در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | گروه هنری مالاتا
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 14:46:14
 

مالاتا شهری برای کشف خود
گروه هنری مالاتا فعالیت خود را از سال ۱۳۹۸ آغاز کرد؛ مجموعه‌ای چندرشته‌ای و حرفه‌ای با تمرکز بر کشف و پرورش استعدادهای جوان و خلق آثار ماندگار.
مالاتا با آموزش بیش از ۳۰۰ هنرجو و تولید و اجرای بیش از ۲۰ اثر نمایشی، حضوری جدی و اثرگذار در عرصه هنرهای نمایشی داشته است.
این گروه با بهره‌گیری از هوش مصنوعی، VFX و شیوه‌های نوین اجرایی، مرزهای تئاتر و هنر را توسعه می‌دهد.
مالاتا امروز؛ یک گروه هنری قدرتمند، یک جریان خلاق و بستری برای کشف استعدادهایی است که می‌خواهند متفاوت دیده شوند.

 ۰۱ شهریور ۱۳۹۸
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۰۸ شهریور ساعت ۲۲:۵۲
and I thought of Lenore but then I knew everything is Nevermore
to return
و به لِنور فکر کردم… اما همان‌جا فهمیدم
که هیچ چیز، هرگز بازنمی‌گردد.
هیچ چیز.

God has sent me you by the angels
help me forget my lost Lenore
خدا تو را برای من فرستاده،
به‌دست فرشتگان…
کمکم کن لِنورِ گمشده‌ام را فراموش کنم.

now tell me truly ... دیدن ادامه ›› for I beg you is there a balm to forget my Lenore?
tell me I beg you
حالا راستش را بگو، از تو خواهش می‌کنم
آیا مرهمی هست که لِنور را فراموش کنم؟
خواهش می‌کنم، بگو…

will I reunite with my sainted maiden angel named Lenore
who is much rare who is an angel with the name Lenore
آیا من دوباره با آن فرشته مقدس،
با آن دخترِ بی نظیر، با لِنورِ آسمانی‌ام دیدار خواهم کرد؟
با لِنوری که نامش خود نور است؟

let that very word be our sign of parting bird fly away into to storm and into Pluto’s night shore leave no black feather as a token for if it is here it will say that very word again leave me alone fly away from my room take your beak, away from my heart take your whole body and soul out off my room too
بگذار همین واژه
نشانه جدایی‌مان باشد، ای پرنده...
پرواز کن در دل طوفان،‌ به ساحل شب پلوتو برو و هیچ پر سیاهی به‌جا نگذار،
که اگر بماند، دوباره همان واژه را تکرار خواهد کرد. مرا تنها بگذار…
از اتاقم بیرون برو…
نوک خود را از قلبم بیرون بکش،
و تمام وجودت را از اتاقم بیرون ببر.
حسین مشکاتی این را خواند
ویگن اوانسیان و Baran Esmaili این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۸ شهریور ساعت ۲۲:۳۹
This thin wire is the last thing that links us.
این سیم نازک آخرین چیزی‌ست که ما را به هم وصل می‌کند.

When you cut the connection, you snap the air chute I’m holding on to for dear life.
وقتی تلفن را قطع می‌کنی، راه نفسی را قطع میکنی که برای زنده ماندن به آن چنگ زده‌ام.

we should sit here for ever and ever until we slowly
starve. In hundreds of years people will find our bones and a strange wire around
شاید بتونیم همین‌جا بنشینیم، تا ابد، و فقط حرف بزنیم ... دیدن ادامه ›› و حرف بزنیم، آن‌قدر که کم‌کم از گرسنگی خشک بشیم. و صدها سال بعد، مردم استخوان‌های ما رو با یک سیم تلفن که دور ما پیچیده پیدا کنن...

You are at a distance where you cannot be seen, but you can be heard;
and hearing you is the most painful kind of being close.
تو در فاصله‌ای هستی که نمی‌توان تو را دید، اما می‌توان شنید؛ و شنیدن تو دردناک‌ترین شکلِ نزدیک بودن است.

Listen, I'm going to ask you something silly. No. Look, if you do burn the letters that you wrote me, would you please keep the ashes, and put them in that little cigarette box that, that I gave you?
می‌خوام یه چیز احمقانه ازت بخوام…
اگه نامه‌هایی رو که برام نوشتی می‌سوزونی، میشه خاکسترهاش رو نگه داری و بذاری توی اون جعبه سیگار کوچیکی که بهت داده بودم؟
آره… دوست دارم اون خاکسترها رو داشته باشم… فقط برای چند دقیقه… فقط برای یه یادآوری کوچیک...

we always agreed to be absolutely honest with each other. It wouldn't have been very honest, if you had left without letting me know until the last minute. Yes, that we're being cruel. This way I had time to, to get used to the idea. And understand.
ما قرار گذاشته بودیم که همیشه با هم صادق باشیم، اگه بی‌خبر می‌رفتی و تا لحظه آخر نمی‌گفتی… خب خیلی دردناک می‌شد.
اما این‌طوری… من وقت دارم با این افکار کنار بیام… و سعی کنم بفهمم…سعی کنم نفس بکشم

You can, you can live your whole life waiting for a disaster. Expecting it. It can still break you when it comes.
آدم می‌تونه تمام عمرش رو منتظر فاجعه باشه، یا حتی ازش بترسه…
اما وقتی که اون فاجعه برسه، بازم می‌تونه آدمو داغون کنه
حسین مشکاتی و ستایش این را خواندند
ریحانه قجاوند و Baran Esmaili این را دوست دارند
واقعا از تماشای نمایش لذت بردم, بسیار عالی و حرفه ای🙌🏻🙌🏻
۱۶ شهریور
Baran Esmaili
واقعا از تماشای نمایش لذت بردم, بسیار عالی و حرفه ای🙌🏻🙌🏻
خوشحالم که خوشتون اومد. 🌷🙏🏻🙋🏻‍♀️
۱۶ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۸ شهریور ساعت ۲۱:۲۹
I have measured out my life with coffee spoons
برای منی که زندگی‌ام را با قاشق‌های قهوه اندازه گرفته ام.

When the evening is spread out against the sky, like a patient etherized upon a table
آنگاه که غروب، آرام بر پهنه آسمان پهن می‌شود، چون بیماری‌ که بر تخت بی‌هوشی رها شده باشد.

Streets that follow like a tedious argument of insidious intent to lead you to an overwhelming question ...
خیابان‌هایی که همچون جدلی طولانی و خسته‌کننده با نیتی خزنده و پنهان
تو را به پرسشی سهمگین می‌کشانند…

The yellow fog that rubs its ... دیدن ادامه ›› back upon the window-panes
همچون مه زردی که پشتش را به شیشه های پنجره می ساید

There will be time, there will be time
to prepare a face to meet the faces that you meet
زمان خواهد بود... تا چهره ای بسازی، برای روبرو شدن با چهره هایی که پیش رویت می آیند

there will be time
to wonder, “Do I dare?” and, “Do I dare?”
زمانی خواهد بود که از خود بپرسیم... آیا شهامتش را دارم؟

Time for you and time for me,
and time yet for a hundred indecisions,
and for a hundred visions and revisions,
زمان برای تو، زمان برای من
آری زمان خواهد بود برای صد تردید
برای صد تصویر برای نگاهی دوباره...

And I have known the eyes already, known them all
The eyes that fix you in a formulated phrase,
And when I am formulated, sprawling on a pin,
When I am pinned and wriggling on the wall,
Then how should I begin
To spit out all the butt-ends of my days and ways?
And how should I presume?
و من آن چشم‌ها را نیز پیش‌تر شناخته‌ام، همه‌شان را
چشم‌هایی که تو را در قالب جمله‌ای از پیش‌ساخته،
میخکوب می‌کنند؛ قضاوتت میکنند،
و آنگاه که من نیز در قالبی فرو می‌روم،
چون حشره‌ای که بر دیوار سنجاق شده‌ام و بی‌تاب می‌لرزم، آن‌وقت چگونه آغاز کنم؟
تا همه ته‌مانده‌های روزها و راه‌های زندگی‌ام را بیرون بریزم؟ چگونه جرات کنم...
حسین مشکاتی این را خواند
Baran Esmaili این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۵ شهریور ساعت ۰۶:۳۵
«نبض»؛ یک تجربه تازه در تئاتر زبان انگلیسی

«نبض» به کارگردانی محمد تات، به‌عنوان نخستین پروژه تئاتر زبان انگلیسی این گروه هنری، با هدف اجرای ۱۵ نمایش انگلیسی در ژانرهای متنوع شکل گرفته است.

یکی از نمایش‌های این مجموعه، «کلاغ» با بازی حمید فیروزآبادی است؛ اجرایی فیزیکال که بدن و صدا را به محور اصلی روایت تبدیل می‌کند. صدای طبیعت، ضربان قلب و صداهای بدن در کنار حرکت، سکون و تغییر استایل بازیگر، فضایی از اضطراب، تنهایی، انتظار و آشفتگی را شکل می‌دهند.

در «کلاغ»، بدن بازیگر به زبان اصلی نمایش تبدیل می‌شود و مخاطب از طریق حرکت، صدا و تصویر، وارد جهان ذهنی و احساسی شخصیت خواهد شد.

«نبض»؛ ۱۵ نمایش انگلیسی، یک گروه هنری و یک تجربه تازه.

Baran Esmaili این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۵ شهریور ساعت ۰۵:۴۵
«نبض»؛ یک تجربه تازه در تئاتر زبان انگلیسی

«نبض» به کارگردانی محمد تات، به‌عنوان نخستین پروژه تئاتر زبان انگلیسی این گروه هنری، با هدف اجرای ۱۵ نمایش انگلیسی در ژانرهای متنوعی همچون درام، کمدی، موزیکال، روان‌شناختی، فانتزی، اجتماعی و تجربی شکل گرفته است.

این پروژه با ترکیب بازیگری، موسیقی، تصویر و فضاسازی، به دنبال خلق تجربه‌ای متفاوت از تئاتر زبان انگلیسی است.

یکی از نمایش‌های این مجموعه، «ترانه عاشقانه» با بازی حسین میرکریمی است؛ اجرایی که در روند تمرین آن، بر ریتم، موسیقی، حرکت، تصویر و ویدئو تمرکز شده و شخصیت را در مسیر تنهایی، سردرگمی، فروپاشی و جست‌وجوی هویت دنبال می‌کند.

«نبض»؛ ۱۵ نمایش انگلیسی، یک گروه هنری و یک تجربه تازه.

حسین میرکریمی و Baran Esmaili این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۵ شهریور ساعت ۰۵:۴۶
«نبض»؛ اولین تئاتر زبان انگلیسی

«نبض» به کارگردانی محمد تات، به‌عنوان نخستین پروژه تئاتر زبان انگلیسی این گروه هنری، با هدف اجرای ۱۵ نمایش انگلیسی در ژانرهای متنوعی همچون درام، کمدی، موزیکال، روان‌شناختی، فانتزی و تجربی شکل گرفته است.

این پروژه با ترکیب بازیگری، موسیقی، تصویر و فضاسازی، تجربه‌ای متفاوت از تئاتر زبان انگلیسی را دنبال می‌کند.

یکی از نمایش‌های این مجموعه، «صدای انسان» با بازی ریحانه قجاوند است که روند تمرین آن بر فضاسازی، نمادگرایی، تصویر و صدا و ایجاد ارتباط متفاوت میان بازیگر و مخاطب متمرکز شده است.

«نبض»؛ ۱۵ نمایش انگلیسی، یک گروه هنری و یک تجربه تازه.

نیما، محسن مسموعی و ستایش این را خواندند
ریحانه قجاوند و Baran Esmaili این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۷ مرداد ساعت ۰۱:۴۶
در مالاتا، همیشه چیزی در تاریکی تکان می‌خورد، گاهی یک سایه، گاهی یک حقیقت. اما این‌بار، آنچه از دل مه بیرون می‌آید صدای حمیدرضا فیروزآبادی است، صدایی که قرار نیست فقط روایت کند، بلکه می‌خواهد زخمی پنهان را از زیر بال‌های «کلاغ» بیرون بکشد. در طبقه اول، واحد دوم ساختمان نبض، جایی که شهر هر لحظه شکل دیگری به خود می‌گیرد، او ایستاده است، مردی که قرار است کلاغ را نه اجرا، بلکه احضار کند. نمایشی که در آن گم‌شدن، شک، و جست‌وجوی حقیقت، مثل پرنده‌ای سیاه، روی شانه‌ انسان می‌نشیند و دوباره می‌گریزد. حمیدرضا فیروزآبادی، با کارگردانی محمد تات، جهان کلاغ را در اتاقی کوچک اما پر از سایه زنده می‌کند، جهانی که در آن هر سکوت، یک هشدار است و هر نگاه، یک سقوط احتمالی. اگر روزی گذرتان به مالاتا افتاد، کافی‌ست به نبض شهر نزدیک شوید. در طبقه اول، واحد دوم، کلاغی منتظر است، آماده‌ی پرواز، آماده‌ی روایت.
سارا داوودی این را خواند
Baran Esmaili این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۶ مرداد ساعت ۰۰:۵۳
در مالاتا، همیشه یک اتاق هست که کمی بیشتر نفس می‌کشد، امشب آن اتاق طبقه اول، واحد سوم است. حسین میرکریمی آنجاست نه در انتظار کسی، بلکه در انتظار لحظه‌ای که «ترانه عاشقانه» از دل تاریکی بیرون بیاید. در شهری که عشق مثل دود از میان انگشت‌ها می‌گذرد و اعتراف‌ها همیشه دیر گفته می‌شوند، او صدایی‌ست که میان تردید و تمنا گیر کرده. در «آزمایشگاه تئاتر نبض» و با کارگردانی محمد تات، حسین قرار است ترانه‌ای را اجرا کند که عاشقانه است، اما نه برای عاشق‌ها، برای آن‌هایی که هیچ‌وقت جرئت نکردند عشقشان را زندگی کنند. اگر گذرتان به مالاتا افتاد، کافی‌ست گوش بسپارید، گاهی یک ترانه از یک واحد کوچک، تمام شهر را می‌لرزاند.
Baran Esmaili این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۴ مرداد ساعت ۱۱:۰۶
درود و احترام
نمایشنامه‌ی «رویاپرداز بالشش را بررسی می‌کند» اثر جان پاتریک شنلی، در ظاهر یک گفت‌وگوی تند و پرتنش میان دو انسان زخمی است، اما در لایه‌های زیرین، مطالعه‌ای عمیق بر مسئولیت، خودفریبی و ناتوانی انسان در مواجهه‌ی صادقانه با خویشتن است. جهان نمایش از همان لحظه‌ی ورود دانا شکل می‌گیرد، او با دیدن خانه‌ی تامی، آن را «یک جهنم واقعی» می‌نامد، و تامی با بی‌تفاوتی پاسخ می‌دهد «من اسمش را خانه گذاشته‌ام.» این تضاد، کلید فهم جهان نمایش است، خانه‌ی به‌هم‌ریخته، تصویری بیرونی از ذهن آشفته‌ی تامی است. دانا با دقت و خشم می‌گوید «تو قبلا آدم تمیزی بودی.» این جمله، نه فقط اشاره‌ای به وضعیت ظاهری، بلکه نشانه‌ای از سقوط اخلاقی و روانی تامی است، سقوطی که در تمام دیالوگ‌ها حضور دارد. تامی در برابر پرسش‌های دانا درباره‌ی رابطه‌اش با مونا، مدام از زیر بار مسئولیت فرار می‌کند «اتفاق افتاد»، «من فقط آنجا بودم». این تلاش برای بی‌فاعل کردن کنش، یکی از نقدهای اصلی نمایشنامه به انسان معاصر است، انسانی که برای فرار از پیامدهای انتخاب‌هایش، زبان را دستکاری می‌کند تا واقعیت را تغییر دهد. یکی از نقاط درخشان متن، حضور تصویری است که تامی از خودش کشیده است. دانا با دیدن آن می‌گوید «این شبیه یک هیولاست که یک بچه‌ی بی‌استعداد با مدادشمعی کشیده.» و تامی در پاسخ، یکی از فلسفی‌ترین جملات نمایش را بیان می‌کند «یک چشمم بیش از حد می‌بیند، چشم دیگرم آن‌قدر بزرگ نمی‌شود که راه خروج از این وضعیت را ببینم. صورتم را با میخ نگه داشته‌ام. همه‌چیز تویی. من همه‌چیز را می‌بینم و همه‌چیز تویی.» این تصویر، خودنگاره‌ای است از انسانی که در ادراک خود گرفتار شده، انسانی که هم بیش از حد آگاه است و هم ناتوان از عمل. «میخ‌ها» که صورت را نگه می‌دارند، استعاره‌ای از تلاشی خشونت‌بار برای حفظ هویت در حال فروپاشی‌اند. اینجا نمایشنامه از سطح رئالیسم زبانی، به قلمرو فلسفه‌ی اگزیستانسیالیستی نزدیک می‌شود، انسان آگاه اما فلج، انسانی که می‌بیند اما نمی‌تواند تصمیم بگیرد. در روابط عاطفی نمایش، عشق هرگز به‌تنهایی حضور ندارد، عشق هم‌زمان با نفرت، شرم و جراحت همراه است. دانا می‌گوید «آره، دوستت دارم. اما ازت متنفرم. نمی‌دانم چطور باید با تو برخورد کنم.» این جمله، وضعیت انسان در برابر ... دیدن ادامه ›› دیگری را خلاصه می‌کند، پیوندی که هم‌زمان می‌کشد و می‌راند، رابطه‌ای که میان میل و کرامت، در حال کشمکش است. از منظر اجرایی، این متن ظرفیت بالایی برای خلق فضایی دارد که در آن «خانه» به یک شخصیت تبدیل می‌شود. دیوارهای کج، اشیاء پراکنده، بطری‌ها، و حتی حشرات، همه می‌توانند نشانه‌هایی از وضعیت درونی تامی باشند. ریتم دیالوگ‌ها تند، عصبی و پر از قطع و وصل است، ریتمی که اگر با بدن‌های ناآرام و میزانسن‌های شکسته همراه شود، فشار روانی متن را به سطح صحنه منتقل می‌کند. «رویاپرداز بالشش را بررسی می‌کند» نمایشنامه‌ای است درباره‌ی انسانی که میان گذشته و اکنون گیر کرده، میان عشق و گناه، میان آگاهی و ناتوانی. «بالش» در عنوان، اشاره‌ای ظریف به جایی است که رویا و وجدان در آن تلاقی می‌کنند، جایی که انسان، پیش از خواب، با خودش تنها می‌ماند. این اجرا، اگر با دقت در زیرلایه‌های اخلاقی و روان‌شناختی‌اش شکل بگیرد، می‌تواند به مواجهه‌ای جدی با پرسش‌های بنیادین تبدیل شود: مسئولیت، انتخاب، خودفریبی و امکان رستگاری.
امیر مسعود این را خواند
فاطمه کرمی و مهرداد رضایی این را دوست دارند
«رویاپرداز بالش خود را بررسی می‌کند» نمایشی است که بیش از آنکه به کشف حقیقت بپردازد، در خودِ خود غرق شده است. شنلی با نگاه به گذشته، این اثر را حاصل دوران جوانیِ خود می‌دانست که در آن به‌جای جامعه، به «مشکلات خود به‌عنوان یک مرد» می‌پرداخته. این صراحت، بهترین نقد بر اثر است: نمایشنامه‌ای خودشیفته، پُرحرف، و از نظر فکری سرگردان که تنها برای طرفداران وفادار شنلی و دانشجویان تئاتر که به دنبال ریشه‌هاهستند، ارزش مطالعه دارد.
۲۷ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۴ مرداد ساعت ۱۱:۴۳
جان پاتریک شنلی یکی از مهم‌ترین نمایشنامه‌نویسان و فیلمنامه‌نویسان معاصر آمریکاست؛ هنرمندی که از دل محله‌های خشن برانکس برخاست و جهان‌بینی‌اش را بر پایه‌ی تجربه زیسته‌ای بنا کرد که میان فقر، خشونت، ایمان مذهبی و جست‌وجوی حقیقت شکل گرفته بود. کودکی او در خانواده‌ای ایرلندی–کاتولیک و محیطی سخت‌گیرانه گذشت؛ بارها از مدرسه اخراج شد، به نیروی دریایی پیوست، و پس از بازگشت با پشتکار و استعداد کم‌نظیرش وارد دانشگاه نیویورک شد. همین مسیر پرتنش، بعدها تبدیل به ماده خام آثار او شد: شخصیت‌هایی زخمی، تنها، و گرفتار میان گذشته و آینده. شنلی در دهه ۸۰ با نمایش‌هایی چون Danny and the Deep Blue Sea و Savage in Limbo شناخته شد؛ آثاری که خشونت و لطافت را در کنار هم قرار می‌دادند و جهان‌هایی می‌ساختند که در آن عشق و رستگاری از دل تاریکی بیرون می‌زنند. اما نقطه اوج کارنامه او زمانی رقم خورد که فیلمنامه Moonstruck را نوشت و اسکار بهترین فیلمنامه را دریافت کرد؛ موفقیتی که نشان داد او توانایی عبور از جهان‌های تلخ به کمدی عاشقانه‌ای درخشان و انسانی را نیز دارد.با این حال، شاهکار شنلی بی‌تردید Doubt: A Parable است؛ نمایشی که با ساختار مینیمال، دیالوگ‌های تیز و جهان اخلاقی پیچیده‌اش، یکی از مهم‌ترین آثار تئاتر معاصر محسوب می‌شود. شنلی در این اثر، حقیقت را نه یک نقطه روشن، بلکه یک میدان نبرد می‌بیند؛ جایی که شک، نه ضعف، بلکه نیروی محرک پرسشگری است. او در مصاحبه‌ای گفته بود:
«اگر تبلیغی می‌کنم، این است: با شک زندگی کن، برادر.» این جمله، عصاره جهان‌بینی اوست؛ جهان‌بینی‌ای که در تمام آثارش جاری است. شیوه نوشتن شنلی بر پایه‌ی تقابل‌های انسانی بنا شده است:
ایمان در برابر ... دیدن ادامه ›› تردید
خشونت در برابر لطافت
گذشته در برابر اکنون
حقیقت در برابر قدرت
دیالوگ‌های او هم‌زمان زمخت و شاعرانه‌اند؛ زبانش از خیابان‌های برانکس می‌آید اما در لحظه‌ای ناگهانی به شعر تبدیل می‌شود. شخصیت‌هایش معمولاً آسیب‌دیده‌اند، اما همین زخم‌هاست که آن‌ها را به سوی رستگاری یا سقوط می‌برد. شنلی استاد ساختن جهان‌هایی است که در آن هیچ‌کس کاملاً بی‌گناه یا کاملاً گناهکار نیست؛ و همین خاکستری بودن، آثار او را برای منتقدان جذاب می‌کند. جایگاه شنلی در تئاتر و سینما شنلی از معدود نمایشنامه‌نویسانی است که توانسته میان تئاتر و سینما رفت‌وآمد کند و در هر دو رسانه موفق باشد. نسخه سینمایی Doubt با کارگردانی خودش، یکی از نمونه‌های درخشان اقتباس تئاتری است. او بیش از ۲۳ نمایشنامه نوشته و آثارش سالانه ده‌ها بار در آمریکا و جهان اجرا می‌شود.
رِزا و امیر مسعود این را خواندند
فاطمه کرمی این را دوست دارد
بازجویی از خود، لحظه‌ای که انسان در تاریکی، خودش را به میز پرسش فرا می‌خواند.
اجرا در شهریور ۱۴۰۵ به کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور
https://vrgl.ir/o8U0X
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۹ مرداد ساعت ۲۳:۲۸
در مالاتا، شهری که هیچ اتفاقی بی‌دلیل رخ نمی‌دهد، گاهی یک واحد کوچک می‌تواند سرنوشت یک شب را تغییر دهد. در ساختمان نبض، طبقه سوم، واحد دوم، پانته‌آ حسینی ایستاده است، بازیگری که در نمایش «یک اتفاق حتمی» لحظه‌ای ناگزیر را جان می‌بخشد لحظه‌ای که مثل سایه، دیر یا زود سر می‌رسد. بیرون، خیابان‌های مالاتا پر از انتخاب‌هایی‌ست که آدم‌ها از آن فرار می‌کنند، اما امشب، در همین واحد کوچک، حقیقتی روشن می‌شود که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن بگریزد. پانته‌آ حسینی، با کارگردانی محمد تات، قرار است آن لحظه‌ی قطعی را از دل تاریکی بیرون بکشد. اگر روزی به مالاتا رسیدید، به طبقه سوم، واحد دوم سر بزنید، شاید همان‌جا، اتفاقی که همیشه منتظرش بودید، رخ دهد.
یاسین پازکیان این را خواند
فاطمه کرمی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۹ مرداد ساعت ۲۱:۵۴
با درود و احترام
«درس» یکی از آن متن‌هایی‌ است که با کمترین حرکت، بیشترین تنش را می‌سازد. یونسکو جهان کوچکی خلق می‌کند که در ظاهر یک کلاس خصوصی است، اما در عمق، میدان برخورد قدرت و ناتوانی‌ست. در اجرای جدید «درس»، تلاش کرده‌ام این تنش پنهان را نه با اغراق، بلکه با وضوح رفتاری و ریتمی آشکار کنم، جایی که هر جمله، هر مکث و هر تکرار، بخشی از سقوط تدریجی انسان در برابر سلطه است. پروفسور در این اجرا، چهره‌ای تک‌بعدی ندارد، او هم محصول دانشی‌ست که از مسیر طبیعی خود خارج شده و هم نماینده ساختاری که آموزش را به ابزار کنترل تبدیل می‌کند. دانش‌آموز، با انرژی و اشتیاق اولیه‌اش، وارد مسیری می‌شود که از ابتدا برایش طراحی شده، مسیری که در آن یادگیری به‌تدریج جای خود را به فرسایش می‌دهد. خدمتکار، در این میان، نقش ناظر خاموش را دارد؛ کسی که حضورش نه تزئینی، بلکه بخشی از چرخه تکرارشونده خشونت است. در طراحی صحنه، فضا عمداً ساده نگه داشته شده تا تغییرات رفتاری شخصیت‌ها، بار اصلی معنا را حمل کنند. کلاس، در طول اجرا، از یک محیط آشنا به فضایی تهدیدآمیز تبدیل می‌شود؛ بدون تغییرات بزرگ، اما با جابه‌جایی‌های کوچک و دقیق که حس ناامنی را آرام‌آرام وارد ذهن تماشاگر می‌کند. زبان، همان‌طور که یونسکو می‌خواهد، از ابزار ارتباط به ابزار تخریب تبدیل می‌شود، تکرارها، لغزش‌ها و شوخی‌های بی‌معنا، در این اجرا نقش ضربه‌های کوچک اما پی‌درپی را دارند. این اجرای «درس» تلاش می‌کند مخاطب امروز را با پرسشی روبه‌رو کند که هنوز هم تازه است، وقتی دانش، قدرت و زبان در یک مسیر قرار می‌گیرند، چه چیزی از انسان باقی می‌ماند؟ امیدوارم این اجرا بتواند برای مخاطبان، تجربه‌ای روشن و امروزی از این پرسش بسازد، تجربه‌ای که در ظاهر ساده است، اما در لایه‌های زیرین، بی‌قرار و ناآرام.
فاطمه کرمی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۹ مرداد ساعت ۱۳:۳۴
در مالاتا، شهری که هر لحظه‌اش مثل خطی لرزان روی هواست، بعضی حضورها بی‌صدا اما تعیین‌کننده‌اند. در طبقه سوم، واحد دوم ساختمان نبض، پارسا جنابیان ایستاده است، بازیگری که در نمایش «یک اتفاق حتمی» قرار است آن لحظه‌ی ناگزیر را از دل سکوت بیرون بکشد. او در کنار پانته‌آ حسینی، دو جریان پنهان را پیش می‌برد، دو نیروی آرام که سرانجام در نقطه‌ای حتمی به هم می‌رسند. مالاتا بیرون پنجره‌اش همچنان در تردید می‌چرخد، اما امشب، در همین واحد کوچک، پارسا جنابیان حقیقتی را روشن می‌کند که دیر یا زود باید رخ دهد. اگر روزی به مالاتا رسیدید، طبقه سوم، واحد دوم را از یاد نبرید، جایی که یک اتفاق، منتظر لحظه‌ی وقوع است.
شادی ناجی، امیر مسعود و نشاط خسروی این را خواندند
فاطمه کرمی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۹ مرداد ساعت ۱۳:۰۸
در مالاتا، شهری که هر ذهنی برای خودش جهانی می‌سازد، گاهی یک واحد کوچک در یک ساختمان قدیمی می‌تواند به صحنه‌ی بزرگ‌ترین نبرد درونی انسان تبدیل شود. در طبقه دوم، واحد دوم ساختمان نبض، چراغی روشن است، چراغی که نه خیابان را روشن می‌کند و نه پنجره‌ای رو به شهر دارد بلکه رو به درون انسان باز می‌شود. در همین واحد، پویا فراهانی ایستاده؛ بازیگری که قرار است در نمایش مستر من، به کارگردانی محمد تات، پرده از چهره‌ی «منِ پنهان» بردارد. مستر من، قصه‌ی انسانی است که میان قدرت و ترس، میان کنترل و فروپاشی، میان آنچه هست و آنچه وانمود می‌کند، گیر افتاده است. این نمایش نه درباره یک شخصیت، بلکه درباره هر انسانی است که روزی با سایه‌ی خودش روبه‌رو می‌شود. آزمایشگاه تئاتر نبض این‌بار نبض شهر را نمی‌گیرد، نبض ذهن را می‌گیرد. و پویا فراهانی، در سکوت واحد دوم، قرار است این نبض را به تماشاگر نشان دهد نبضی که گاهی آرام، گاهی بی‌قرار، و گاهی خطرناک می‌تپد. اگر گذرتان به مالاتا افتاد، به طبقه دوم سر بزنید. در واحد دوم، مردی منتظر است تا شما را با «مستر من» خودتان روبه‌رو کند.
۱۸ مرداد ساعت ۱۸:۱۶
اوژن یونسکو، نمایشنامه‌نویس رومانیایی فرانسوی و یکی از ستون‌های اصلی تئاتر ابزورد، در تاریخ نمایش جهان جایگاهی دارد که کمتر هنرمندی به آن رسیده است. او نه‌تنها زبان نمایش را دگرگون کرد، بلکه نگاه ما به «معنای زندگی»، «مرگ»، «ارتباط انسانی» و «ابتذال روزمره» را زیر و رو ساخت. یونسکو در ۲۶ نوامبر ۱۹۰۹ در اسلاتینا رومانی به دنیا آمد و بخش مهمی از کودکی‌اش را در فرانسه گذراند، جایی که نخستین مواجهه‌های او با جهان، درک عمیقی از پوچی، زوال و ناتوانی زبان در ذهنش کاشت. او بعدها این تجربه را «لحظه روشنایی» توصیف کرد، لحظه‌ای که جهان واقعی را پر از فساد و تکرار بی‌معنا دید و این نگاه، شالوده تمام آثارش شد‌. زندگی خانوادگی او پر از تنش و جدایی بود، تجربه‌هایی که بعدها در نمایش‌هایش به شکل روابط فروپاشیده، گفت‌وگوهای بی‌معنا و شخصیت‌هایی گمشده در جهان بی‌منطق نمود پیدا کرد. یونسکو با «آوازه‌خوان طاس» (La Cantatrice chauve – 1950) انقلابی در تئاتر اروپا ایجاد کرد، نمایشی که از دل یک کتاب آموزش زبان انگلیسی زاده شد و به‌سرعت تبدیل به بیانیه‌ای علیه زبان کلیشه‌ای و تهی شد. این اثر، آغازگر تئاتر ابزورد بود و تا امروز یکی از طولانی‌ترین اجراهای تاریخ تئاتر فرانسه محسوب می‌شود. پس از آن، یونسکو با آثاری چون:
درس (La Leçon – 1951)
صندلی‌ها (Les Chaises – 1952)
کرگدن (Rhinocéros ... دیدن ادامه ›› – 1960)
شاه می‌میرد (Exit the King – 1962)
جهان نمایشی خود را گسترش داد، جهانی که در آن زبان فرو می‌ریزد، هویت متلاشی می‌شود، و انسان در برابر مرگ و قدرت، بی‌پناه و مضحک جلوه می‌کند. «کرگدن» یکی از سیاسی‌ترین آثار اوست، تمثیلی از خطر توتالیتاریسم و هم‌رنگی با جماعت که در نقدهای ایرانی نیز بسیار مورد توجه قرار گرفته است. یونسکو برخلاف نمایشنامه‌نویسان کلاسیک، به‌جای ساختارهای منطقی، از زبان فروپاشیده، تکرارهای بی‌معنا، موقعیت‌های کابوس‌وار و طنز تلخ استفاده می‌کرد. او معتقد بود که زبان روزمره، انسان را از حقیقت دور می‌کند و باید آن را از نو ساخت. به همین دلیل، شخصیت‌های او اغلب در گفت‌وگوهایی گرفتارند که به‌جای ارتباط، به انفصال می‌انجامد. در نقدهای بین‌المللی، یونسکو را «معمار بی‌منطقی» می‌نامند، کسی که با تخریب زبان، جهان تازه‌ای می‌سازد. در نقدهای ایرانی نیز معمولاً بر این نکته تاکید می‌شود که آثار او برای بازیگر و کارگردان، چالشی جدی در ریتم، بیان، و خلق جهان غیرواقعی ایجاد می‌کند. یونسکو در ۲۸ مارس ۱۹۹۴ در پاریس درگذشت و در گورستان مونپارناس به خاک سپرده شد. مرگ او پایان یک دوره نبود، آغاز تثبیت میراثی بود که هنوز در جهان اجرا می‌شود و در ایران نیز بارها روی صحنه رفته است. او عضو آکادمی فرانسه بود و جوایز مهمی چون جایزه ادبی اتریش (۱۹۷۰) و جایزه اورشلیم (۱۹۷۳) را دریافت کرد. یونسکو هنرمندی بود که از دل بحران‌های شخصی، فلسفه‌ای جهانی ساخت. او نشان داد که انسان در جهانی بی‌معنا، تنها با مواجهه صادقانه با پوچی می‌تواند حقیقت را لمس کند. آثار او نه‌تنها نقدی بر جامعه مدرن‌اند، بلکه دعوتی‌اند به دیدن جهان بدون نقاب‌های زبانی و اجتماعی.
استادی که جهان را می‌تراشد، روایتی از قدرت، زبان و سقوط در اتاقی کوچک اما بی‌انتها
اجرا در شهریور ۱۴۰۵ به کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور
https://vrgl.ir/MARCQ
غزل زکی پور
استادی که جهان را می‌تراشد، روایتی از قدرت، زبان و سقوط در اتاقی کوچک اما بی‌انتها اجرا در شهریور ۱۴۰۵ به کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور https://vrgl.ir/MARCQ
ببینیم چه می‌کنید بانو
۱۹ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۵ مرداد ساعت ۰۹:۴۸
درود
لوسیل فلچر در «Sorry, Wrong Number» متنی می‌نویسد که در ظاهر یک درام معمایی‌ست، اما در لایه‌های زیرین، بیش از هر چیز درباره «تنهایی محاصره‌شده در صدا» حرف می‌زند. زنی بیمار، در اتاقی محصور، تنها ابزار ارتباطش تلفن است؛ ابزاری که هم نجات است و هم تهدید، هم امکان شنیدن است و هم امکان شنیدن چیزی که نباید شنیده شود. در مواجهه با این متن، برای من به‌عنوان کارگردان، یک پرسش محوری شکل گرفت: چطور می‌توانیم این هراس صوتی، این اضطراب شنیدن و نشنیدن را از دهه‌های گذشته بیرون بکشیم و در بدن و ذهن تماشاگر امروز بنشانیم، بی‌آنکه به دام صرفا نوستالژی یا بازسازی موزه‌ای بیفتیم؟ در بازآفرینی، تلاش شده است زبان اثر، هم وفادار به منطق تعلیق و ریتم نویسنده باشد، هم در سطح گفت‌وگوها به روانی و دقت زبان امروز نزدیک شود؛ به‌ویژه در لحظاتی که شخصیت‌ها میان رسمی‌بودن تلفنی و صمیمیت ناگهانی ترس، مدام جابه‌جا می‌شوند. در طراحی اجرا، برای من مهم بود که صحنه، خودش تبدیل به یک «خط تلفن» شود؛ خطی که گاهی وصل است، گاهی نویز دارد، گاهی سکوت می‌کند و گاهی ناگهان حقیقتی را لو می‌دهد. در این اجرا، شخصیت‌ها برای من فقط حامل دیالوگ نیستند؛ هرکدام نماینده نوعی مواجهه با «مسئولیت» و «بی‌تفاوتی» در جهان معاصرند. جهان نمایش، پر از خطوط تلفن است، اما در لحظه‌ای که باید «کمک» برسد، هیچ‌کس واقعاً نمی‌شنود. این تناقض، برای مخاطب امروز که در عصر شبکه‌های اجتماعی زندگی می‌کند، بسیار آشناست؛ همیشه در معرض صداها هستیم، اما در لحظه‌های حیاتی، تنها می‌مانیم. از اپراتور تلفن تا پلیس، همه در ظاهر در جای درست خود هستند، اما در عمل، مسئولیت را به دیگری پاس می‌دهند. این زیرلایه، برای من به‌عنوان کارگردان، مهم بود؛ چون به شکلی آرام، نقدی بر ساختارهایی‌ست که انسان مضطرب را در میان فرم‌ها و مقررات رها می‌کنند. زن، مدام تلاش می‌کند شنیده شود؛ اما هر بار، یا حرفش قطع می‌شود، یا جدی گرفته نمی‌شود، یا در میان اطلاعات دیگر گم می‌شود. این وضعیت، به‌نوعی تصویر روابط انسانی امروز است؛ همه حرف می‌زنیم، اما کمتر کسی واقعاً گوش می‌دهد. در نهایت، اگر این اجرا بتواند حتی برای چند لحظه، مخاطب را وادار کند به تلفن‌های بی‌جواب، به پیام‌های نخوانده، به صداهای خاموش اطرافش فکر کند، احساس می‌کنم ما به بخشی از مسئولیت خود نزدیک شده‌ایم.
لوسیل فلچر در این نمایشنامه‌ی تک‌پرده‌ای، با تکیه بر مکالمات تلفنی، فضایی از وحشت روانشناختی می‌آفریند که در آن «تنهایی» و «ناتوانی» زن بستری‌نشسته، به سلاحی علیه خودش تبدیل می‌شود. نقطه‌قوت اثر در «تعلیق» ناب آن است؛ جایی که تماشاگر، پیش از شخصیت اصلی، معمای قتل را می‌فهمد و این «طنز دراماتیک» ، او را در جایگاه ناظری درمانده می‌نشاند. نقد اصلی به اثر، شخصیت‌پردازی‌اندک و کلیشه‌ای شخصیت خانم است که بیش از حد «نوروتیک» و «خودمحور» ترسیم شده تا مخاطب هم‌ذات‌پنداری چندانی با او نداشته باشد. با این‌حال، این نقطه‌ضعف، در اجرایی امروزی با نگاهی انتقادی به جنسیت و طرد شدن زن در فضای مردسالار، می‌تواند به نقطه‌قوت تبدیل شود. چالش اصلی کارگردان (محمد تات) این است که چگونه فضای کاملاً شنیداریِ رادیویی را به زبانی بصری و پویا برای صحنه ترجمه کند و با تکیه بر بازیِ یک‌نفره‌ی اغراق‌آمیز ، از تک‌نواختیِ بستر نمایش (اتاق‌خواب) بکاهد. موفقیت این اجرا در گروِ پررنگ‌کردنِ جنبه‌های «فیلم‌نوآر» و «وحشتِ تلفنیِ» اثر است که می‌تواند تماشاگر را تا نفس‌های پایانیِ این شماره‌گیریِ مرگبار، با خود همراه کند .
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۵ مرداد ساعت ۰۹:۵۰
لوسیل فلچر (Violet Lucille Fletcher) در ۲۸ مارس ۱۹۱۲ در بروکلین نیویورک به دنیا آمد و در ۳۱ اوت ۲۰۰۰ در پنسیلوانیا درگذشت. او از نوجوانی استعداد چشمگیری در سخنوری و نوشتن داشت؛ در ۱۷سالگی قهرمان مسابقه ملی خطابه شد و همین توانایی بیان، بعدها در ساختار دیالوگ‌های پرتنش آثارش نقش کلیدی پیدا کرد. تحصیل در Vassar College و ورود به CBS در دهه ۳۰، نقطه‌ی عطف زندگی او بود؛ جایی که ابتدا به‌عنوان تایپیست و کتابدار موسیقی کار می‌کرد، اما همان‌جا با جهان نمایش رادیویی آشنا شد و مسیر نویسندگی‌اش آغاز شد. ازدواج او با آهنگساز بزرگ برنارد هرمن (آهنگساز آثار هیچکاک) نیز در شکل‌گیری نگاه موسیقایی دراماتیک آثارش مؤثر بود؛ همکاری آن‌ها در Wuthering Heights نمونه‌ای از این پیوند هنری است. فلچر یکی از معدود نویسندگانی است که توانست تعلیق، روان‌شناسی، و ترس روزمره را در قالب نمایش رادیویی به اوج برساند. او در مصاحبه‌ای گفته بود: «نوشتن داستان تعلیقی مثل حل کردن یک پازل است؛ باید راز را دفن کنی، مسیرهای غلط بسازی، اما همیشه کاملاً منطقی بمانی.» این نگاه پازل‌محور، باعث شد آثارش ساختاری دقیق، ضرباهنگی کنترل‌شده و دیالوگ‌هایی با بار روانی بالا داشته باشند. ویژگی‌های اصلی سبک او: تعلیق تدریجی و بی‌صدا؛ ترسی که از دل زندگی روزمره بیرون می‌آید. تمرکز بر تنهایی انسان مدرن؛ شخصیت‌هایی که در برابر یک تهدید نامرئی قرار می‌گیرند. استفاده از صدا به‌عنوان عنصر دراماتیک؛ سکوت، نویز، تلفن، قدم‌ها…منطق روایی سخت‌گیرانه؛ هیچ جزئی در آثار او بی‌دلیل نیست. این سبک بعدها بر نویسندگان رادیویی، فیلم‌نامه‌نویسان و حتی سازندگان سریال‌هایی مثل The Twilight Zone تأثیر گذاشت. آثار شاخص او: The Hitch-Hiker مسافر سرگردان، نمایش رادیویی نوشته‌شده برای اورسن ولز که بعدها به یکی از قسمت‌های ماندگار The Twilight Zone تبدیل شد. این اثر نمونه‌ی کامل «تعلیق وجودی» است؛ ترسی که نه از یک قاتل، بلکه از حضور یک سایه، یک تکرار، یک نگاه می‌آید. فلچر در این اثر، مفهوم «مرگ به‌عنوان همراه سفر» را با ظرافتی شاعرانه و هولناک روایت می‌کند. Sorry, Wrong Number الو… شماره اشتباه است شاهکار فلچر و یکی از مشهورترین نمایش‌های تاریخ رادیو آمریکا. این اثر ابتدا یک نمایش ۳۰ دقیقه‌ای بود و سپس به فیلمی کلاسیک با بازی باربارا استنویک تبدیل شد. فلچر در این نمایش، اضطراب، ناتوانی، و فروپاشی روانی یک زن را تنها با ابزار «تلفن» و «صدا» می‌سازد؛ نمونه‌ای بی‌نظیر از مینیمالیسم درام. Night Watch نگهبان شب، نمایشی که بعدها به فیلمی با بازی الیزابت تیلور تبدیل شد. این اثر نشان می‌دهد فلچر ... دیدن ادامه ›› فقط نویسنده‌ی رادیو نبود؛ او توانایی خلق تعلیق در قالب‌های مختلف را داشت. فلچر استاد ایجاز است؛ هر جمله حامل اطلاعات و تنش است. شخصیت‌های او اغلب در مرز اضطراب و واقعیت حرکت می‌کنند. جهان او جهان «تهدید نامرئی» است؛ چیزی که در تئاتر نیز بسیار قابل‌اقتباس است. گاهی ساختار پازل‌گونه‌ی آثارش باعث می‌شود پایان‌ها بیش از حد منطقی و کمتر احساسی باشند؛ این یکی از نقدهای رایج در میان منتقدان آمریکایی است. فلچر در سال ۲۰۰۰ بر اثر سکته درگذشت. اما میراث او همچنان زنده است، او یکی از معدود نویسندگانی است که توانست نمایش رادیویی را به سطح ادبیات جدی برساند و ثابت کند صدا می‌تواند به‌اندازه تصویر، جهان بسازد. امروز آثار او در دانشگاه‌ها، کارگاه‌های نویسندگی و حتی در تحلیل‌های مدرن تئاتر و سینما تدریس می‌شوند.
حسین چیانی و امیر مسعود این را خواندند
علیرضا آذری راد و فاطمه کرمی این را دوست دارند
صدایی که هرگز نمی‌رسد، جایی که یک تماس اشتباه، پرده از ترسی پنهان برمی‌دارد و جهان شخصیت‌ها را در سکوتی بی‌رحم فرو می‌برد. اجرا در شهریور ۱۴۰۵ با کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور
https://vrgl.ir/bEj3P
۱۵ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۲ مرداد ساعت ۱۵:۱۶
با سلام و احترام به مخاطبان تیوال و فعالان تئاتری
جهان پینتر، جایی است که سکوت از دیالوگ بلندتر حرف می‌زند، پینتر همیشه برای من نویسنده‌ای بوده که جهان را در کوچک‌ترین فضاها خلاصه می‌کند. «پیشخدمت» هم از همین جنس است، اتاقی بسته، دو مرد، یک دستگاه و سکوت‌هایی که مثل تیغ، هوا را می‌برند. در مواجهه با این متن، اولین چالش من وفاداری به ریتم پینتری بود؛ ریتمی که نه با اتفاق‌های بیرونی، بلکه با لرزش‌های کوچک رابطه‌ی دو شخصیت شکل می‌گیرد. گاس و بن، در ظاهر دو کارگر یک سیستم خشونت‌اند، اما پینتر هیچ‌وقت شخصیت‌ها را تک‌لایه نمی‌نویسد. در خوانش من گاس نماینده‌ی پرسش، تردید و انسانیتی‌ست که هنوز کامل سرکوب نشده. بن نماینده‌ی اطاعت، انضباط و زبان سیستم است. در تمرین‌ها، تلاش کردم بازیگران فقط «تیپ» نسازند، بلکه به لحظه‌هایی برسند که گاس خشن می‌شود، بن می‌لرزد، و هر دو زیر فشار یک دستور نامرئی، از خودشان دور می‌شوند. این همان نقطه‌ای‌ست که پینتر جذاب می‌شود، هیچ‌کس کاملاً بی‌گناه نیست، هیچ‌کس کاملاً هیولا نیست. در «پیشخدمت»، قدرت هرگز روی صحنه ظاهر نمی‌شود، فقط اثرش را می‌بینیم. این برای من فرصتی بود تا درباره‌ی شکل‌های امروزین قدرت در جامعه‌ی خودمان فکر کنم، قدرتی که گاهی در یک پیام، یک دستور، یک قرارداد یا حتی یک نگاه، بدن‌ها را تنظیم می‌کند. خشونت در این متن، خشونت زبان است، شوخی‌های خشن، تهدیدهای نیمه‌گفته، و جمله‌هایی که در ظاهر عادی‌اند اما در عمق، حامل حذف و تحقیرند. در اجرا، تلاش کردم این خشونت را بدون اغراق، فقط با دقت در لحن و مکث‌ها برجسته کنم. تماشاگر در این اجرا «مصرف‌کننده‌ی داستان» نیست، شاهد است. شاهد دو آدمی که زیر فشار یک سیستم نامرئی، آرام‌آرام از خودشان دور می‌شوند.
«پیشخدمت» نمایشِ دو آدم‌کشِ حبس‌شده در اتاقی است که بالابرِ خاموش، فرمان‌هایِ پوچِ قدرتِ غایب را می‌فرستد؛ بن و گاس در کشاکشِ اطاعت و پرسش‌گری، به دو رویِ یک سکه‌یِ روانی بدل می‌شوند و پایانِ مبهم، تماشاگر را با این هشدار تنها می‌گذارد که نظام، همواره قربانیِ تردیدکننده را حذف می‌کند.
۱۶ مرداد
پیشخدمت با شخصیت هایی که داره و فضایی رازآلود که
در داستان توسط نویسنده آورده شده واقعا بینظیره
این اثر ذهن مخاطب رو به چالش میکشه.
۲۳ مرداد
از نظر من پینتر در اوج طنز حقیقتی تلخ به بیننده میگه که قدرت هیچوقت اشکار نیست هردو شخصیت ها قربانی هستند به صورتی
پایان این اثر پایان ساده ای نیست و گونه ای است که ممکن است ساعت ها و حتی روز ها بیننده بهش فکر کند که چرا اینطور شد بعدش چه اتفاقی قرار است بیوفتد اثر پیشخدمت واقعا قابل تحسین است
۲۳ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۲ مرداد ساعت ۱۳:۳۶
هارولد پینتر، نمایشنامه‌نویس و کارگردان انگلیسی، یکی از چهره‌های تعیین‌کننده تئاتر مدرن پس از جنگ جهانی دوم است؛ هنرمندی که توانست با ترکیب سکوت‌های معنا‌ساز، مکث‌های طولانی، خشونت پنهان و زبان شکسته، جهان نمایشی تازه‌ای خلق کند. او در ۱۹۳۰ در لندن به دنیا آمد و تجربه کودکی در دوران بمباران، زیست در حاشیه اجتماعی و فعالیت سیاسی، جهان‌بینی او را به سمت ترس بی‌نام، تهدید بی‌دلیل و واقعیت لغزنده سوق داد. پینتر ابتدا بازیگر بود و همین تجربه، نگاه او به صحنه را «بدنی» و «ریتم‌محور» کرد. در دهه ۵۰، زمانی که تئاتر بریتانیا میان رئالیسم اجتماعی و تجربه‌گرایی اروپایی سرگردان بود، پینتر سبکی کاملاً شخصی بنا کرد: جهانی که در آن سکوت، کنش است و دیالوگ، ابزار سلطه. آثار او از جشن تولد تا بازگشت به خانه و خیانت اتاق‌هایی بسته‌اند که در آن‌ها روابط انسانی به میدان نبرد روانی تبدیل می‌شود. در نقدهای بین‌المللی، اصطلاح Pinteresque برای توصیف جهان او شکل گرفت: جهانی که در آن «هیچ چیز گفته نمی‌شود، اما همه چیز حضور دارد». در نقدهای ایرانی نیز، پینتر به‌عنوان نویسنده‌ای شناخته می‌شود که خشونت پنهان جامعه مدرن را در قالبی مینیمال و روان‌شناختی آشکار می‌کند؛ خشونتی که برای مخاطب ایرانی، به‌واسطه تجربه اجتماعی و تاریخی، معنایی مضاعف دارد.پینتر در ۲۰۰۸ درگذشت؛ اما میراث او همچنان زنده است. او نشان داد که تئاتر می‌تواند با کمترین عناصر یک اتاق، چند مکث، چند جمله شکسته بیشترین لرزش را در آگاهی انسان ایجاد کند. پینتر نه‌تنها یک نمایشنامه‌نویس بزرگ، بلکه معمار سکوت و تهدید است؛ هنرمندی که زبان را علیه خودش می‌نویسد و جهان را در مرز میان گفتن و نگفتن بازسازی می‌کند.
«در دل سکوتِ زیرزمین، پیشخدمت داستانی از وفاداری، ترس و قدرت را دوباره می‌نویسد.» اجرا در شهریور ۱۴۰۵ به کارگردانی محمد تات و ترجمه غزل زکی پور
https://vrgl.ir/8Oa3o
۱۲ مرداد
اجرایِ محمد تات، اگر بر «ریتمِ پینتری» و سکوت‌هایِ معنادار (همان نفس‌هایی که تنش را به اوج می‌رسانند) متمرکز شود، نه فقط یک تریلرِ روان‌شناختی، که آیینه‌یِ تمام‌عیارِ عذابِ انسانِ مدرن در برابرِ سرنوشتی نامعلوم خواهد بود؛ نمایشی که هر دیالوگِ پیش‌پاافتاده‌اش، نوایِ مرگ‌بارِ یک نظامِ تمامیت‌خواه را زمزمه می‌کند.
۱۶ مرداد
نگاه نویسنده این داستان به شخصیت پردازی در
این اثر به شدت قابل توجه هست به خصوص
نحوه چیدمان داستان و دیالوگ ها و همچنین
تضادی که میان دو کاراکتر
به وجود آورده قابل تحسینه .
۲۳ مرداد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۱ مرداد ساعت ۰۹:۲۶
درود
در روزگاری که گفت‌وگو میان انسان‌ها اغلب به بن‌بست می‌رسد، نمایش The Sure Thing اثر دیوید ایوز، با سادگی ظاهری و پیچیدگی درونی‌اش، یادآور لحظه‌ای است که «کلمه» می‌تواند جهان را دوباره آغاز کند. این اثر برای من نه صرفاً یک کمدی کوتاه، بلکه تمرینی فلسفی درباره انتخاب، تکرار، و امکان دوباره گفتن است. ایوز، نویسنده‌ای است که زبان را به میدان بازی تبدیل می‌کند. در The Sure Thing، هر زنگ روی میز، فرصتی تازه برای بازنویسی سرنوشت است. این نمایش، در ظاهر گفت‌وگویی ساده میان دو انسان است، اما در عمق خود، پرسشی درباره ماهیت زمان و آزادی مطرح می‌کند. در مواجهه با این متن، من به عنوان کارگردان، تلاش کرده‌ام ریتم درونی زبان را به تصویر تبدیل کنم؛ جایی که هر جمله، هر مکث، و هر زنگ، نه فقط بخشی از دیالوگ، بلکه ضربان قلب نمایش است. صحنه ما در شهریور، یک کافه مینیمال است؛ دو صندلی، یک میز، و زنگی که جهان را تغییر می‌دهد. نور، از سرد به گرم حرکت می‌کند، همان‌گونه که گفت‌وگو از تردید به یقین می‌رسد. در طراحی میزانسن، هر تکرار نه بازگشت، بلکه تغییر زاویه نگاه است. بازیگران در هر زنگ، اندکی متفاوت می‌نشینند، اندکی متفاوت نفس می‌کشند، تا مخاطب حس کند جهان در حال بازنویسی است. بت و بیل، دو انسان معمولی‌اند که در گفت‌وگویی ظاهراً روزمره، به فلسفه انتخاب می‌رسند. در اجرای من، این دو شخصیت نه تیپ، بلکه دو قطب از ذهن انسان‌اند یکی میل به ثبات، دیگری عطش تجربه. در تمرین‌ها، از بازیگران خواسته‌ام هر تکرار را با حافظه تازه‌ای بازی کنند؛ گویی هیچ‌کدام از نسخه‌های قبلی وجود نداشته‌اند. این رویکرد، به بازی‌ها کیفیتی زنده و غیرقابل پیش‌بینی می‌دهد. در زیر طنز و ریتم سریع دیالوگ‌ها، پرسشی جدی نهفته است: آیا انسان می‌تواند با تکرار، به حقیقت برسد؟ زنگ روی میز، استعاره‌ای از لحظه بازنشانی جهان است از فرصت دوباره برای گفتن «بله» یا «نه». در این اجرا، تلاش کرده‌ام این مفهوم را با نور، سکوت، و فاصله فیزیکی بازیگران برجسته کنم؛ تا مخاطب حس کند هر انتخاب، جهانی تازه می‌سازد. من این اثر را نه برای نمایش مهارت، بلکه برای تجربه گفت‌وگو ساخته‌ام. در جهانی پر از صدا، شاید سکوت میان دو جمله، همان جایی باشد که تئاتر زنده می‌شود. امید دارم اجرای مرداد و شهریور، ... دیدن ادامه ›› فرصتی باشد برای گفت‌وگو میان ما و مخاطبان، نه درباره درست یا غلط، بلکه درباره امکان دوباره گفتن. The Sure Thing برای من تمرینی است در فروتنی زبان و جسارت انتخاب. هر زنگ، یادآور این است که هیچ گفت‌وگویی تمام نمی‌شود، مگر آنکه ما بخواهیم دوباره آغازش کنیم.
امیرحسین محامد و Heliya این را خواندند
پارسا جنابیان و فاطمه کرمی این را دوست دارند
انتخاب ، تغییر و یک زنگ. فرمولی غیر ارتودوکس ولی جذاب و کارآمد که نمایشی مفهومی ولی همزمان سرگرم‌کننده ارائه میده
۱۵ مرداد
«یک اتفاق حتمی» نمایشنامه‌ای درباره این است که عشق، بیش از آنکه حاصل سرنوشت باشد، نتیجه تلاش، زمان‌بندی درست و یافتن نسخه‌ای از خودمان است که بتواند با دیگری ارتباط برقرار کند.
این متن به دلیل ساختار « ریست شدن » های مکرر، چندین پیشینه ی کاملأ متفاوت خلق می‌کند، بدون اینکه با متن اصلی در تضاد باشد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات
گردشگری
تئاتر
موسیقی
هنرهای تجسمی
سینما

تماس‌ها

malata.org@gmail.com
malata_org