«رویای بسته شده به اسبی که از پا نمیافتد حتی اگر مرده باشد»
امشب به تماشای نمایشی نشستم که خیلی بیشتر از یک اجرا، تجربهای برای دیدنِ «ندیدن» بود.
تمام بازیگران این نمایش کمبینا و نابینا بودند و همین ویژگی، نگاه من را از همان ابتدا به مفهوم دیگری از بازیگری برد؛ جایی که چشم دیگر تنها ابزار دیدن نیست و بدن، صدا، حس و تخیل، جای خالی تصویر را پر میکنند.
چیزی که برای من در این اجرا قابل تأمل بود، این بود که بازیگران بهجای اینکه محدودیت را پنهان کنند، آن را به بخشی از زبان نمایش تبدیل کرده بودند. همین موضوع باعث میشد مخاطب بعد از مدتی فراموش کند که با چه محدودیتی روبهرو هستیم و بیشتر با «انسان»، «احساس»
و «روایت» مواجه شود.
عنوان نمایش هم به نظرم استعارهای زیبا از ادامه دادن است؛ رؤیایی که حتی اگر همهچیز برای متوقف شدنش کافی باشد، باز هم somehow راهی برای زنده ماندن پیدا میکند. اسبی که حتی مرده، از پا نمیافتد؛ انگار رؤیا هم تا وقتی کسی به آن ایمان دارد،
... دیدن ادامه ››
نمیمیرد.
کارگردانی مریم برفروشان برای من بیش از هر چیز یادآور این بود که تئاتر قبل از آنکه به چشم وابسته باشد، به «حضور» وابسته است. حضوری که امشب روی صحنه کاملاً احساس میشد.
این اجرا شاید بیشتر از اینکه درباره نابینایی باشد، درباره دیدن است؛ درباره اینکه گاهی آدمهایی که نمیبینند، چیزهایی را به ما نشان میدهند که ما با چشمهای باز از دیدنشان غافلیم.
برای من، امشب سالن را با یک سؤال ترک کردم:
واقعاً چه کسی میبیند و چه کسی فقط تصور میکند که میبیند؟
خسته نباشید به مریم برفروشان و تمام بازیگران و عوامل محترم کار جناب علی اعتمادی وجناب پوریا سالخورده وجناب رضا پورزارع که دراین اجرا نشان دادند صحنه، پیش از هر چیز، جای رؤیاهاست؛ رؤیاهایی که حتی اگر اسبشان از پا افتاده باشد، هنوز میتوانند به حرکت ادامه دهند.