خون، شما و لرد سابیس
سرورم، مالخازار.
شما گمان می برید این خون است که مرا مجنون کرده. اما دلیل دیوانگی من شما هستید.
خودم نیز این را نمی دانستم.
یا شاید فراموش کرده بودم.
اما حالا که در قلعه ی لرد سابیس، پشت این پنجره ایستاده ام و به منظره ی شن های بیابان زیر نور ماه نگاه می کنم، این را می فهمم.
حال که
... دیدن ادامه ››
چنگال های شما داخل پوست و گوشتم فرو نرفته تا مرا نگه دارد.
و به جای آن، قیرخون غلیظ لرد سابیس هست. آهسته و بی هیچ تعجیلی در من می ریزد. نه قصد دارد مرا حفظ کند و نه رها کند. شاید فقط یک کنجکاوی سرد دارد. با درد وجدانی در گلویش که چشمان خاکستری روشنش را مرطوب خواهد کرد.
اما سرورم،
ما، من و تو لرد سابیس را به همین خاطر دوست داریم. مگر نه؟
شرارتی که خواسته و ناخواسته اش در هم آمیخته.
و این قیرخون،
شاید فقط مرا وامی دارد که به یاد آورم.
اینکه با جاودانگی، نمی خواستم به چیزی برسم. فقط خود حیات کافی بود. اینکه هوا در روحم سرگردان شود، ترکش کند و دوباره برگردد.
و حالا من هنوز همان طور هستم؟
به طرزی دردآلود، هم بله و هم نه.
گاه خود را یک پادشاه می بینم و یک خدا.
گاه فقط چنگال های شما را می خواهم و قیرخون لرد سابیس را.
از این گمگشتگی ناخشنود نیستم.
حتی اگر گاه فرسوده شوم. و آن را با غم به اشتباه گیرم.
سرورم،
گمان می کنم شما بدانید چه حسی دارد.
شوقی که مثل مذاب بین خاکستر می جوشد.
و صادقانه به تو می گوید که تو را خواهد سوزاند، اما نه با دردی پایا و نه به مقصد گور.
فقط تکانی به قلب تو می دهد.
و بعد رهایت می کند تا به خود آیی و ببینی که از هم نگسیخته ای، و فقط درد رها شدن دارد ملولت می کند.
اما خشنود هستی.
چون آنچه را می خواستی، گرفته ای.
و برای من خون آشامی همین است، سرورم.
خون، شما و لرد سابیس.