چخوف یه جملهی معروف داره: «اگه در پردهی اول یه تفنگ روی دیوار باشه، تا پردهی سوم باید شلیک بشه.» اما توی نمایشنامه مرغ دریایی، این قانون رو به شکل دیگهای اجرا کرده.
تفنگ یه احساس ناگفته است، یه عشق یکطرفه، یه رقابته که سالها خاموش مونده و شلیکش صدایی نداره.
وقتی برای اولینبار «مرغ دریایی» رو خوندم،شانزده یا هفدهسالم بود و هنرجوی هنرستان تئاتر بودم و پر از شور و هیجان برای تئاتر و موفقیت. سرنوشت کنستانتین مدام منو میترسوند از مسیری که توش قدم گذاشتم. اما چیزی که بیشتر از همه چی آزارم داد این نبود که کاراکترهاش بدبخت و ترحم برانگیزن . این بود که هیچکدوم مقصر مشخصی نداشتن. همه فقط داشتن سعی میکردن دووم بیارن. یکی با هنر، یکی با شهرت، یکی با عشق، یکی با تظاهر به بیتفاوتی.
چند سال بعد، وقتی داشتم به رابطهی خودم با خانواده و آدمهای نزدیکم فکر میکردم، یه سوال ذهنمو رها نکرد: چرا ما، حتی وقتی کسی رو عمیقاً دوست داریم، بلد نیستیم بهش بگیم؟ چرا رقابت، حسادت، و غرور راحتتر از عشق به زبون میاد؟
«عشقهای زودگذر ماندگار» جواب این سوال نیست. چون فکر نمیکنم جوابی داشته باشه. یا دستکم، من هنوز به جوابش نرسیدم.
این داستان یه پایان
... دیدن ادامه ››
مشخص نداره که بگه «درس این نمایش اینه». چون زندگی هم چنین پایانی نداره. اما امیدوارم وقتی از سالن بیرون میرید، برای چند دقیقه به آدمی فکر کنید که مدتهاست حرف مهمی رو بهش نگفتید ؛ و شاید بعد از تماشای این نمایش فرصتی باشه که اینبار، همه چیز یکم فرق کنه.