نمیدانم
بازیچه بودم یا دستمایه آزمایش، نمیدانم. هرچه بودم، معشوق نبودم. دوستداشتنی نبودم. یار دو روزه ای بودم که فلانی، در زندگیام حلول کرد و درآخر، به بهانهای تصمیم گرفت ترک کند مرا و به آن بهانه بپردازد.
از خروسخوانِ صبح به حرف های او فکر میکنم و کنکاش مینمایم تا ربط دهم، آن عشق و علاقه به خدا و قرآناش به دلشکستگی من و معلق در هوا بودنم را.
چیزی نصیب مغزم نشد.
گوشهای از مغزم میگفت "هرکه دم از خدا میزند، از اون دورتر است."
گوشهی دیگری میگفت "تورا ترک کرد چون کافری."
ناگهان کسی گفت "تو دم از خدا نزن و یک بار، مسلمانی کن و آن قرآن را بگشای؛ بلکه خدایاش به تو گوید که حقیقت
... دیدن ادامه ››
چه بود."
من هم چنین کردم و قرآن اینترنتی را گشودم و به آیه چهلُ ششم سوره هود خیره گشتم.
خدایاش به من گفت:
«به یقین او از خاندان تو نیست، او [دارای] کرداری ناشایسته است، پس چیزی را که به آن علم نداری از من مخواه، همانا من تو را اندرز می دهم که مبادا از ناآگاهان باشی.»