داداشم سعدی در مذمت شوگرددی میگه یه روز تو پارک دانشجو نشسته بودم که یه پیرمردی اومد و درحالی که دستشو روی پام نذاشته بود حکایت کرد که:
یه دختر جوونی رو گرفته بودم. کلی براش خرج میکردم و شوخی موخی میکردم که به هم نزدیک تر بشیم و نترسه و اینا. بهش میگفتم که: بختت بلنده که یه پیر گیرت اومده که سرد و گرم روزگار چشیده و باهات مهربونه و وفاداره و وضعش هم خوبه. چی ان این جوونا که بداخلاقن و هردقیقه دلشون هوس یکی دیگه رو میکنه و دوزار ته جیبشون نیست.
دختره برگشت گفت: تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود. ولی کل این حرفایی که زدی، به اندازهی اون حرفی که از قابلهام شنیدم منطقی نیست که گفت: اگه تو پهلوی یه زن جوون تیر بشینه، بهتر از اینه که پیر بشینه.
زن کز بر مرد، بی رضا برخیزد/ بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد
پیری که ز جای خویش نتواند خاست/ الّا به عصا، کِیاش
... دیدن ادامه ››
عصا برخیزد؟
خلاصه نشد و طلاق گرفتیم. بعد ۳ ۴ ماه دادنش به یه جوون بداخلاق عصبی بی پول. دهنش سرویس میشد ولی همش خدا رو شکر میکرد که از اون عذاب الیم خلاص شدم و به این نعمت پایدار رسیدم.
با تو مرا سوختن اندر عذاب/به که شدن با دگری در بهشت
بوی پیاز از دهن خوبروی/نغزتر آید که گل از دست زشت
گلستان
باب ششم: در ضعف و پیری
حکایت شمارهی ۲