در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: خدا مانده ام؟ از زبان مالخازار برخواهد گشت. این چیزیست که به خو
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 13:19:58
۱۴ شهریور ساعت ۱۸:۰۲
خدا مانده ام؟

از زبان مالخازار

برخواهد گشت.
این چیزیست که به خود می گویم. حال که مقابل این محراب در همان معبد کوچک ایستاده ام و خون او، گادفری زیر پاهایم است.
او رفته.
مثل همیشه. به خیال خودش. پنهانی.
و می دانم که برمی گردد.
اما این دانستن آشوب درونم را آرام نمی کند.

لعنت به او.
چرا همان طور که ... دیدن ادامه ›› از او خواسته بودم دارویش را ننوشید و در تابوتش نخوابید؟
من نمی خواستم او ببیند. بشنود.

و من هر بار که به یاد می آورم، دست ها و پاهای رها شده، اما متصل به بدن را، چیزی در شکمم به حرکت درمی آید، از سینه ام عبور می کند و در گلویم می ماند. آن دست ها و پاها.
نمی توانم فراموش کنم که الیرا چگونه در چشمانم خیره شد و گفت:
"سرورم، این دست ها و پاهایی که از مفصل جدا کرده اید، هدیه ی من، قربانی من به شماست."

و من او را آتش زدم. سوزاندم. و صدای فریادهای دردآلودش، انگار به من می گفت گوشتی که خاکستر می شود، غذاییست برای من.

دستانم را مشت می کنم. آیا من به راستی شکست خورده ام؟
شاید من هیچ وقت خدایی را از خود جدا نکرده بودم. و حالا با از هم دریدن گوشت و استخوان، با به آتش کشیدنشان بیش از هر زمان به کمال خدایی رسیده بودم.

به صورت های مجسمه های خدایان خون آشام نگاه می کنم. به چشمانشان که انگار به من خیره مانده اند‌. و چیزی را در درونم می بینند که مذبوحانه سعی دارم پنهانش کنم. خشم در درونم می جوشد. و درماندگی. دستانم را با حرکتی تند جلو می برم و آن ها را بر زمین می اندازم. صدای برخوردشان با کف مرمرین معبد مثل یک پتک بر سرم می کوبد. با صدایی خشک و لرزان می گویم:
"من مثل شما نیستم. من یک پادشاهم. یک خدا نیستم. بر محراب بسته نخواهم شد. قربانی نخواهم شد. من آن چیزی نیستم که قرار است رستگاری بیاورد. من بر نوکتیرا، عقل و نظم را حاکم خواهم کرد."

و با به زبان آوردن آخرین جملات صدایم آرام و محکم می شود. انگار که با اعتراف روحم سبک شده باشد. رویم را از محراب برمی گردانم. با قدم هایی آهسته از معبد خارج می شوم و پا به فضای آزاد می گذارم. در نیمه تاریک. زیر نور نقره گون ماه. در میان درختان سر به فلک کشیده در حیاط قصر. در حالی که نسیم خنک پوستم را با ملایمت می خراشد.
راه می روم.

الیرا، این من نبودم که با تو چونان کردم. تو خود این گونه می خواستی. و تو آنی نیستی که خیال می کنی. مهم نیست آن ردای سپید کتان چگونه مانند موج بر تنت نشسته بود. که نگاهت متعلق به زمین نبود. که نور از وجودت می تراوید. روشنایی دیگر مرا خام نمی کند. نه حالا که دیگر گابریل را از خودم دور کرده ام.

الیرا، تو فقط یک تپه ی کوچک از گوشت و استخوان سوخته ای. زیر خاک آن قدر در خود لولیده ای تا به جهنم واصل شده ای. من بقایای رقت آلودت را پیش خدای اعظمت لرد سابیس می برم تا ببیند چه طور آیین کهنش در حد انگل های منفورش پایین آمده.

من پادشاه نوکتیرا همان کاری را کردم که آن دو، لرد سابیس و گابریل جرات نداشتند انجام دهند.
می توانند از من منزجر شوند، اما می دانم. آن ها فقط درد وجدان دارند. چون این من هستم که تنها در گودال تاریک ایستاده ام، با چشمان الیرا که به من خیره شده و نوری که از او بر من می تابد.