در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: نه مثل یک قدیس از زبان گادفری بی رحمانه است. به دیوارهای طوی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 01:23:24
۱۱ شهریور ساعت ۱۴:۵۴

نه مثل یک قدیس

از زبان گادفری

بی رحمانه است.
به دیوارهای طویل این قصر نگاه می کنم. سرد هستند. بی قلب. سنگ هایی که پژواک های فریادهای دردآلود الیرا را گرفته اند.
و با این حال هنوز هم چیزی در آن هاست که مرا به سمت خود می کشد.

در حالی که اندکی دولا شده ام، با قدم هایی لرزان در امتداد دیوارها راه ... دیدن ادامه ›› می روم. در میان سایه ها و نور ماه که گه گاه از لا به لای ابرها می تابد.
سردم است. بدنم یخ کرده.
و صدای فریادها.
هنوز می شنومشان.
مثل یک قطعه نوای شوم که با صدای باد درآمیخته.
چهره ی درد کشیده ی الیرا را در سرم می بینم. رنج آلود، اما هنوزقاطع.
او حاضر نشد از آیینش دست بکشد و شکنجه، چیزی بود که به او دادند.
نه برای تهذیب.
فقط برای عذاب.

حالم دگرگون است. غم در گلویم حالا فقط جای خود را به تهوع داده. در سرم می بینمشان. دست ها و پاهایی که هنوز به بدن وصلند، اما از آن جدا شده اند. و بوی سوختن گوشت در آتش.

من از الیرا نفرت داشتم.
نه به خاطر نقشه هایی که برایم کشیده بود.
به خاطر خودش.
زمانی در کنارش جنگیده بودم.
و همین انزجارم به او را بیشتر می کرد.

و حالا وقتی به یاد می آورم چگونه او را نشسته بر یک صندلی چوبی چرخ دار به سمت چوبه ی آتش بردند، بیش از پیش از او بیزار می شوم.

این طور آوردندش، چون دیگر نمی توانست روی پاهایش بایستد. و هر گونه تکان مختصر بدنش او را با دردی جانکاه رو به رو می کرد.
او بر آن صندلی چوبی بود. ملبس به ردایی سپید. به یک سو متمایل شده بود. چشمانش نیمه بسته بود. و بر چهره اش آرامش پس از درد کشیدن های بسیار بود.
او...
او...
او نه مثل آن موجود خواری که همیشه می پنداشتم، بلکه مثل یک قدیس بود.
به خود می لرزم.

دستم را به دیوار تکیه می دهم. آهسته پایین می آیم و روی زمین می نشینم. سردی اش تهوعم را بیشتر می کند. به الیرا فکر می کنم. در واقع به توده ی گوشت و استخوان سوخته ای که زمانی الیرا بود و اکنون نیمه زنده زیر زمین دفن شده. درس عبرتی برای مومنان آیین قدیم.

به یادش می افتم. آن زمان که انگشتش را به سمت من که تبدیل به یک حشره ی ناچیز شده بودم، دراز کرد و خطاب به همرزمانش گفت که مرا بگیرند. درس عبرتی برای کافران آیین قدیم.

خشم زیر پوستم می خزد. اما فقط مثل شعله ای که یک لحظه زبانه می کشد و بعد خاموش می شود.
و دوباره چهره ی او در سرم مجسم می شود. این بار نه مثل یک قدیس. مثل موجود زنده ای که رنج کشیده است.
شاهین محمدی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید