درباره نمایش « میزری » به کارگردانی توحید معصومی .
یادداشتی از « مهدی نصیری » عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران.
اینجا جنونروی صحنه راه می رود.
میخواهید یک نمایش خوب ببینید؟ «میزری» یکی از بهترین نمایشهاییست که این روزها اجرا میشود؛ نمایشی با یک درام حسابشده، کارگردانی دقیق و دو بازیگر توانمند که در کنار هم اجرایی کامل و تماشایی ساختهاند.
هسته اصلی نمایش، رابطه قدرت میان نویسنده و مخاطبست؛ رابطهای که از دل وسواس، کنترل، خشونت و اسارت شکل میگیرد. نمایشنامه گلدمن اساساً بر بازی روانی میان پل و آنی استوارست و بخش مهمی از کشش آن از جابهجایی مداوم قدرت میان این دو میآید. اما توحید معصومی در اجرا، این جابهجایی را تا حدی
... دیدن ادامه ››
کاهش داده و بیشتر روی کنترل و وسواس جنونآمیز آنی تمرکز کرده. نتیجه کار فوقالعاده است.
«میزری» دیدنی است. خیلی دیدنی. اما چرا؟ چون فقط قصه یک نویسنده و زنی که او را در خانهاش حبس کرده نیست. قصه، روی کاغذ، سادهتر از آن چیزیست که روی صحنه اتفاق میافتد: نویسندهای گرفتار مخاطبی میشود که دیگر فقط مخاطب نیست؛ صاحب اثر میشود، صاحب نویسنده میشود، صاحب جان او. هسته اصلی نمایش همینجاست: قدرت! و بعد، قدرتی که آرامآرام شکل عوض میکند؛ از علاقه به وسواس، از وسواس به کنترل و از کنترل به خشونت.
توحید معصومی در اجرایش از این بازی قدرت کمی از آن چیزی که در ساختار درام گلدمن میبینیم فاصله گرفته و وزن بیشتری به آنی داده. جابهجایی قدرت میان دو شخصیت کمتر شده و در عوض، جنونِ کنترلگر آنی بیشتر به چشم میآید. نتیجه، اجراییست که خشونت در آن فقط اتفاق نمیافتد؛ هواست. در فضای نمایش پخش شده. در نگاه است، در مکث است، در صداست، در راه رفتن است؛ حتی در لحظههایی که ظاهراً هیچ خشونتی اتفاق نمیافتد. و اینجاست که الهه زحمتی کار مهمتری میکند و ناگهان همهچیز کمی خطرناکتر میشود. او آنی را بازی نمیکند؛ آن را میسازد. با نحوه راه رفتن، چرخش بدن، مکث، تغییر لحن، تغییر ناگهانی شدت صدا، یک حرکت اضافه، یک حرکت حذفشده، یک نگاه که کمی بیشتر از حد معمول طول میکشد. و بازیگری دقیقاً همینجا اتفاق میافتد؛ جایی که شخصیت از مجموع همین «ریزها» ساخته میشود. زحمتی شخصیت را از بیرون به درون نمیبرد؛ انگار از درون به بیرون نشتش میدهد. برای همین آنی او فقط یک زن دیوانه و خشن نیست. چیزی در او مدام درحال تغییرست و همین تغییر، خطرناکش میکند. نمیدانیم لحظه بعد قرارست آرام باشد، عصبانی شود، محبت کند یا منفجر شود. و این ندانستن، یکی از مهمترین منابع تعلیق اجراست. الهه زحمتی واقعا بازیگر خوبیست و به نظرم این یکی از بهترین بازیهای اوست؛چون اینجا تکنیک دیده نمیشود، اثر تکنیک دیده میشود.
سامان دارابی هم در سوی دیگر این میدان، فقط قرار نیست قربانی خوبی باشد. پل او شخصیت دارد، ریتم دارد و مهمتر از همه، پارتنر دارد. دارابی میداند که در چنین نمایش دوپرسوناژی، بازیگر اگر فقط خودش را بازی کند، خیلی زود بازی تمام میشود. باید دیگری را هم بازی کند. باید چیزی برای دیگری بسازد تا او بتواند از آن بالا برود، علیه آن بایستد یا در آن فرو برود. و این اتفاق میان دارابی و زحمتی میافتد.
«میزری» از آن نمایشهایی است که سالن بزرگ میتواند بلای جانش شود. دو بازیگر، یک فضای محدود و نمایشی که قرار نیست هر پنج دقیقه با یک اتفاق بزرگ تماشاگر را تکان بدهد. اگر ریتم درست نباشد، اینجا همهچیز خیلی زود لو میرود. اما معصومی ریتم را هم پیدا کرده است. نه با تند کردن نمایش، بلکه با زنده نگه داشتن رابطه.
ریتم این اجرا از دیالوگ نمیآید؛ از برخورد دو بدن، دو صدا، نور، سکوت، افکت صوتی، میزانسن و حتی فاصلهای که دو بازیگر از هم میگیرند یا نمیگیرند ساخته میشود. به همین دلیل نمایش، حتی وقتی ظاهراً اتفاقی نمیافتد، در حال اتفاق افتادن است.
دکور هم در این میان فقط «دکور» نیست. معصومی آن را با نور ترکیب میکند، عمق میدهد، قاب میسازد و فضای خانه را از یک محل وقوع حادثه به بخشی از وضعیت روانی نمایش تبدیل میکند.
گاهی هم میزانسنها بهخودیخود حرف میزنند. مثل همان صحنه باران و اضطراب آنی؛ حرکت او در عرض دیوار، حرکتی ساده است، اما همزمان هم تصویر میسازد، هم اضطراب را مجسم میکند و هم تعلیق را بالا میبرد. اینجا کارگردانی یعنی چیزی را که میتوانست فقط در دیالوگ گفته شود، به حرکت تبدیل کردن.
«میزری» در نهایت نمایش خوشساختی است؛ اما جذابیتش فقط در خوشساخت بودنش نیست. نمایش جایی موفق میشود که عناصرش شروع میکنند به همدیگر تبدیل شدن: بازیگر به میزانسن، میزانسن به اضطراب، نور به فضا و فضا به روان.
و در مرکز همه اینها، الهه زحمتی ایستاده است؛ با شخصیتی که آنقدر جزئیات دارد که گاهی به نظر میرسد آنی از نمایشنامه بیرون آمده، از روی کاغذ پایین آمده و حالا روی صحنه راه میرود. شاید برای همین است که بعد از تمام شدن «میزری»، چیزی از آنی هنوز روی صحنه مانده باشد.
جنون، وقتی خوب بازی شود، همه چیز هم که تمام بشود چیزی از خود را در ذهن تماشاگر باقی میگذارد.
«مهدی نصیری »