دو سر و یک کلاه؛ وقتی پاسکاری روی صحنه کامل شکل نمیگیرد
قبل از هر چیز، این نوشته صرفاً نظر شخصی من است؛ اول از همه بهعنوان یک تماشاگر و بعد بهعنوان کسی که چند سال بازیگری را بهصورت آکادمیک تحصیل کرده و تجربه بازی روی صحنه هم داشته، برداشت خودم را از این اجرا مینویسم.
«دو سر و یک کلاه» نوشته ژانماری پییم و به کارگردانی دکتر محمدرضا خاکی، نمایشی است که به نظرم یکی از نقاط قوت اصلیاش ترجمه خوب و کارگردانی دقیق آن است. متن بهخوبی به فارسی نشسته و کارگردانی هم کمک کرده فضای اثر و موقعیتهای آن بهدرستی شکل بگیرد.
اما چیزی که برای من در اجرا چندان درست درنیامد، شیمی و پاسکاری بین دو بازیگر بود. به نظرم این ارتباط در تمام طول نمایش به یک اندازه شکل
... دیدن ادامه ››
نمیگیرد و همین موضوع روی ریتم و انرژی صحنه تأثیر گذاشته است.
برای مثال، بازی آقای علیپاشا در نقش برادر بزرگتر، از نظر من بیش از حد اگزجره و تقریباً با یک شدت ثابت ادامه پیدا میکند و خیلی با روند اتفاقات نمایش تغییر نمیکند. چند جا در متن به این اشاره میشود که «صورتت نشان میدهد اتفاقی برایت افتاده»، اما من بهعنوان تماشاگر، این تغییر و اتفاق را در چهره و بازی ایشان چندان احساس نکردم.
به نظرم وقتی یک بازیگر تقریباً با یک میزان انرژی و یک جنس بیان در طول نمایش جلو میرود، طبیعتاً روی بازی بازیگر مقابل هم تأثیر میگذارد؛ چون در تئاتر بخش مهمی از جذابیت، همین پاسکاری و تأثیر لحظهبهلحظه بازیگرها روی یکدیگر است. این پاسکاری برای من در این اجرا همیشه بهدرستی شکل نگرفت.
با این حال، «دو سر و یک کلاه» را بهخاطر متن قابلتأمل، ترجمه خوب و کارگردانی دکتر محمدرضا خاکی، اجرایی قابل احترام و ارزشمند میدانم و فکر میکنم برای کسانی که دغدغه تئاتر و آدمهای روی صحنه را دارند، تجربه قابل تأملی باشد. 🎭