قیر در وجود
از زبان گادفری
راه می روم.
در امتداد راهروها. حالت تهوعم کم و زیاد می شود. اما حالا دردی را در شکمم حس می کنم. پوستم از اضطراب سوزن سوزن و بی حس می شود.
انگل هایی که خون آشام ها را پدید آوردند.
آیا ممکن است حالا بتوانند در بدن آن ها سکنی گزینند؟
می لرزم.
از درب یک ساختمان وارد می شوم.
... دیدن ادامه ››
معبدی کوچک است برای عبادت. گرمای چراغ های شمعی اش با پوست سردم برخورد می کند. کمی آرامش می گیرم. اما فکر انگل ها هنوز می جودم. از میان راهروی بین نیمکت ها رد می شوم. مقابل محراب می ایستم. به چهره ی غم آلود مجسمه های خدایان خون آشام نگاه می کنم. چاقویم را از جیب ردایم بیرون می آورم. آستین ردایم را بالا می زنم. دو دستم را جلو می برم. لبه ی چاقو را روی نرمی دستم می گذارم. آن را فرو می برم. ناله ی خفه ای از گلویم بلند می شود. خون سرخ بیرون می ریزد. چاقو را داخل گوشتم به حرکت درمی آورم. صورتم از درد مچاله می شود. خون بیشتری می ریزد. بر زمین. مقابل محراب.
و در حالی که با دقت به خون سرخ در حال فرود آمدن نگاه می کنم تا آن کرم های کوچک را داخلش ببینم، ناگهان صدایی مرا از جا می پراند. صدایی سرد و برنده. مانند چاقویی که داخل گوشتم است.
"داری چه می کنی؟"
رویم را به سمتش برمی گردانم. با قلبی که ناگهان در سینه فرو ریخته. او شاه مالخازار است. مثل یک مجسمه ی تراشیده شده از مرمر سپید آنجا ایستاده. مقابل ورودی معبد. نگاه چشمان خاکستری تیره اش پرسشگرانه است و خشم آلود، اما درونی. او آرام است. و همین بیشتر مرا می ترساند. با صدایی لرزان پاسخ می دهم:
"فقط داشتم چیزی را آزمایش می کردم."
و چاقو را از دستم بیرون می کشم.
جلو می آید. با قدم هایی آهسته، در حالی که دنباله ی ردای سیاه مخملی نقره دوزش به دنبالش بر زمین کشیده می شود.
"آیا به تو نگفته بودم امشب را در اتاقت بمان؟ که داروهای خواب آورت را بنوش و داخل تابوتت برو؟"
حالا با فاصله ی کمی مقابلم ایستاده. من به او نگاه می کنم، در حالی که زبانم بند آمده و نمی توانم چیزی بگویم. او دستش را بالا می برد و بر پهنای صورتم فرود می آورد. بر زمین می افتم.
شاه مالخازار:
"به تو گفتم داخل تابوتت بروی و تا شب بعد بیرون نیایی. اما تو از دستورم سرپیچی کردی و داخل قصر برای خودت جولان دادی و حالا آمده ای داخل این نیمچه معبد و خون خودت را به خدایان ملعون خون آشام تقدیم می کنی؟"
می توانم داغی مذاب خشم را در درونش حس کنم، اما صدایش هنوز تحت کنترل است. و صورتش صاف، بدون هیچ جمع شدگی ای، مثل تکه سنگی بی نقص.
دستم را روی صورت سیلی خورده ام می گذارم و همان طور که روی زمین پهن شده ام، نگاهم را از پایین به او می دوزم.
"سرورم، لطفا به من بگویید. چرا آن کار را کردید؟"
اشک در چشمانم جمع می شود. چهره ی زجرآلود الیرا دوباره در ذهنم زنده می شود. مچاله شده. و دهانی که به فریاد باز شده بود.
پوزخند تلخی بر لب های مالخازار می نشیند.
"توضیح دادن این چیزها به موجود بیماری مثل تو چه سود دارد؟"
من که حالا ترس از وجودم بیرون رفته و خشم جایش را گرفته:
"بله سرورم. شاید من واقعا بیمار شده ام. اگر هنوز سالم باشم، تعجب می کنم. بعد از تمام بلاهایی که به سرم آوردید. شما مرا حبس کردید و به اسم درمان شکنجه کردید. و حالا هم دشمنانتان را این گونه سلاخی می کنید. به اسم رستگاری نوکتیرا."
مالخازار:
"لعنت به رستگاری. و آیا حالا مثل هر بار دیگر باید به تو یادآوری کنم که من پادشاه این سرزمین نفرین شده هستم و باید آن را از شر دلقک های مومن آیین قدیم حفظ کنم؟ تو اصلا می دانی من در چه وضعیتی هستم؟
البته که نه. تو مثل همیشه غرق در جنون خودت هستی. وقتی رهایت می کنم، می شکنی. وقتی به تو کمک می کنم، به من خشم می ورزی."
از جایم بلند می شوم و می ایستم.
"آن جهنمی که امشب به راه انداختید، چگونه می خواهد نوکتیرا را از سقوط حفظ کند؟ شما آن زن، الیرا را به مخلوطی از رنج و تقدس بدل کردید."
مالخازار:
"این سخن یاوه است. او مثل کرم پستی مرد که بود. هیچ شکوه غم آلودی در کار نبود. من بارها در حقش لطف کردم و او را بخشیدم. اما روح او چنان آلوده شده بود که جز باتلاق تمنای چیز دیگری را نداشت."
من:
"آیا شما واقعا این کار را به خاطر نوکتیرا کردید؟ به خاطر نفرتی نبود که از او داشتید؟ نه به خاطر آیین قدیم، چون او و یارانش همان ها بودند، هستند که ناظر شما بودند، در آن هنگام که در زنجیر بودید، زانو زده بر زمین و خون قیر آلود لرد سابیس در وجودتان ریخته می شد. "
عضلات صورتش اندکی منقبض می شود. رگ پیشانی اش کمی بیرون می زند. چشمانش اندکی تنگ می شوند. لب هایش را کمی به هم فشار می دهد. و بعد با صدایی آرام می گوید:
"به اتاقت برو، داروهایت را بنوش و در تابوتت بخواب."