از گروتسک و موسیقی زنده تا جانبخشی اشیا؛ روایتی از نمایشی که میکوشد جهان ناپایدار ذهن را به تجربهای دیداری، شنیداری و جسمانی تبدیل کند؛ شیزوفرنی+ را میتوان از همان ابتدا بهعنوان یک کمدی موزیکال پرتحرک دید؛ نمایشی رنگین، شلوغ، سرشار از موسیقی زنده، حرکت، تغییر ریتم، بازیهای اغراقشده و موقعیتهایی که تماشاگر را بارها به خنده میاندازد. اما اگر کمی بیشتر در ساختار آن مکث کنیم، آنچه روی صحنه جریان دارد فقط کوشش برای ساختن یک شب مفرح نیست. پشت این حجم از رنگ، صدا، شوخی و حرکت، جهانی بنا شده که ثباتش دائماً زیر سؤال میرود؛ اشیا جان میگیرند، خاطره با اکنون درهم میآمیزد، شخصیتها گاه بیش از آنکه انسانهایی مستقل باشند به اجزای یک ذهن شباهت پیدا میکنند و واقعیت آنقدر سیال میشود که دیگر نمیتوان با اطمینان گفت هر آنچه دیدهایم متعلق به جهان بیرونی بوده یا از درون ذهن پرفسور عبور کرده است. همین ویژگی است که شیزوفرنی+ را از یک کمدی صرف جدا میکند و آن را به تجربهای درباره نسبت انسان با ادراک، خاطره، هراس، تخیل و واقعیتی تبدیل میکند که شاید بیش از آنکه بیرون از ما وجود داشته باشد، در ذهن ما ساخته میشود.
نقطه ورود به شیزوفرنی+ بیش از آنکه داستان باشد، یک وضعیت است؛ وضعیت انسانی که ذهن او دیگر جهان را بر اساس مرزبندیهای آشنای واقعیت سامان نمیدهد. حامد رحیمینصر، نویسنده و کارگردان نمایش، تأکید میکند که نقطه آغاز اثر برای او تحلیل یک بیماری روانپزشکی نبوده، بلکه کشف یک ساختار دراماتیک از دل تجربههای زیسته، ناخودآگاه کودکی، جانبخشی به اشیا، جریان سیال ذهن و رفتوآمد میان ذهنیت و عینیت بوده است. هدف او ارائه گزارش پزشکی از شیزوفرنی نیست؛ دادههای علمی و پژوهشی باید از فیلتر درام، میزانسن و زبان تئاتر عبور کنند تا به جای تشخیص پزشکی، حس و وضعیت این جهان ذهنی روی صحنه
... دیدن ادامه ››
ساخته شود.
این تمایز برای فهم نمایش مهم است. اگر شیزوفرنی+ را با انتظار بازسازی نشانههای بالینی یک اختلال روانی ببینیم، بخشی از منطق اجرایی آن از دست میرود. رحیمینصر جهان نمایش را به علاقه خود به علوم انسانی، جامعهشناسی، انسانشناسی و ساختارهایی مانند ابزورد و گروتسک پیوند میدهد و میگوید به دنبال موقعیتهایی است که از جغرافیای محدود عبور کنند و امکان تجربهای انسانیتر داشته باشند. شیزوفرنی+ نیز از نشانههای یک بیماری آغاز میکند، اما در همان نقطه متوقف نمیشود.
آنچه روی صحنه دیده میشود، این نگاه را تایید میکند. نمایش تماشاگر را میان جهانی ملموس و خندهدار و سطحی ناپایدار از ادراک جابهجا میکند؛ جایی که اشیا جان میگیرند، خاطره با اکنون درهم میآمیزد و دیگر نمیتوان با اطمینان گفت هر آنچه دیدهایم متعلق به جهان بیرونی است یا از ذهن پروفسور عبور کرده. گندم ابراهیمی، بازیگر نقش مالنا، دشواری اصلی خود را پذیرفتن همین جهان میداند؛ جهانی که نمیتوان دائماً با منطق زندگی روزمره سنجید. او برای ساخت شخصیت باید اجازه میداد مرز واقعیت و خیال برای خودش نیز کمرنگ شود. از نگاه او، نمایش از شیزوفرنی آغاز میکند اما به پرسشی گستردهتر میرسد: اگر هر انسان واقعیت را از فیلتر ذهن خود تجربه کند، مرز واقعیت و ادراک کجاست؟
جانبخشی به اشیا یکی از پاسخهای اجرایی نمایش به همین پرسش است. وقتی پیامک، دفتر، مداد یا دیگر ابژهها از وضعیت شیء خارج میشوند و به شخصیت بدل میشوند، آنچه در ذهن پروفسور وجود دارد، بدن پیدا میکند. سارا فردوسی، بازیگر نقش پیامک، با شخصیتی روبهرو بوده که مابهازای انسانی مستقیمی ندارد؛ بنابراین امکان تکیه بر زندگینامه یا الگوی بیرونی مشخص برای او وجود نداشته است. بار شخصیتپردازی به بدن، میمیک و کیفیت فیزیکی منتقل شده و فردوسی برای رسیدن به منطق حرکتی پیامک، مسیر آن را از فرستنده تا حضور در ذهن پروفسور دنبال کرده است. این شخصیت از ترکیب ویژگیهای آدمهای مرتبط با پیامک شکل گرفته، اما در نهایت به موجودی مستقل با منطق بدنی خود تبدیل شده است.
در مورد شخصیتهای تاریخی نیز همین فاصله میان واقعیت بیرونی و ادراک ذهنی وجود دارد. سیمین ضیائیان، بازیگر مهدعلیا، این شخصیت را صرفاً یک چهره تاریخی نمیبیند؛ مهدعلیا ترکیبی است از واقعیت تاریخی و تصویری که ذهن بیمار از آن ساخته است. او برای ساخت کمدی، شخصیت را کمدی بازی نمیکند؛ برعکس، اقتدار و جدیت مهدعلیا را حفظ میکند تا خنده از تضاد میان صلابت او و جهان نامتعارف پیرامونش شکل بگیرد. ورود این شخصیت حتی میتواند ریتم آشفته پیش از خود را متوقف و نظم دیگری را به صحنه تحمیل کند.
اینجاست که گروتسک در شیزوفرنی+ از یک ابزار برای خنداندن فراتر میرود. آرام نیکبین، بازیگر نمایش، این زبان را در بدنهای شکسته، حرکات زاویهدار و بیانی میبیند که همزمان وهم و کمدی را حمل میکند. او برای رسیدن به این کیفیت از مطالعات روانشناختی و تاریخی و تماشای آثاری از تیم برتون، پرتقال کوکی کوبریک و وودی آلن و همچنین برخی متون ادبی فارسی استفاده کرده است، اما تأکید دارد که این منابع تنها مواد اولیهاند و شکل نهایی بازی در برخورد با طراحی و هدایت کارگردان ساخته شده است.
تجربه نیکبین یک نکته مهمتر نیز دارد. آشنایی گروه در جریان تمرین با دادههای علمی، فیلمهای مستند، مصاحبهها و مواجهه با بیماران واقعی، نگاه او را به گروتسک تغییر داده است. او میگوید پشت خنده و فرم اجرایی، در بعضی لحظات هنوز با رنج انسانی شخصیت مواجه میشود. همین فاصله میان خنده و رنج، یکی از نقاط حساس نمایش است؛ جایی که موقعیت کمیک میتواند ناگهان معنایی تلخ پیدا کند.
امیر غفارمنش نیز از کلاژ ذهنی سخن میگوید. در نگاه او ذهن انسان سیال، نامتوازن و گاه سوررئال است و رفتار بیرونی الزاماً با جهان درونی مطابقت ندارد. برای همین، کمدی نمایش قرار نیست شخصیتها را به تیپهایی برای تولید خنده تقلیل دهد؛ خنده میتواند در برابر یک واقعیت تلخ ناگهان فروبپاشد.
این دوگانگی در بدن بازیگران نیز دیده میشود. سارا رحمانپور با بدنی خشک، خطکشیشده و رباتیک، وجهی از ذهن را نمایندگی میکند که بر نظم و محاسبه استوار است. دشواری او هماهنگ کردن این بدن مکانیکی با موسیقی و فضای سیالی بوده که الزاماً از همان منطق پیروی نمیکند. در مقابل، کارولین خدادیان با سماع، کیفیتی سیال و احساسی را وارد جهان نمایش میکند. او سماع را یک میانپرده زیباییشناختی نمیداند؛ این حرکت برای او با رنج پروفسور پیوند دارد و تلاشی برای عبور از آشفتگی و رسیدن به آرامش است.
در نتیجه، پیش از آنکه دیالوگها درباره ذهن پروفسور توضیح بدهند، بدنها بخشی از آن را ساختهاند: بدن رباتیک در برابر بدن سیال، کنترل در برابر رهاشدگی، محاسبه در برابر شهود. موسیقی زنده نیز در این میان صرفاً پسزمینه نیست و کیفیت ادراک صحنه را تغییر میدهد.
رحیمینصر این ترکیب را معجون مینامد و برای آن مرز قطعی میان سرگرمی و اندیشه قائل نیست. ممکن است تماشگری با هدف خندیدن وارد سالن شود و دیگری از ابتدا دنبال لایههای ذهنی اثر باشد؛ هر دو امکان برای او معتبرند. بازاجرای شیزوفرنی+ نیز از نگاه او بازگشت به اثری پیشین است که با ریتم، طراحی و لباس بازپرداخت شده و میتواند برای مخاطب خسته امروز، فرصتی برای خنده و تنفس فراهم کند.
در پایان فصل نخست، پاسخ قطعی درباره اینکه کدام بخش از آنچه دیدهایم واقعیت بوده باقی نمیماند. شاید هم نمایش اساساً چنین پاسخی نمیخواهد. مساله از جایی آغاز میشود که میپذیریم واقعیت همیشه از ذهن عبور میکند؛ آنوقت خطی که میان واقعیت و ادراک کشیدهایم، دیگر چندان مطمئن نیست.
نسخه کامل این مطلب در رسانه منتشرکننده در دسترس است. برای مطالعه ادامه، از لینک زیر استفاده کنید:
https://irna.ir/xjY9GX