگویی که هنوز ادامه دارد و تا آخرین شب اجرا، زنده خواهد ماند. فروتنی در این مسیر برای من یعنی پذیرفتن این‌که تماشاگر، منتقد و فعال تئاتری، هر کدام می‌توانند لایه‌هایی را ببینند که ما در تمرین‌ها به آن‌ها نرسیده‌ایم. در عین حال، مسئولیت حرفه‌ای من ایجاب می‌کند که هر انتخاب اجرایی، پشتوانه فکری و زیبایی‌شناختی داشته باشد؛ از طراحی صحنه تا شیوه بازیگری، از میزانسن‌ها تا سکوت‌ها «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» در اجرای پیشِ رو، بیش از آن‌که وعده یک نمایش پرزرق‌وبرق باشد، پیشنهاد یک مواجهه صمیمی و گاهی تلخ با خودِ تماشاگر است؛ با لحظه‌هایی که همه ما در آن‌ها، میان گفتن و نگفتن، میان رفتن و ماندن، میان عشق و ترس، معلق مانده‌ایم.اگر این اجرا بتواند حتی برای چند دقیقه، این تعلیق را روی صحنه قابل لمس کند و تماشاگر را به فکر کردن درباره زندگی خودش دعوت کند، من به‌عنوان کارگردان، سهم کوچک خودم را در گفت‌وگوی تئاتر با انسان معاصر ادا شده می‌دانم.
اینجا آزمایشگاه تئاتر نبض است؛ جایی که من، محمد تات، در دل تجربه‌های ناآزموده، جهان تازه‌ای را امتحان می‌کنم.
محمد فروزنده، امیر مسعود، سینا دهقان و فاطمه کرمی این را خواندند
Baran Esmaili و محمد تات این را دوست دارند
به نظرم «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» از آن آثاری است که بیشتر از آن‌که بخواهد داستانی را برای تماشاگر تعریف کند، او را با حالتی آشنا روبه‌رو می‌کند؛ همان تردیدهایی که شاید خیلی از ما در مقاطع مختلف زندگی تجربه کرده‌ایم، اما همیشه نتوانسته‌ایم برایشان اسم پیدا کنیم.

چیزی که در توضیح کارگردان برای من جذاب بود، انتخاب آگاهانه‌ی فضای مینیمال و تمرکز روی درون شخصیت است. در چنین متنی، طبیعتاً قرار نیست جذابیت اصلی از اتفاقات بیرونی یا دکورهای پرزرق‌وبرق بیاید؛ بنابراین بازی، ریتم، سکوت، نور و حتی مکث‌ها باید بتوانند بار اصلی نمایش را به ... دیدن ادامه ›› دوش بکشند.

برای من، مفهوم «میان‌بودگی» که در این یادداشت به آن اشاره شده، یکی از مهم‌ترین بخش‌های اثر است؛ ماندن بین گفتن و نگفتن، رفتن و ماندن، خواستن و ترسیدن. به نظرم این وضعیت فقط متعلق به پروفراک نیست. شاید دلیل ماندگاری این شخصیت هم همین باشد که او در نهایت، تصویری از انسانی است که بیش از حد فکر می‌کند و همین فکر کردن، گاهی مانع زندگی کردنش می‌شود.

از طرف دیگر، فکر می‌کنم اجرای چنین متنی می‌تواند ریسک بزرگی داشته باشد. اگر این تردید و اضطراب فقط به شکل دیالوگ‌های سنگین یا بازی‌های اغراق‌شده ارائه شود، ممکن است فاصله‌ای جدی میان نمایش و مخاطب ایجاد شود. اما اگر گروه بتواند این مفاهیم را بدون توضیح اضافه و از طریق جزئیات، سکوت‌ها و رفتار شخصیت‌ها منتقل کند، احتمالاً با اجرایی مواجه خواهیم شد که بیشتر از آن‌که چیزی را به ما بگوید، ما را وادار به فکر کردن می‌کند.

برای من جالب است که کارگردان از «رستگاری» به‌عنوان یک تغییر بزرگ بیرونی صحبت نمی‌کند، بلکه آن را در لحظه‌ای کوچک از مواجهه انسان با خودش می‌بیند. شاید همین نگاه باعث شود نمایش صرفاً درباره یک شخصیت ادبی نباشد و بتواند بخشی از تجربه خود تماشاگر را هم درگیر کند.

در نهایت، فکر می‌کنم ارزش این اجرا در این خواهد بود که آیا می‌تواند آن حس تعلیق و ناتمام‌بودن را از متن به صحنه منتقل کند یا نه. اگر بعد از پایان نمایش، تماشاگر برای لحظه‌ای به انتخاب‌های ناتمام خودش، حرف‌های نگفته‌اش یا فرصت‌هایی که از ترس از دست داده فکر کند، به نظرم «آواز عشق از جی آلفرد پروفراک» توانسته از یک اقتباس ادبی فراتر برود و به یک تجربه شخصی تبدیل شود.

۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تی.اس. الیوت یکی از چهره‌های تعیین‌کننده مدرنیسم است؛ شاعری که با «پروفراک» در سال ۱۹۱۵ مسیر شعر انگلیسی را تغییر داد. الیوت در ۱۸۸۸ در سنت‌لوئیس آمریکا به دنیا آمد و بعدها در انگلستان ساکن شد؛ جایی که با ازرا پاوند آشنا شد و پاوند نخستین کسی بود که «پروفراک» را شاهکاری بی‌سابقه خواند. الیوت تحصیلات فلسفی گسترده‌ای در هاروارد، سوربن و آکسفورد داشت و این پشتوانه فلسفی در تمام آثارش دیده می‌شود. او در ۱۹۶۵ در لندن درگذشت؛ مرگی آرام اما پس از سال‌ها فعالیت ادبی، نقد، و کار در نشر فابر اند فابر. میراث او شامل «سرزمین هرز»، «مردان توخالی»، «چهار کوارتت» و نمایشنامه‌هایی چون «قتل در کلیسیا» است.
«آواز عشق جی. آلفرد پروفراک» نخستین شعر حرفه‌ای منتشرشده الیوت است و بسیاری آن را آغاز مدرنیسم می‌دانند. این شعر با شکستن ساختارهای رمانتیسم و شعر کلاسیک، جهان ذهنی یک مرد میانسال را در قالب مونولوگ درونی و جریان سیال ذهن روایت می‌کند؛ روایتی که در زمان انتشار «غریب» و «نامتعارف» تلقی شد اما امروز یکی از شناخته‌شده‌ترین آثار ادبیات مدرن است.
پروفراک مردی است گرفتار تردید، اضطراب اجتماعی، ترس از قضاوت، و ناتوانی در تصمیم‌گیری. او در شهری مه‌آلود و خفه‌کننده قدم می‌زند؛ شهری که یادآور لندن صنعتی و مه‌زده اوایل قرن بیستم است. این شخصیت، نماد انسان مدرن سرخورده و منزوی است؛ انسانی که میان میل و ترس، میان خواستن و نخواستن، میان عشق و بی‌عملی گیر کرده است.
پروفراک می‌خواهد سخنی مهم بگوید شاید اعترافی عاشقانه اما هر بار عقب می‌نشیند. این عقب‌نشینی‌ها، که در شعر با تصاویر تکرارشونده «زمان»، «پیری»، «فرصت‌های از دست‌رفته» و «ترس از قضاوت» همراه است، او را به یکی از پیچیده‌ترین شخصیت‌های ادبیات مدرن تبدیل می‌کند.
الیوت در «پروفراک» از چند ویژگی ... دیدن ادامه ›› مهم بهره می‌گیرد، جریان سیال ذهن، روایت از ذهن پروفراک می‌گذرد و مانند موجی از تصاویر، خاطرات، ترس‌ها و مکاشفه‌هاست. ارجاعات بینامتنی از دانته تا شکسپیر، از انجیل تا شعر متافیزیکی؛ این ارجاعات لایه‌های معنایی شعر را چند برابر می‌کند. تصاویر شهری مدرن مه زرد، خیابان‌های باریک، اتاق‌های چای، گفت‌وگوهای سطحی؛ همه نمادهای جهان مدرن و بی‌روح‌اند.زبان دوگانه: هم شاعرانه و موسیقایی، هم سرد و روزمره؛ این تضاد یکی از امضاهای الیوت است.طنز تلخ و خودانتقادی: پروفراک گاهی خودش را مسخره می‌کند؛ گاهی جهان را. این طنز تلخ، شعر را از رمانتیسم فاصله می‌دهد.
نقدهای بین‌المللی «پروفراک» را بیانیهٔ بحران انسان مدرن می‌دانند؛ شعری که نشان می‌دهد چگونه فرد در عصر مدرن میان میل به ارتباط و ترس از شکست، میان خواستن و ناتوانی، میان زندگی و سکون، گیر می‌کند.
در نقدهای معتبر، این شعر «درامِ رنج ادبی» و «تجسم ناتوانی انسان مدرن» توصیف شده است. نگاه یک کارگردان ایرانی برای انتشار در تیوالبه‌عنوان کارگردانی که جهان را از منظر صحنه می‌بیند، «پروفراک» نه فقط یک شعر، بلکه یک مونولوگ نمایشی است؛ مونولوگی که می‌تواند روی صحنه اجرا شود. شخصیت پروفراک مانند بازیگری است که در تاریکی قدم می‌زند و با هر جمله، نور کوچکی بر بخشی از ذهنش می‌تاباند.
حسین چیانی این را خواند
فاطمه کرمی و Baran Esmaili این را دوست دارند
آواز عشق؛ زمزمه‌ای که میان سکوت‌ها بلندتر شنیده می‌شود
بازخوانی جهان الیوت با امضای محمد تات و ترجمه غزل زکی‌پور در مرداد و شهریور ۱۴۰۵
https://vrgl.ir/HRHxg
«آواز عشق» در نگاه محمد تات، صرفاً یک نمایش نیست؛ یک پرسش موزون از نسبت انسان با حقیقت است. تات در این اثر، با تکیه بر زبان غیرخطی و بهره‌مندی از فرم‌های ناب موسیقایی، متن را از چارچوب روایت‌های متعارف رها می‌کند.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

در آستانه اجرای نمایش «قوی‌تر» در مرداد و شهریور ۱۴۰۵، لازم دیدم به‌عنوان کارگردان این اثر، نگاهی تحلیلی به جهان نمایشنامه، شخصیت‌ها، زیرلایه‌ها و مسیر اجرایی که پیش رو داریم ارائه کنم؛ نه برای داوری، بلکه برای گفت‌وگو با مخاطبان و همراهان تئاتر ایران
آگوست استریندبرگ، نویسنده‌ای است که در آثار کوتاه خود جهان‌هایی بزرگ می‌سازد؛ جهان‌هایی که در ظاهر ساده‌اند اما در عمق، میدان نبرد اراده‌ها، سکوت‌ها، استعاره‌ها و قدرت‌اند. پژوهش‌های معتبر درباره این نمایشنامه نشان می‌دهد که «قوی‌تر» نه فقط یک مواجهه عاطفی، بلکه تحلیل روانی، فلسفی قدرت است؛ قدرتی که گاهی در کلمه آشکار می‌شود و گاهی در سکوت.
در این اثر، استریندبرگ با ظرافتی کم‌نظیر، ابهام را به ابزار اصلی روایت تبدیل می‌کند؛ ابهامی که نه ضعف، بلکه نیرویی برای خوانش‌های متعدد است.
نمایش «قوی‌تر» در ظاهر گفت‌وگوی یک زن متأهل با زنی مجرد در کافه است؛ اما در حقیقت، روایت دو جهان درونی است که در سکوت و گفتار با یکدیگر برخورد می‌کنند.
زن متأهل سخن می‌گوید، حمله می‌کند، دفاع می‌کند، می‌سازد و ویران می‌کند؛
زن مجرد سکوت می‌کند، اما سکوت او نه انفعال، بلکه حضور است؛ حضوری ... دیدن ادامه ›› که گاهی از هر کلمه‌ای بلندتر شنیده می‌شود. در خوانش من، این دو شخصیت نمایندگان دو وضعیت انسانی‌اند.
نیاز به تثبیت خود از طریق گفتار
نیاز به حفظ خود از طریق سکوت
این دو نیرو، در هر انسانی وجود دارند؛ و شاید همین است که نمایش «قوی‌تر» را جهانی و ماندگار می‌کند.
در اجرای پیش رو، تلاش کرده‌ام با احترام کامل به متن، اما با نگاه امروز، جهان نمایش را بازخوانی کنم.
برای من، «قوی‌تر» فقط یک مثلث عاطفی نیست؛ بلکه بررسی سازوکارهای قدرت در روابط انسانی است:
قدرت گفتن، قدرت نشنیدن، قدرت سکوت، قدرت انتخاب.
کافه در اجرای من، نه یک مکان صرف، بلکه فضایی ذهنی است؛ جایی میان واقعیت و خیال، میان خاطره و اکنون.
نور، موسیقی و طراحی صحنه، همگی در خدمت ساختن این فضای بینابینی‌اند؛ فضایی که تماشاگر را نه فقط شاهد، بلکه شریک این مواجهه می‌کند.
در این اجرا، سکوت شخصیت دوم، سکوتی منفعل نیست؛ سکوتی است که بار معنایی دارد و در لحظه‌لحظه اجرا، با نگاه، بدن، و حضورش روایت می‌شود.
بازیگر نقش زن متأهل نیز با ظرافتی روانشناختی، میان خشم، ترس، عشق، حسادت و نیاز به تأیید حرکت می‌کند‌.
نمایش کوتاه است، اما تنش آن بلند.
ریتم اجرا بر پایه فراز و فرودهای احساسی بنا شده است؛ جایی که هر مکث، هر نگاه، هر تغییر در تن صدا، معنایی تازه می‌سازد
امید دارم اجرای مرداد و شهریور، فرصتی باشد برای گفت‌وگو، برای اندیشیدن، برای تجربه دوباره سکوت و کلمه.
از همه هنرمندان، منتقدان و مخاطبان عزیز تیوال که همیشه با نگاه دقیق و صمیمی خود مسیر تئاتر را روشن‌تر می‌کنند، سپاسگزارم.
اینجا آزمایشگاه تئاتر نبض است؛ جایی که من، محمد تات، در دل تجربه‌های ناآزموده، جهان تازه‌ای را امتحان می‌کنم.
محمد فروزنده، حسین چیانی و محمد تات این را خواندند
فاطمه کرمی و Baran Esmaili این را دوست دارند
اثری که نشان میدهد تئاتر همچنان زنده است و می‌تواند آیینه تمام‌نمای روزگار ما باشد. درود بر تمام گروه برای این شبی که میسازند🙏🏼🌹
به نظرم «قوی‌تر» از آن نمایش‌هایی است که با وجود کوتاهی، می‌تواند فضای زیادی برای فکر کردن باقی بگذارد. چیزی که در این اثر برای من جذاب است، این است که قدرت الزاماً در کسی نیست که بیشتر حرف می‌زند. اتفاقاً سکوت زن دوم می‌تواند به همان اندازه، و شاید حتی بیشتر، تعیین‌کننده باشد.

در روابط انسانی هم گاهی حرف زدن برای اثبات خودمان است و سکوت برای حفظ خودمان. به نظرم استریندبرگ دقیقاً از همین نقطه، رابطه دو شخصیت را از یک گفت‌وگوی ساده فراتر می‌برد و آن را تبدیل به نوعی کشمکش روانی می‌کند.

در خوانش مطرح‌شده برای این اجرا، توجه به «قدرت» به نظرم نکته مهمی است. قدرت در یک رابطه همیشه آشکار و مستقیم نیست؛ گاهی در انتخاب ... دیدن ادامه ›› کلمات، گاهی در سکوت، گاهی در نگاه و حتی در تصمیم به پاسخ ندادن خودش را نشان می‌دهد. همین موضوع باعث می‌شود نمایش با وجود قدمت متن، همچنان بتواند برای مخاطب امروز قابل لمس باشد.

از طرفی، فکر می‌کنم همین سکوت می‌تواند بزرگ‌ترین چالش اجرا هم باشد. وقتی یکی از شخصیت‌ها بخش عمده‌ای از روایت را بدون کلام پیش می‌برد، بازیگر باید بتواند با بدن، نگاه و واکنش‌های بسیار ظریف، چیزی را منتقل کند که متن مستقیماً بیانش نمی‌کند. اگر این ظرافت درست شکل بگیرد، سکوت می‌تواند از بسیاری از دیالوگ‌ها تأثیرگذارتر باشد؛ اما اگر نه، ممکن است بخشی از تنش نمایش از بین برود.

برای من جالب است که «قوی‌تر» الزاماً نمی‌خواهد مشخص کند کدام زن واقعاً قوی‌تر است. شاید اساساً پاسخ مشخصی وجود ندارد. ممکن است کسی که حرف می‌زند در حال دفاع از خودش باشد و کسی که سکوت می‌کند، کنترل بیشتری بر موقعیت داشته باشد؛ یا برعکس. همین ابهام به نظرم یکی از جذابیت‌های اصلی اثر است.

در نهایت، چیزی که از این معرفی برای من باقی می‌ماند، این پرسش است که در روابط انسانی، واقعاً چه کسی قدرت بیشتری دارد؛ کسی که می‌تواند حرف بزند، یا کسی که می‌تواند سکوت کند؟

اگر اجرای «قوی‌تر» بتواند این سؤال را بدون پاسخ قطعی روی صحنه نگه دارد و تماشاگر را مجبور کند خودش میان کلمه و سکوت قضاوت کند، به نظرم می‌تواند تجربه قابل تأملی باشد.
۲ روز پیش، یکشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آگوست استریندبرگ فقط یک نمایشنامه‌نویس بزرگ نیست؛ او نویسنده‌ای‌ است که زندگی‌اش را به میدان آزمایش‌های روحی تبدیل کرد و هر شکست، هر بحران، و هر فروپاشی را به ماده‌ی خامی برای نوشتن بدل ساخت. وقتی از استریندبرگ حرف می‌زنیم، از هنرمندی حرف می‌زنیم که مرز میان زندگی و هنر را عمداً پاک کرد؛ گویی هر جمله‌ای که می‌نوشت، ادامه‌ی نبردی بود که درون خودش جریان داشت.
استریندبرگ در زندگی شخصی‌اش آرامش ندید؛ سه ازدواج شکست‌خورده، دوره‌های طولانی افسردگی، بحران‌های مذهبی، و تنهایی‌ای که گاهی به جنون نزدیک می‌شد. اما همین آشوب‌ها او را به نویسنده‌ای تبدیل کرد که واقعیت را نه روایت می‌کند، بلکه کالبد شکافی می‌کند.
در زندگی او، عشق همیشه با ترس همراه بود، خانواده با قدرت، و رابطه با میدان جنگی که هیچ‌کس پیروز آن نیست. این تجربه‌ها بعدها در آثارش به شکل شخصیت‌هایی ظاهر شدند که در مرز میان عقل و جنون، عشق و نفرت، قدرت و ضعف حرکت می‌کنند.
استریندبرگ را معمولاً «شکسپیر سوئد» می‌نامند، اما حقیقت این است که او بیش از آنکه شبیه شکسپیر باشد، شبیه یک روانکاو بی‌رحم است.
او از نخستین کسانی بود که درام روان‌شناختی را به شکل جدی وارد تئاتر کرد؛ شخصیت‌هایش نه قهرمان‌اند و نه قربانی آن‌ها انسان‌هایی‌اند که زیر فشار زندگی، لایه‌به‌لایه از هم باز می‌شوند. در نمایش‌هایی مثل پدر، قوی‌تر و بازی استریندبرگ (که در ایران بارها اجرا شده‌اند)، او به جای روایت خطی، به نبردهای درونی می‌پردازد.
نبرد قدرت میان زن و مرد
فروپاشی خانواده
ترس از تنهایی
میل به کنترل دیگری و تلاش انسان برای فهمیدن خودش، حتی وقتی حقیقت دردناک ... دیدن ادامه ›› است.
استریندبرگ در آثارش از تکنیک‌هایی استفاده می‌کند که امروز آن‌ها را «اکسپرسیونیستی» یا «روان‌کاوانه» می‌نامیم، اما در زمان خودش این‌ها نوعی شورش علیه قواعد تئاتر بودند‌.
دیالوگ‌های او اغلب شبیه جدل‌اند؛ شخصیت‌ها حرف نمی‌زنند، حمله می‌کنند.
این زبان تند، بازتاب مستقیم زندگی شخصی اوست.
نمایشنامه‌هایی مثل قوی‌تر فقط چند صفحه‌اند، اما لایه‌های روانی‌شان آن‌قدر پیچیده است که هنوز هم کارگردان‌ها در ایران و جهان برای فهمیدن آن‌ها دست‌وپا می‌زنند.
استریندبرگ داستان نمی‌سازد؛ او بحران می‌سازد.
نمایش‌هایش معمولاً از جایی شروع می‌شوند که رابطه به نقطه‌ی انفجار رسیده است.
استریندبرگ در سال ۱۹۱۲ درگذشت؛ خسته، بیمار، و منزوی.
اما مرگ او پایان تأثیرش نبود.
نمایشنامه‌هایش امروز در ایران بیش از هر زمان دیگری اجرا می‌شوند؛ از پدر تا قوی‌تر، از بازی استریندبرگ تا آثار کمتر شناخته‌شده‌اش.
کارگردان‌های ایرانی از نسل قدیم تا جوان به سراغ او می‌روند چون جهان او هنوز زنده است، جهانی پر از تنش، پر از پرسش، و پر از حقیقت‌هایی که ما از گفتنشان می‌ترسیم.
امیرحسین محامد و حسین چیانی این را خواندند
فاطمه کرمی و Baran Esmaili این را دوست دارند
هر بار که به آثار آگوست استریندبرگ بازمی‌گردم، بیش از پیش به این باور می‌رسم که او تنها یک نمایشنامه‌نویس نیست؛ او کاوشگری بی‌رحم در اعماق روان انسان است. استریندبرگ شجاعت آن را داشت که ترس، تنهایی، عشق، قدرت و فروپاشی را بی‌پرده روی صحنه بیاورد و نشان دهد که بزرگ‌ترین نبردهای انسان، نه در بیرون، بلکه در درون او شکل می‌گیرند.

برای من، مطالعه و اجرای آثار استریندبرگ تنها مواجهه با یک متن نمایشی نیست؛ بلکه تجربه‌ای برای شناخت انسان و پیچیدگی‌های روابط انسانی است. او نویسنده‌ای است که پس از گذشت بیش از یک قرن، همچنان مخاطب را وادار می‌کند به خودش، به انتخاب‌هایش و به حقیقت‌های پنهان زندگی ... دیدن ادامه ›› فکر کند.

به باور من، استریندبرگ از آن نویسندگانی است که هر هنرمند تئاتر باید دست‌کم یک‌بار با جهان او روبه‌رو شود؛ جهانی که شاید آرامش نبخشد، اما بی‌تردید نگاه انسان را عمیق‌تر می‌کند.

— آرش سالاروندیان

آگوست استریندبرگ برای من نویسنده‌ای است که تئاتر را از سطح روایت فراتر برد و آن را به عرصه‌ای برای کشف حقیقت انسان تبدیل کرد. او با نگاهی جسورانه و بی‌تعارف، لایه‌های پنهان روان، روابط و قدرت را واکاوی می‌کند و مخاطب را ناگزیر به مواجهه با واقعیت‌های درونی خود می‌سازد.

آنچه آثار استریندبرگ را ماندگار کرده، صرفاً مهارت او در نمایشنامه‌نویسی نیست؛ بلکه صداقت و جسارتی است که در بیان پیچیدگی‌های انسان دارد. شخصیت‌های او نه سیاه‌اند و نه سفید؛ بلکه انسان‌هایی هستند با تمام ضعف‌ها، تردیدها و تناقض‌هایشان.

به باور من، استریندبرگ از معدود نویسندگانی است که هر بار خواندن یا دیدن آثارش، دریچه‌ای تازه به شناخت انسان و جهان پیرامون می‌گشاید. تأثیر او بر تئاتر مدرن انکارناپذیر است و همچنان الهام‌بخش نسل‌های تازه هنرمندان در سراسر جهان است.

— محمد جادری

«قوی‌تر؛ جایی که یک نگاه، سرنوشت را می‌نویسد و یک سکوت، جهان را می‌لرزاند. روایت تازه‌ای از تنهایی و قدرت در مرداد و شهریور ۱۴۰۵ با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور.»
https://vrgl.ir/NeMXo
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با درود و احترام به تمام هنردوستان گرامی

نمایش «کلاغ» برای من نه صرفاً یک متن کلاسیک، بلکه ورود به جهان ذهنی ادگار آلان پو است؛ جهانی که در آن مرز میان واقعیت و توهم، عقل و جنون، زیبایی و تاریکی، پیوسته در حال فروپاشی و بازسازی است.

پو نویسنده‌ای است که زندگی پرآشوب، فقدان‌های عاطفی و اضطراب‌های روانی‌اش، بنیان جهان ادبی او را شکل داده‌اند. «کلاغ» یکی از نمادین‌ترین آثار اوست؛ شعری که در آن تخیل بیمارگون نه یک ضعف، بلکه ابزاری برای شناخت است. پو در این اثر، ترس را از بیرون به درون می‌برد؛ هیولا نه در جهان، بلکه در ذهن انسان زندگی می‌کند. همین نگاه، «کلاغ» را به متنی تبدیل می‌کند که برای اجرا، ظرفیت‌های عظیم روان‌کاوانه و زیبایی‌شناسانه ... دیدن ادامه ›› دارد.

«کلاغ» روایتی خطی ندارد، بلکه حرکتی تدریجی به سوی فروپاشی روانی است. شخصیت اصلی در گفت‌وگویی تک‌سویه با پرنده‌ای سیاه، آرام‌آرام از جهان بیرونی جدا می‌شود و به اعماق ذهن خود سقوط می‌کند.

در این اثر، کلاغ نماد حقیقت بی‌رحم است. تکرار «هرگز دیگر» ضرباهنگ فروپاشی را می‌سازد. فضا از روشن به تاریک، از عقلانی به وهم‌آلود، و از انسانی به حیوانی حرکت می‌کند. این ساختار، نمایش را به تجربه‌ای حسی، صوتی و سایه‌محور تبدیل می‌کند.

در کارگردانی این اثر، تلاش کردم جهان پو را نه تقلید، بلکه بازآفرینی کنم.

سه محور اصلی اجرا عبارت‌اند از:

نورپردازی سایه‌محور: نور در این نمایش نه روشن‌کننده، بلکه آشکارکننده ترس‌های پنهان است. بازیگری روان‌کاوانه: بازیگر در مرز میان گفتار و هذیان حرکت می‌کند. صدا به‌عنوان عنصر روایی: صدای کلاغ، ضرباهنگ تنفس و تکرارهای صوتی، ساختار درونی اثر را می‌سازند.

هدف این اجرا، ایجاد همان «وحدت تأثیر» مورد نظر پو بود؛ یعنی مخاطب از آغاز تا پایان، در یک حس واحد غوطه‌ور بماند و تجربه سقوط آرام در تاریکی ذهن را لمس کند.

در «کلاغ»، شخصیت‌ها محدودند اما زیرلایه‌ها گسترده‌اند:

راوی؛ انسانی در آستانه فروپاشی، گرفتار فقدان و سوگ. کلاغ؛ نماد حقیقت، مرگ و آگاهی بی‌رحم.

درون‌مایه‌های اصلی این اثر عبارت‌اند از:

سوگ و ناتوانی در پذیرش فقدان. میل به دانستن حقیقت و ترس از آن. فروپاشی تدریجی هویت. رابطه انسان با تاریکی درونی خود.

این زیرساخت‌ها، نمایش را از یک روایت ساده به تحلیلی عمیق از روان انسان تبدیل می‌کنند.

در فضای تئاتر امروز ایران، که اغلب میان رئالیسم اجتماعی و تجربه‌گرایی در نوسان است، اجرای «کلاغ» می‌تواند پلی میان ادبیات کلاسیک و تئاتر تجربی باشد. این اثر با تکیه بر صدا، سایه، ریتم و روان، مخاطب تیوال را که به آثار متفاوت و تحلیل‌محور علاقه دارد، به تجربه‌ای تازه دعوت می‌کند.

«کلاغ» برای من سفری بود از متن به ذهن، از ذهن به صحنه، و از صحنه به تجربه مخاطب.

امید دارم این اجرا در مرداد ۱۴۰۵ بتواند بخشی از جهان تاریک و زیبای ادگار آلان پو را به تماشاگر ایرانی نزدیک کند؛ جهانی که در آن تخیل بیمارگون نه ضعف، بلکه راهی برای دیدن حقیقت است.

امیر ناصری، غزل زکی پور و محمد تات این را خواندند
فاطمه کرمی، ویگن اوانسیان و Baran Esmaili این را دوست دارند
«تک‌تکِ «دیگه هیچوقت»هاش، زنگارهٔ سنگینِ اندوهی است که تا مغز استخون نفوذ میکند.»
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
شعر و ادبیات
گردشگری
تئاتر
موسیقی
هنرهای تجسمی

تماس‌ها

malata_org