نمی خواهم بنویسم تنها دلتنگی های من به نوشتن وادارم می کنند.
بوی تلخ مرکب را روی صفحه جاری می کنم.می خواهم از عمق واژه هایم نامه ای برایت بنویسم.
گرامی من سلام.
یادت هست.سلام حرف اول و آخرمان بود.منِ اسیر واژه های نوشتن;هرگز عادت نکرده بودم ،حالت را بپرسم.اکنون چطور به سر می بری؟
عطر آگین باد این نگاه های تو روی دلتنگی های به نثر آمده ی من.
از سالهای نبودنت برایت می نویسم.شاید بوی خط خطی های ذهنم روی کاغذ وادار برگشتنت کنند.
محبوب من!
برایم بنویس کدام روز;کدام ساعت بود که از ذهنم پاک ناشدنی شدی.
ارجمند من!
برایم بنویس کدام روز;کدام ساعت متولد خواهی شد؟
تاکی برای درون جهش یافته ام نامه بنویسم...