روایتی از تولد یک جهان فانتزی در پایین زمین که از دل مرگ به خاطره، فراموشی و میل انسان به ماندن میرسد؛ مردی زیر خاک است، اما هنوز باور نکرده که مرده. اطرافش نه آدمهای سوگوار ایستادهاند و نه صدای زندگی از بیرون به او میرسد؛ تنها دو کرم در این فضای بسته حضور دارند؛ موجوداتی که آمدهاند تا بدن او را تجزیه کنند، اما خیلی زود وارد گفتوگویی میشوند که دیگر فقط درباره مرگ نیست.
میت سپهر واعظیان از همین موقعیت ناممکن آغاز میشود: انسانی که مرگ خودش را انکار میکند و در مواجهه با دو موجود کوچک، ناچار میشود درباره چیزی بزرگتر از مردن فکر کند؛ درباره زندگی، خاطره، قضاوت و ترس از فراموش شدن. در این نمایش، قبر پایان جهان نیست؛ آغاز جهانی است که در آن انسان، درست زمانی که همهچیز باید تمام شده باشد، تازه با پرسشهایی روبهرو میشود که شاید تمام عمر از آنها گریخته است.
گاهی یک نمایش از یک شخصیت آغاز نمیشود؛ از یک سوال آغاز میشود. سوالی که شاید در نگاه اول ساده باشد، حتی آنقدر ساده که بتوان از کنار آن عبور کرد، اما اگر کمی بیشتر در ذهن بماند، آرامآرام جهان خودش را میسازد. میت سپهر واعظیان نیز از همین جنس پرسش متولد شده است: بعد از مرگ چه اتفاقی برای جسم ما درون قبر میافتد؟
واعظیان میگوید نقطه شروع نمایش همین سؤال بوده است؛ نه یک داستان از پیش طراحیشده، نه ابتدا یک شخصیت و نه حتی یک موقعیت
... دیدن ادامه ››
کمدی. او از سرنوشت جسم پس از مرگ شروع کرده و از همان پرسش به سمت ساختن یک جهان فانتزی حرکت کرده است؛ جهانی که در آن یک مرد مرده هنوز تصور میکند زنده است و در فضای قبر، با دو کرم روبهرو میشود؛ دو موجودی که قرار است بدن او را تجزیه کنند، اما خودشان به شخصیتهایی تبدیل میشوند که فقط کارکرد فیزیکی و زیستی ندارند.
شاید همین نقطه آغاز، کلید ورود به جهان میت باشد. نمایش قرار نیست از همان ابتدا مرگ را بهعنوان یک پایان قطعی و تراژیک به مخاطب تحویل دهد؛ بلکه مرگ را به یک موقعیت نمایشی تبدیل میکند. مردی در قبر است، اما خودش هنوز این واقعیت را نپذیرفته است. بدنش دیگر در جهان زندگان نیست، اما ذهنش همچنان در همان جهانی حرکت میکند که برای خودش ساخته است. او هنوز درباره بیرون از قبر فکر میکند، درباره آدمهایی که شاید به سراغش بیایند، درباره اتفاقاتی که بعد از او رخ میدهند و مهمتر از همه درباره اینکه آیا کسی او را به یاد خواهد آورد یا نه.
در اینجا سوال ابتدایی نمایش، سوال دیگری را به دنیا میآورد: آیا بعد از مرگ کسی از ما یاد میکند؟ و از همینجا، میت آرامآرام از یک موقعیت درباره جسم مرده فاصله میگیرد و به مسالهای انسانیتر نزدیک میشود؛ مساله خاطره و فراموشی. خود واعظیان نیز در توضیح جهان نمایش تاکید میکند که برای او مساله اصلی فقط مردن نیست؛ میت بیشتر از مرگ، از فراموش شدن میترسد. او حتی تا پایان نمایش نیز تلاش میکند مرگ خودش را بهعنوان واقعیتی قطعی نپذیرد و مدام به این امکان چنگ بزند که شاید هنوز زنده است و آنچه اتفاق افتاده، چیزی جز یک خواب نیست.
این نگاه در بازی مجید نرمانی نیز امتداد پیدا میکند. نرمانی در مواجهه نخست خود با شخصیت، میت را نه یک مرده، بلکه انسانی میبیند که هنوز خود را زنده میداند و ناگهان در موقعیتی قرار گرفته که مجبور است با مرگ خودش روبهرو شود. برای او، مرده بودن شخصیت صرفاً یک وضعیت فیزیکی نیست؛ وضعیتی ذهنی و روانی است. شخصیتی که در تمام طول نمایش میان دانستن و ندانستن، پذیرش و انکار، واقعیت و خیال در رفتوآمد است.
به همین دلیل شاید میت را نتوان صرفاً نمایش مردی دانست که در قبر گرفتار شده است. قبر در اینجا بیشتر شبیه یک آزمایشگاه است؛ فضایی که انسان در آن از بسیاری از نشانههای زندگی روزمره جدا میشود و ناچار میشود با بنیادیترین پرسشهای وجودی خودش روبهرو شود. اینکه چه کسی هستم؟ چه چیزی از من باقی میماند؟ آیا دیگران مرا به یاد خواهند آورد؟ و اگر روزی هیچکس مرا به خاطر نیاورد، آیا هنوز میتوان گفت که بخشی از وجود من باقی مانده است؟
واعظیان برای پاسخ دادن به این پرسشها به قبر میرود؛ انتخابی که به گفته خودش از چند جهت برای این نمایش مناسبتر از مکانهایی مانند خانه یا بیمارستان بوده است. قبر هم جایی است که انسان پس از مرگ به آن منتقل میشود و هم فضایی که امکان ساختن جهان کرمها را فراهم میکند؛ جهانی که بدون آن، ایده اصلی نمایش شکل دیگری پیدا میکرد.
اما شاید مهمتر از خود قبر، اتفاقی باشد که درون آن رخ میدهد: یک انسان و دو موجودی که از منظر او باید پایینترین شکل حیات باشند، وارد گفتوگو میشوند. اینجاست که جهان نمایش از یک موقعیت ساده کمدی عبور میکند. کرمها فقط ابزار شوخی نیستند. واعظیان آنها را شخصیتهایی میداند که دغدغههای میت را زیر سوال میبرند؛ موجوداتی که جهان را بسیار سادهتر از او میبینند.
این سادگی در برابر پیچیدگی ذهن انسان، یکی از تضادهای بنیادی نمایش را شکل میدهد. میت مدام سوال میپرسد، گذشته را مرور میکند، درباره آینده فکر میکند و میخواهد معنایی برای وضعیت خود پیدا کند؛ در مقابل، کرمها در چرخهای قرار دارند که برایشان طبیعی و بدیهی است. بدن مرده بخشی از روند زندگی آنهاست. مرگ برای آنها الزاماً یک واقعه فلسفی نیست؛ بخشی از چرخهای است که باید طی شود.
محمدمهدی منصوریمهر، بازیگر یکی از کرمها، این فاصله را از زاویه شخصیت خودش چنین توضیح میدهد: کرم دوم بیشتر در جایگاه مشاهدهگر قرار دارد؛ میبیند و میشنود، وارد ماجرا میشود و دوباره عبور میکند. رابطه او با میت از جنس پذیرش است، نه لزوماً بیرحمی. برای او، مرده بودن میت بخشی از چرخهای است که در آن قرار گرفته و مرگ اتفاقی جدا از این چرخه نیست.
از این منظر، شاید بتوان گفت انسان و کرم در میت فقط دو موجود درون یک قبر نیستند؛ آنها دو نگاه متفاوت به یک واقعیتاند. انسانی که میخواهد برای مرگ معنا پیدا کند و موجودی که مرگ را بهعنوان بخشی از نظم طبیعی جهان میپذیرد. همین تفاوت است که امکان گفتوگو را به وجود میآورد.
در این میان، یک نکته مهم دیگر نیز وجود دارد: جهان شخصیتها از همان لحظه نوشتن نمایشنامه کاملاً بسته و نهایی نشده است. واعظیان توضیح میدهد که بخشی از جهان هر سه شخصیت هنگام نوشتن شکل گرفته، اما ورود بازیگران به فرآیند تمرین باعث شده ایدههای آنها نیز وارد شخصیتپردازی شود و کاراکترها تا حدی در جریان تمرین تغییر کنند. بنابراین میت فقط محصول میز نویسنده نیست؛ بخشی از آن در فاصله میان متن و بدن بازیگر ساخته شده است.
این مساله در مورد خود میت اهمیت بیشتری پیدا میکند، زیرا بازیگر نقش اصلی باید شخصیتی را اجرا کند که همزمان دو کیفیت متضاد را در خود داشته باشد: میل شدید به زندگی و حضور دائمی مرگ.
مجید نرمانی برای ساخت این وضعیت، بدن را پیش از دیالوگ وارد فرآیند کرده است. او میگوید بدن میت نباید کاملاً شبیه بدن یک انسان معمولی باشد؛ باید در آن تضادی وجود داشته باشد میان انرژی و میل به زندگی از یک طرف و نشانههای فرسودگی و مرگ از طرف دیگر. مرکز ثقل بدن، ریتم حرکت، تغییر ناگهانی انرژی و رابطه بدن با صدا، بخشی از تمرینهایی بوده که برای رسیدن به این شخصیت انجام داده است.
صدا نیز در این فرآیند صرفاً وسیلهای برای رساندن دیالوگ نیست. نرمانی از ابتدا به دنبال صدایی بوده که بتواند بخشی از هویت میت شود؛ صدایی که وقتی شنیده میشود، بتوان آن را از شخصیت جدا نکرد. این صدا در طول تمرین، با کار روی تنفس، جنس صدا، مکث، فشار کلمات و تغییر انرژی شکل گرفته و پس از اجراهای نخست نیز متناسب با فضای سالن تنظیم شده است.
این نکته از آن جهت مهم است که میت در نهایت نمایشی است که بخش بزرگی از جهان خود را از طریق گفتوگو میسازد. واعظیان نیز معتقد است دیالوگ بهترین عنصر برای بیان دغدغههای میت و کرمها بوده، هرچند خودش هم تصدیق میکند که اضافه شدن میزانسن و حرکتهای بهتر میتوانست اجرا را زیباتر کند.
در نتیجه، از همان ابتدا یک دوگانگی در ساختمان اثر شکل میگیرد: نمایش درباره مردی است که در قبر قرار گرفته، اما قرار نیست ساکت باشد؛ درباره مرگ است، اما با زبان گفتوگو پیش میرود؛ درباره فراموشی است، اما تلاش میکند با صدا و حضور، شخصیت مرده را دوباره به جهان بازگرداند؛ و درباره یک وضعیت نهایی است، اما شخصیت اصلی هنوز در حال مقاومت در برابر پذیرفتن پایان است.
شاید به همین دلیل، میت برای سپهر واعظیان بیش از آنکه صرفاً یک اجرای مستقل باشد، بخشی از مسیر حرفهای او محسوب میشود. خودش میگوید این نمایش برایش اثری مهم و دوستداشتنی است و آن را یکی از مهمترین مراحل مسیرش میداند.
نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:
بخش نخست:
https://irna.ir/xjXZNj
بخش دوم:
https://irna.ir/xjXZNr