اعتراف در پای گوشت و استخوان
از زبان گابریل
در تابوتم غلت می زنم.
درپوشش را کنار می زنم و نیم خیز می شوم. نفس کشیدن برایم سخت شده. عضلات صورتم منقبض شده اند و عرق سرد بر پیشانی ام نشسته.
افکار فاسد.
لجن هایی که با آب آهن هم شسته نشده اند.
من باید بروم و به او، لرد سابیس بگویم.
اینکه چه طور خواهان چیزی شده ام که متعلق به من نیست.
... دیدن ادامه ››
من گابریلم، شاه آمالثورا. دورکننده از عطشی که مثل آتش می سوزاند، و نزدیک کننده به آرامشی که مثل آب سرد است.
و من باید به او، لرد سابیس بگویم که خیال کشتنش به سرم افتاده.
شنلم را روی شانه هایم می اندازم و به راه می افتم. از قصرم به سمت مرز و از آنجا به قلعه ی بیابانی لرد سابیس. ناله ی حیوانات شب زی همراهی ام می کند و هر چه نزدیک تر می شوم، خاطراتم از این مکان در ذهنم پررنگ تر می شود. و انگار فقط خاطرات من نیست، از بقیه هم هست. نه فقط تهذیب من، آب آهن نوشی ام، این فکر که دارم به چیزی بدل می شوم. بلکه گذشته ی مالخازار، گادفری، دومینیک مورن.
مالخازار در بند نوکتیرایی ها، زانو زده بر زمین، لرد سابیس بر فراز او، با رگی سوراخ شده در مچ دستش و قیرخونی که در دهان مالخازار می ریزد.
و گادفری، او نیز زانو زده، اما نه در بند و در حال نوشیدن قیرخون.
و دومینیک مورن نیز.
مالخازار با دست تقدیر و آن دوی دیگر با دست خویش.
و من دارم چه می کنم؟
رفتن نزد لرد سابیس و اعتراف به افکار شومم چه سود خواهد داشت؟ می خواهم خود را کوچک کنم، در برابرش زانو بزنم و از او بخواهم خونی را در گلویم بریزد که دیگر قیر نیست؟
اما من باید به او بگویم.
من از او چیزی نمی خواهم. او زخمی به من نزده که بخواهم ببخشم. تهذیبم؟ آن انتخاب خود من بود.
و خونی که خواب کند؟
نه، من نمی خواهم آرام بگیرم.
فقط می حواهم بگویم.
و اگر چنین کنم، اگر زشتی افکارم را زیر نور شمعی بریزم که او در جوارش نشسته، شاید بتوانم پاک شوم.
در او، لرد سابیس چیزی هست.
می دانم که به من خواهد خندید، خنده ای تلخ، اگر به او بگویم. اینکه قلبش را بزرگ می بینم. مثل خانه ای برای آرامیدن.
آه، بله. سرانجام گویا می خواهم آرام بگیرم. اما بیدار. نه در حالی که خون الهی مرا از عالم درد جدا می کند.
و بله، او قلب بزرگی دارد. حتی با اینکه دیگر قلب او نیست. قلب سیاه نیست. حتی با اینکه مدتی از ما، مخلوقاتش رویگردان شده بود. و با اینکه هنوز حاضر نیست ما را بپذیرد.
گفتم چیزی نیست که بخواهم او بابتش از من عذرخواه باشد. اما چیزهایی هست که می خواهم او بابتش مرا عفو کند.
اینکه چه طور همراه با مالخازاز در معذوریت گذاشتمش تا قلب سیاه را از سینه اش بیرون بکشد.
و اینکه چه طور مجبورش کردیم قلب سرخ آبی پرورانده در سینه ی لوی را بپذیرد.
هرچند می دانم.
او خواهد گفت باید چنین می کرده. که گناهکار است، چون حس کرده مورد ظلم واقع شده. بله، می دانم. او این ها را به من خواهد گفت.
و چه قدر به یک باره احساس محبت نسبت به او می کنم. آیا مالخازار هم زمانی همین حس را به او پیدا کرده بود؟ و به همین دلیل بود که او را بخشید؟
به مقابل قلعه می رسم. در را باز می کنم و از پله ها بالا می روم. به سمت تالار اصلی. و وقتی وارد می شوم، او، لرد سابیس را می بینم که بر صندلی اش تکیه کرده، با دستانی مشت کرده بر دسته های آن. لبخندی کج بر لبانش نشسته، اندوه بار و کنایه آمیز.
او اینجاست. با شکوه و ویرانی همیشگی اش. با موهای بلند سیاه و مجعدی که انگار داستان کتدرال را می گویند. و چشم ها، خاکستری روشن از پس پلک های سرخ متورم. اشک آلود. انگار که با قلب من حرف می زند.
به سویش می روم و دستش را می گیرم. با صدایی آکنده از احساس نامش را به زبان می آورم. او چشمانش را به من می دوزد. با تاسف.
و در این لحظه صدایی از پشت سرم می شنوم. سرد و بُرنده.
"گابریل."
رویم را به سمتش برمی گردانم. او مالخازار است. چشمانش را تنگ کرده و با حالتی متهم کننده به من نگاه می کند.
مالخازار:
"پس بالاخره عقلت را از دست دادی.
آمده ای اینجا تا جان لرد سابیس را بگیری و خدای اعظم شوی و نوکتیرای مرا تبدیل به آمالثورای رقت آلود خودت کنی؟"
لب هایم را اندکی به هم فشار می دهم. به او نگاه می کنم. شاید رنجیده خاطر.
"نوکتیرای تو؟ آمالثورای رقت آلود؟
شبیه به مالخازاری نیستی که می شناسم. نه، تو او نیستی."
نفسش را بیرون می دهد.
"آه، بله. از وقتی پیوند خونم را با تو شکسته ام، دیگر نمی توانی با حقه هایت مغزم را دستکاری کنی. مشخصا دیگر آن مالخازار مطلوب تو نیستم."
من:
"آمده ام با لرد سابیس صحبت کنم. تنها. ممنون می شوم اگر از اینجا بروی."
پوزخند می زند.
"بروم و بگذارم نقشه ی شومت را عملی کنی؟"
من:
"لرد سابیس درمانده نیست. او می تواند از خود دفاع کند، اگر من قصد شومی داشته باشم."
مالخازار:
"او قبلا هم به مرگ و رها کردن دنیایش علاقه نشان داده. نه، فکر نمی کنم بخواهم او را با تو تنها بگذارم."
می خواهم جوابش را بدهم که لرد سابیس شروع می کند به حرف زدن. با صدایی شکسته.
"لطفا هر دویتان از اینجا بروید. امشب نیاز دارم تنها باشم و برای الیرا سوگواری کنم."
به او نگاه می کنم. به اشک هایی که از چشمانش بر گونه هایش سرازیر شده. و بعد متوجه تابوتی باز در کنار صندلی اش می شوم. توده ای نیم سوخته از گوشت و استخوان داخل آن است. چشم ها را در آن تشخیص می دهم. گشاد شده، پر از رنج و وحشت. می لرزم. رویم را برمی گردانم.
از لرد سابیس فاصله می گیرم و از قلعه خارج می شوم. مالخازار هم به دنبالم روان می شود و وقتی در جهت عکس من و به سمت نوکتیرا می رود، به سویش می روم، بازویش را می گیرم و او را به سمت خودم برمی گردانم.
"چرا چنین می کنی؟ چرا اجازه دادی یاوه های آن دلقک فرشته در ذهنت رسوخ کنند؟"
مالخازار:
"به خاطر او نیست، گابریل. تقصیر از خود توست. حقیقت را از من پنهان کردی."
من:
"بله. اما چون خودم هم نتوانسته بودم هضمش کنم. مالخازار، من سوءقصدی نداشتم. باید حرفم را باور کنی."
مالخازار:
"باور می کنم. فقط اگر پادشاهی را کنار بگذاری و آمالثورا را به من بدهی."
من:
"آمالثورا به چه کار تو می آید؟ فکر کرده ای می توانی با بزرگ کردن نوکتیرا از ترست فرار کنی؟"
مالخازار:
"حرف من فقط همین است، گابریل."
این بار با صدایی نرم حرف می زند. و با آرامش نگاهم می کند. چشمان خاکستری تیره اش را به چشمان من می دوزد.
"من هنوز خونت را می خواهم. اما نه تا وقتی که شاه آمالثورا هستی. نه تا وقتی که خوراکت آب آهن است.
به یاد داری که چه طور مرا و خودت را با امتناع از دادن خونت زجر می دادی؟
حالا از داشته هایت بگذر و بگذار خونت را بنوشم. این بار می توانیم واقعا همروحی باشیم."
من:
"چیزی که تو می خواهی، دیوانگیست. تو که همیشه ادعا می کنی به دنبال شکستن جنون و حاکم کردن عقل هستی."
مالخازار:
"به حرف هایم فکر کن، گابریل. خون حیوان، آب آهن. این ها مردمانت را تبدیل به راهبان بی خدای رقت آلود کرده. بگذار دو سرزمین یکی شوند. این تنها راه حفظ کتدرال است.
می بینی؟
من از تو خشمگینم. بله. اما فراموشت نکرده ام. تو هنوز در قلب من هستی. همان طور که لرد سابیس هست. و من از تو و او مراقبت می کنم. و کارهای کثیف را به جای شما انجام می دهم. به آن توده ی گوشت و استخوان سوخته ی داخل تابوت خوب نگاه کردی؟"
می لرزم. بازویش را رها می کنم. رویم را از او برمی گردانم و به سمت آمالثورا می روم.
مالخازار:
"گابریل، آب آهن نمی تواند نجاتت دهد. و همین طور تخت خدایی. اما من می توانم."