چه گذر ها که آزردم سایه ام به دیوار
چه سرد حسى داشتم به زمان
امان از چشمانى که گشتند آینه اى بر چهره ام
به توهم بیدارى گذراندم چه روز ها
و نا آگاه به بیدارى در رؤیا
هر پلک زدنى پیرتر به قبل
حس سریزى از تو افزود بر شوق پروازم
به رسم جبر, سنگینى خاطرات, خمود احساسم
نبودى دگر ولى چه همیشه بود حس گرماى
... دیدن ادامه ››
دستانت
به افسون یادت سرخوشم چه افسرده
من کاشف یکسویگى احساسم
به درون پذیراى مرگ ، من میزبانم
و سکوت منطق بر فراموشى این حس
وبه لحظه ی دیدارت چه خندانست لبانم
علیرضا.م