I have measured out my life with coffee spoons
برای منی که زندگیام را با قاشقهای قهوه اندازه گرفته ام.
When the evening is spread out against the sky, like a patient etherized upon a table
آنگاه که غروب، آرام بر پهنه آسمان پهن میشود، چون بیماری که بر تخت بیهوشی رها شده باشد.
Streets that follow like a tedious argument of insidious intent to lead you to an overwhelming question ...
خیابانهایی که همچون جدلی طولانی و خستهکننده با نیتی خزنده و پنهان
تو را به پرسشی سهمگین میکشانند…
The yellow fog that rubs its
... دیدن ادامه ››
back upon the window-panes
همچون مه زردی که پشتش را به شیشه های پنجره می ساید
There will be time, there will be time
to prepare a face to meet the faces that you meet
زمان خواهد بود... تا چهره ای بسازی، برای روبرو شدن با چهره هایی که پیش رویت می آیند
there will be time
to wonder, “Do I dare?” and, “Do I dare?”
زمانی خواهد بود که از خود بپرسیم... آیا شهامتش را دارم؟
Time for you and time for me,
and time yet for a hundred indecisions,
and for a hundred visions and revisions,
زمان برای تو، زمان برای من
آری زمان خواهد بود برای صد تردید
برای صد تصویر برای نگاهی دوباره...
And I have known the eyes already, known them all
The eyes that fix you in a formulated phrase,
And when I am formulated, sprawling on a pin,
When I am pinned and wriggling on the wall,
Then how should I begin
To spit out all the butt-ends of my days and ways?
And how should I presume?
و من آن چشمها را نیز پیشتر شناختهام، همهشان را
چشمهایی که تو را در قالب جملهای از پیشساخته،
میخکوب میکنند؛ قضاوتت میکنند،
و آنگاه که من نیز در قالبی فرو میروم،
چون حشرهای که بر دیوار سنجاق شدهام و بیتاب میلرزم، آنوقت چگونه آغاز کنم؟
تا همه تهماندههای روزها و راههای زندگیام را بیرون بریزم؟ چگونه جرات کنم...