در پوچی ام
از زبان سابیس
آن لحظه که روح حس می کند آزاد شده.
بعد از به خود پیچیدن های بسیار. رنجی که مثل استفراغ در شکم می چرخد و از سینه بالا می آید و گلو آن را پایین می راند.
بارها و بارها تکرار.
و بالاخره آرام گرفتن.
حالا انگار در آن نقطه هستم.
انگار که روحم از ناچاری سرانجام تسلیم شده و از تقلا دست برداشته.
و خشم هم رفته.
دلسوزی
... دیدن ادامه ››
آمده.
گرچه هنوز نمی توانم به آن ها، مخلوقاتم نزدیک شوم.
اما می گذارم بفهمند که هنوز در قلبم جای دارند.
و نگاه آن ها وقتی چشمانم لمسشان می کند.
ترس از آن رخت می بندد.
و امید به من راه می یابد.
فکر می کردم از دستش داده ام.
آنچه نفرین می پندارنش.
خدایی را.
انگار حالا در آستانه نیستم. بر یک ریسمان باریک نایستاده ام و در تلاش نیستم تا تعادلم را حفظ کنم. پایین آمده ام و زیر پایم زمین سفت است.
و سوگ. هنوز هست. اما آن مذابی نیست که سینه ام و گلویم را می سوزاند. خاکستریست با نقاطی مشتعل که گاه سوسو می کنند.
سکوت حالا عذاب نیست. جویباریست که کنارش می نشینم و لحظاتی را به یاد می آورم که قلب سیاه بود. و من در حال بلعیدن رنج نبودم. اشک های گرم غم بر گونه هایم سرازیر می شوند. اما اندکی شوق هم هست.
من از چیزی تبعید شده ام. به دستان خودم. به دستان مخلوقاتم. و اکنون که نه به بالا تعلق دارم و نه پایین، نه خدا هستم و نه مخلوق، دارم با فقدان خو می گیرم.
و می فهمم. که شاید باید معنا را در پوچی ام پیدا کنم.