با عرض سلام و hello و hallo و زبان قبایل دور افتاده آمازونی
این نوع از گفتار بخاطر بین المللی بودن زبان نمایش برای انتقال مفهوم بسیار بسیار بسیار و باز هم بسیار فاخر و کاملا واضح نمایش بود آقای راوی منو یاد پوریای ولی از بزرگان مکتب شبکه پویا انداخت و کاملا برای من قابل درکه(به عنوان یک مخاطب کاملا سطحی) که چقدر مفهوم نمایش الهام گرفته از آقا پوریا و پهلوانان بود مفاهیمی از قبیل زبان آموزی،حیات وحش(خانواده غار نشین که بعدا بهش میرسیم) و هم زمان! آقای دالی و چند نقاش بدبخت دیگه که آثارشون از طریق فرم بسیار فاخر و دل انگیز منتقل شد به خصوص نقاشی جیغ که باعث شد تو سالن جیغ بزنم بخاطر کانسپت و به بودن خودم شک کردم ، بخاطر تمام احتمالات منطقی وجود هر گونه زیستی که تا الان زیسته و میتوانسته هم زیست کنه که این همه سال تکامل و تاریخ بشر و هر چیزی،باعث شده همچین زباله ای تولید بشه بعضی وقتها دلم برای انسان های تاریخ ساز میسوزه که اگه زنده بودن قطعا خودشونو به ناگوار ترین حالت ممکن میکشتن،
حالا ایراد های این نمایش از دیدگاه یک انسانی که تئاتر دوست داره
کل مسئله فرگشت و انتخاب طبیعی و هر بنیاد زیست شناختی که در راستای این مفهوم گفته شده و هر نظریه و نقل قول از فلاسفه و روانشناسان صاحب مکتب در مورد انسان شناسی و علم النفس قدیم به طور خیلی جالبی به هیچ عنوان داخل این نمایش پیدا نمیشه
مهمترین ضعف اجرا، فاصلهی میان «ادعا» و «آنچه واقعاً روی صحنه اتفاق میافتد» است. قرار بوده بدن، زبان اصلی انتقال مفاهیم باشد، اما در بسیاری
... دیدن ادامه ››
از لحظات طراحی حرکت آنقدر ضعیف و ابتدایی است که بدن به جای تبدیل شدن به یک ابزار بیانی، صرفاً به انجام یکسری حرکات پراکنده و کماثر محدود میشود. وقتی قرار است بخش عمدهای از بار مفهومی اثر بر دوش بدن باشد، حرکت باید دارای منطق، کیفیت، ریتم و سیر تحول مشخصی باشد؛ در این اجرا چنین نظام حرکتی منسجمی شکل نگرفته است
حضور راوی نیز یکی از نقاط ضعف اجراست. راوی قرار است چه چیزی را به تماشاگر اضافه کند که بدن و خودِ اجرا قادر به بیان آن نیستند؟ در اینجا راوی بیشتر نقش توضیحدهنده پیدا کرده و به جای اینکه لایهای تازه به اثر اضافه کند، تبدیل به ابزاری برای توضیح دادن مفاهیمی شده که اجرا در انتقالشان موفق نبوده است. در نتیجه، راوی نهتنها ضروری به نظر نمیرسد، بلکه در برخی لحظات بر شعاری بودن اثر تأکید میکند
همین مسئله در پایانبندی نیز به شکل واضحتری دیده میشود. نمایش با استفاده از ویدئوپروژکشن و تصاویری دربارهی تخریب طبیعت توسط انسان، تلاش میکند تماشاگر را به لحاظ عاطفی تحت تأثیر قرار دهد؛ اما این تأثیر بیشتر از جنس «اعلام یک پیام» است تا نتیجهی طبیعی فرآیند اجرایی. وقتی یک اثر در تمام طول اجرا نتوانسته نسبت انسان و طبیعت را به شکل پیچیده و چندلایه بسازد، نمایش تصاویر نابودی طبیعت در پایان، بیشتر شبیه تأکید مستقیم روی یک پیام از پیشتعیینشده است: «انسان طبیعت را نابود کرده است». اینجا اثر به جای اینکه تماشاگر را به کشف و تجربه برساند، پیام خود را به او دیکته میکند(به شکل فاجعه بار)
و این تئاتر منو یاد جمله یک بزرگمرد انداخت که گفت
ترجیح میدادم به جای این نمایش میرفتم و ساندویچ میخوردم
با تشکر