در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | سجاد خلیل زاده درباره نمایش میخوام باهات حرف بزنم: گاهی نقطه آغاز یک نمایشنامه نه یک شخصیت تاریخی است، نه یک داستان از پی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 07:02:48
گاهی نقطه آغاز یک نمایشنامه نه یک شخصیت تاریخی است، نه یک داستان از پیش نوشته‌شده و نه حتی جمله‌ای که قرار است بر زبان بازیگر جاری شود؛ گاهی فقط یک وضعیت است: انسانی که می‌خواهد حرف بزند و نمی‌تواند. نمایش می‌خوام باهات حرف بزنم به نویسندگی، طراحی و کارگردانی سینا علیپور، از همین وضعیت آغاز شده است؛ نمایشی تک‌پرسوناژ که به جای تکیه بر گفت‌وگوی مرسوم، بدن، سکوت، مکث، نگاه، حرکت و صداهای حاصل از کنش‌های روزمره را به ابزار روایت تبدیل می‌کند.
سینا علیپور می‌گوید ایده اولیه اثر از تجربه زیسته خودش شکل گرفته، اما در ادامه، با پژوهش و مواجهه با ابعاد روان‌شناختی و انسانی مساله، از یک تجربه شخصی فاصله گرفته و به موقعیتی رسیده که به باور او می‌تواند برای بسیاری از انسان‌ها آشنا باشد. همین مسیر، نمایش را به تجربه‌ای تبدیل کرده که بخشی از تماشاگران آن را عمیقاً شخصی و قابل لمس دانسته‌اند و بخشی دیگر، با فرم و ریتم آن فاصله گرفته‌اند؛ دوگانگی‌ای که شاید بیش از آنکه ضعف یا موفقیت صرف اثر باشد، نشانه مواجهه یک نمایش تجربه‌گرا با مخاطب باشد.
می‌خوام باهات حرف بزنم پیش از آنکه نمایش باشد، یک وضعیت بوده است؛ وضعیتی ساده در ظاهر و پیچیده در لایه‌های زیرین: انسانی که چیزی برای گفتن دارد، میل به برقراری ارتباط دارد، اما در لحظه بیان، چیزی میان او و کلمات قرار می‌گیرد. سینا علیپور برای رسیدن به این وضعیت از یک متن آماده یا نمایشنامه منتشرشده آغاز نکرده است. به گفته خودش، روند شکل‌گیری اثر از پاییز سال ۱۴۰۴ و با تصمیمی برای فاصله گرفتن از مسیرهایی که پیش‌تر در مقام کارگردان طی کرده بود آغاز شد؛ این بار قرار بود نقطه شروع، خود او باشد، تجربه‌های زیسته‌اش و آنچه از زندگی و پیرامونش در ذهنش باقی مانده بود. بنابراین در ابتدا چیزی به نام نمایشنامه وجود نداشت و آنچه شکل گرفت، طرحی اجرایی بود که به‌مرور در جریان تحقیق، بازنگری و تمرین گسترده‌تر و عمیق‌تر ... دیدن ادامه ›› شد.
این نکته درباره می‌خوام باهات حرف بزنم اهمیت دارد، زیرا مسیر تولید اثر را از یک الگوی کلاسیک اقتباس یا اجرای متن مکتوب جدا می‌کند. علیپور ابتدا با یک تجربه شخصی مواجه شده و سپس تلاش کرده بفهمد آیا این تجربه صرفاً متعلق به خودش است یا می‌تواند به یک وضعیت عمومی‌تر انسانی تبدیل شود. در روایت او، تجربه شخصی تنها جرقه نخست بوده است؛ پس از آن، تصویر، وضعیت انسانی و دغدغه روان‌شناختی به تدریج به یکدیگر پیوند خورده‌اند تا در نهایت طرحی اجرایی شکل بگیرد که بتواند از محدوده زندگی فردی سازنده عبور کند و با تجربه مخاطب وارد گفت‌وگو شود. به همین دلیل است که وقتی از او درباره هویت شخصیت نمایش پرسیده می‌شود، اصراری ندارد که برای او شناسنامه‌ای مشخص تعیین کند. این آدم می‌تواند نویسنده باشد، می‌تواند بازیگر باشد و می‌تواند هر انسانی باشد که در مقطعی از زندگی خود با فاصله میان آنچه در ذهن دارد و آنچه قادر به بیانش است مواجه شده است.
در اینجا نخستین تصمیم مهم زیبایی‌شناختی نمایش نیز شکل می‌گیرد: اگر شخصیت قرار است بیش از آنکه یک فرد مشخص باشد، حامل یک وضعیت انسانی باشد، زبان او نیز نمی‌تواند الزاماً همان زبان آشنای نمایشنامه‌های شخصیت‌محور باشد. علیپور از همان مراحل نخست طراحی اثر با یک جمله ساده مسیر خود را مشخص کرده بود: یک آدمی می‌خواهد حرف بزند، نمی‌تواند. همین جمله، به نوعی هسته مرکزی پروژه تبدیل شد و تصمیم بعدی را نیز تعیین کرد؛ کلام، در معنای مرسوم آن، باید کنار گذاشته می‌شد تا چیزهای دیگری امکان سخن گفتن پیدا کنند. بدن، سکوت، مکث، نگاه، حرکت، تکرار، تنفس و حتی صدای برخورد اشیا، قدم‌ها و کنش‌های کوچک روزمره، در این ساختار جای زبان کلامی را گرفتند.
این انتخاب البته صرفاً یک تصمیم فرمی برای متفاوت‌بودن نیست. علیپور در پاسخ به این پرسش که چرا از مونولوگ متعارف فاصله گرفته، از یک چالش شخصی نیز صحبت می‌کند: اینکه آیا یک بازیگر الزاماً برای دیده‌شدن باید حرف بزند؟ آیا حضور جسمانی او به‌تنهایی می‌تواند حامل معنا باشد؟ این پرسش، نمایش را وارد قلمرویی می‌کند که در آن بازی کردن دیگر صرفاً انتقال دیالوگ یا روایت یک داستان نیست؛ بدن باید خود به متن تبدیل شود و کوچک‌ترین تغییر در آن بتواند بخشی از وضعیت درونی شخصیت را آشکار کند. در چنین شرایطی، سکوت دیگر فقدان صدا نیست؛ خودش تبدیل به ماده خام اجرا می‌شود.
از همین منظر، عنوان نمایش نیز بیش از آنکه صرفاً نامی توصیفی باشد، یک تناقض آگاهانه را در خود حمل می‌کند. می‌خوام باهات حرف بزنم جمله‌ای است که میل به ارتباط را اعلام می‌کند، اما نمایش در همان حال، با حذف بخش مهمی از گفتار، امکان تحقق ساده این میل را از شخصیت می‌گیرد. علیپور تأکید می‌کند که این تناقض از ابتدا در طراحی اثر وجود داشته و کاملاً آگاهانه انتخاب شده است؛ آدم نمایش می‌خواهد حرف بزند، اما اینکه چرا نمی‌تواند، مساله اصلی تجربه‌ای است که تماشاگر باید آن را در طول اجرا دنبال کند.
شاید به همین دلیل است که اشیای محدود صحنه نیز در این نمایش اهمیتی فراتر از کاربرد معمول پیدا می‌کنند. کاغذها، بطری‌های آب و دیگر عناصر محدود صحنه قرار نیست دکور پرکننده باشند؛ هرکدام به اندازه‌ای که در زندگی شخصیت ضرورت دارند، در فضای او حضور دارند. علیپور از تفسیر قطعی این اشیا پرهیز می‌کند و ترجیح می‌دهد آنها را بخشی از ساختن شخصیت بداند؛ چیزهایی که می‌توانند به مخاطب کمک کنند تا از خلال نظم، حساسیت و نحوه مواجهه شخصیت با محیط، بخشی از جهان او را حدس بزند. حتی نظم اشیا و وسواس احتمالی شخصیت نیز از نگاه سازنده الزاماً یک معنای قطعی ندارد؛ ممکن است نشانه اضطراب باشد، ممکن است راهی برای پنهان‌کردن چیزی باشد، یا حتی فرصتی برای خریدن زمان پیش از مواجهه با چیزی باشد که شخصیت از بیانش عاجز است.

اینجا یک نکته مهم درباره شیوه شخصیت‌پردازی نمایش آشکار می‌شود: علیپور نمی‌خواهد شخصیت را با مجموعه‌ای از توضیحات روان‌شناختی به تماشاگر تحویل دهد. حتی زمانی که از پژوهش درباره روان‌شناسی، عملکرد مغز و عواملی که می‌توانند مانع سخن گفتن انسان شوند صحبت می‌کند، تأکیدش بر این است که این پژوهش‌ها در خدمت عمیق‌تر کردن طرح اجرایی بوده‌اند، نه تبدیل نمایش به یک درس روان‌شناسی. او در روند تحقیق به این پرسش پرداخته که وقتی انسانی می‌خواهد حرف بزند، چه عوامل درونی و بیرونی می‌توانند مانع این فرمان شوند و مغز چگونه می‌تواند هم‌زمان فرمان گفتن و فرمان ندادن یا سدکردن آن را تجربه کند.
با این حال، همین نقطه یکی از حساس‌ترین مرزهای اثر را نیز شکل می‌دهد: مرز میان بازنمایی هنری یک وضعیت روانی و تبدیل شدن نمایش به تجربه‌ای شبه‌درمانی. واکنش‌های مخاطبان نشان داده‌اند که این مرز برای تماشاگران یکسان نیست. برخی تجربه تماشای نمایش را به نوعی مواجهه درمانی یا رجوع به درون خود تعبیر کرده‌اند و حتی آن را با تجربه جلسات مشاوره مرتبط دانسته‌اند، در حالی که برای گروهی دیگر، همین فرم نتوانسته ارتباط لازم را ایجاد کند. خود علیپور نیز این مساله را پرسشی باز می‌داند و معتقد است نمی‌توان مرز کاملاً مشخصی میان این حوزه‌ها ترسیم کرد؛ در عین حال، او تأکید می‌کند که از نگاه سازنده، برای تماشای این نمایش الزاماً نیازی به تجربه قبلی مشاوره یا تراپی وجود ندارد. این اختلاف دریافت، اتفاقاً با ماهیت پروژه ارتباط دارد. وقتی یک نمایش به جای تعریف‌کردن یک واقعه مشخص، یک وضعیت انسانی را پیش روی تماشاگر می‌گذارد، تجربه هر مخاطب می‌تواند به اندازه تجربه خود اثر تعیین‌کننده شود. بسیاری از مخاطبانی که درباره نمایش نوشته‌اند، از بازگشت به خاطرات و تجربه‌های شخصی خود گفته‌اند؛ از حرف‌هایی که گفته نشده، موقعیت‌هایی که نیمه‌کاره مانده و احساساتی که در زبان متوقف شده‌اند. در مقابل، گروهی نیز دقیقاً به دلیل همین فاصله گرفتن از روایت متعارف، نتوانسته‌اند با نمایش همراه شوند و فرم یا طول اجرا را مانعی برای ارتباط دانسته‌اند. این دو واکنش متفاوت را نمی‌توان صرفاً با معیار پسندیدن یا نپسندیدن توضیح داد؛ آنها نشان می‌دهند که اثر از تماشاگر می‌خواهد برای کامل کردن تجربه، بخشی از خودش را وارد سالن کند. در بازخوردهای ثبت‌شده نیز از همین مساله می‌توان رد گرفت؛ برخی تماشاگران نمایش را به‌شدت شخصی و تأثیرگذار دانسته‌اند، در حالی که برخی دیگر آن را برای بخشی از مخاطبان دشوار یا کم‌ارتباط توصیف کرده‌اند.
پناه ملک‌نژاد تهیه‌کننده نمایش، نیز دقیقاً در نقطه‌ای دیگر به همین ویژگی اشاره می‌کند. از نگاه او، آنچه در مواجهه نخست با پروژه اهمیت داشته، جسارت و صداقت علیپور بوده است؛ اینکه اثر نمی‌خواهد به هر قیمتی رضایت مخاطب را به دست آورد، بلکه می‌خواهد او را جذب کند، درگیر کند و وادارش کند واکنش نشان دهد. این تمایز برای تهیه‌کننده، بخشی از هویت پروژه بوده است. به همین دلیل، از ابتدا نیز پذیرفته شده بود که نمایش ممکن است برای همه جذاب نباشد، اما هدف این بوده که مخاطب خودش را پیدا کند؛ مخاطبی که حاضر باشد با فرم و جهان اثر وارد رابطه شود.

نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:

https://irna.ir/xjY76y
رِزا، امیرمسعود فدائی، فریبا مهر و امیر مسعود این را خواندند
حسام؟ و سینا علیپور این را دوست دارند
درود بر شما آقای خلیل زاده عزیز
از حضور گرم شما و درج این متن تحلیلی دقیق بسیار ممنونم ⚘🙏🏻
۱۰ شهریور
سینا علیپور
درود بر شما آقای خلیل زاده عزیز از حضور گرم شما و درج این متن تحلیلی دقیق بسیار ممنونم ⚘🙏🏻
سلام و ارادت، ممنونم از لطف و محبت شما.
برای من، نوشتن درباره یه اثر زمانی معنا پیدا می‌کنه که بتونه بخشی از جهان و دغدغه‌ای رو که پشت صحنه شکل گرفته، درست و منصفانه روایت کنه. خوشحالم اگه این متن تونسته به نگاه و جهان نمایش نزدیک بشه.
برای شما و گروه محترمتون آرزوی موفقیت و تداوم دارم.
۱۰ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید