۱۰ مهر ساعت ۱۱:۴۱
«چرا هرشب صدای جشن از آنجا به گوش میرسد، اما شادی و جشن به خانهی ما راه ندارد؟»
همین یک دیالوگ شاید از تمام نمایش برای من کافی بود.
در ابتدای نمایش انگار که به تماشای سوکوبوس نشسته بودم و در صحنه به دنبال خودم میگشتم. خودم را پیدا نکردم اما یافتم همهی آنها که در صحنه بودند، در من بودند.
شاید همهی ما همان دلقکی هستیم که در تضاد با همه احساساتی که وجود دارد تلاش بی نتیجهای برای شاد بودن میکند و همان احساسات نادیده گرفته شده به او هجوم می آورند.
به نظر میرسد این کار نسبت به سوکوبوس، در رساندن آنچه که میخواهد، موفق تر بوده و حرفهای بیشتری هم برای گفتن دارد. تلاش همهی افراد اجرا، با تمام سختیها، برای به ثمر رساندن این کار ستودنی ست.