دیدم و خوشبختانه از تاترهایی نشد که در سالهای اخیر میبینم و از دیدنش پشیمون میشم. همچنان چیزی که در اجراهای حسی تکنفره فراموش میشه اینه که بازی خوب بازیگر، کمبودهای روایت و اجرا رو پوشش نمیده. فقدان خلق معنای تکمیلشونده دررابطه زن و مرد (چیزی که وظیفه یک درام موثره) و بسنده کردن به بازگویی و مرور لحظات حسی، اجازه نمیده چیزی که بین مرد راوی و زن دلخواهش گذشته برای مخاطب بدل به یک زندگی واقعی بشه. ما فقط مرور رویاها و بررسی امکان های خوشبختی رو در گفتگوی راوی و زن دلخواهش میشنویم و خبری از زندگی واقعی نمیشه. درنتیجه فقدان و غیاب زن برای مخاطب اثر بلندمدت نداره و وقتی از سالن بیرون میای، چیز چندانی برای به یاد آوردن نمایش به مثابه امکان تسکین نصیبت نشده، با این که همه ما احتمالا زخم فراقهای بدون وداع رو به جون داریم...
با این وجود بازی خوب بازیگر و بیان فوق العاده، لحظه های حسی اثرگذار و درست اجراشده به ویژه در شروع و بزنگاهها، استفاده درست از مونولوگ به عنوان محدودکننده روایت و انسجام نسبی درام در نیمه اول می تونه برگ برنده اثر باشه. از این نمایش انتظار خاصی نداشتم و می دونستم چرا در سالن نشستم. دیدم و ارتباط حسی گرفتم و خندیدم و بغض کردم، اما شاید رنجهای زیستهی ما دیگه بزرگتر از اون شده که با روایتهای کاستهشده از رنج و فقدان و مرگ و عذاب قانع بشیم.
امیدوارم اجراهای بیشتر و بهتری از این گروه ببینم.