جذابیت نمایش برای من موازی بودن دو زمان بود؛ اینکه میبینیم آدمها چطور با عشق برای هم اسم میسازند و سالها بعد، همان اسمها تبدیل میشوند به بخشی از هویتی که دیگر به این راحتی نمیشود از آن بیرون آمد.
یک نفر برای زنده ماندن باید برود و دیگری برای زنده ماندن باید بماند. یکی رفتن را به خودش بدهکار است و دیگری میگوید اگر چنارهای سر کوچهاش را نبیند روانی میشود. هیچکدام هم لزوماً اشتباه نمیکنند.
بهمن یکجا ماندن ماهی را دیگر «عشق» نمینامد؛ میگوید شاید اسمش «ترس» باشد. و این سؤال دردناک را میسازد که یک رابطه دقیقاً چه زمانی تمام میشود؟ روزی که از هم جدا میشویم، یا خیلی قبلتر، همان لحظهای که شعلهای خاموش میشود ولی جرأت گفتنش
... دیدن ادامه ››
را نداریم؟
شکستن دیوار چهارم و وارد کردن تماشاگرها هم برای من بخش مهمی از اثر بود؛ چون نمایش خودش را صاحب جواب نمیداند. اجرا عملاً از موضعِ «پاسخ دادن» عقب مینشیند و سالن را وارد میدان پرسش میکند. در نتیجه، تماشاگر دیگر فقط شاهد انتخابهای شخصیتها نیست؛ ناچار میشود به انتخابهای خودش هم فکر کند.
خسته نباشید به خسرو نقیبی، سیدجواد یحیوی، صدف طلایی، سعید زارعی، آیه کیانپور و تمام عوامل این اجرا؛ و بهخصوص موسیقی زندهای که خیلی جاها ادامهی همان حرفهایی بود که شخصیتها دیگر توان گفتنش را نداشتند.
برای من «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» دربارهی انتخاب درست نبود؛
دربارهی زندگی کردن با انتخابهایی بود که هیچوقت نخواهیم فهمید اگر جور دیگری انتخابشان میکردیم، چه کسی میشدیم.