در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 18:32:11
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
هر گاه که تسلیمم در کارگه تقدیر.... آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم ...
هر لحظه که می‌کوشم در کار کنم تدبیر... رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر 🍃
امیرمسعود فدائی این را خواند
حسام? و کژال این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

الان داشتم چمدون رو میبستم که به امید خدا برگردم سر خونه زندگیم که یهو موقع پخش این آهنگ (من موقع کارهایی که کمی استرس زا هستن آلبومهایی مثل این رو گوش میدم ) :

https://cdn.imgurl.ir/uploads/p612685_13_Feel_Good.flac

یه ماجرا از سری داستانهای گرینویچ ویلیج زد به سرم .
گرینویچ ویلیج محله ایه که چند سال توش زندگی میکردم ، انقدر جذاب بود که همونجا این سری داستانهایی که مدتیه مشغول نوشتنش هستم استارت خورد . این کافه reggio که در همه ی داستانها محل وقوع ماجراست و تکرار میشه، واقعیه ، مثل کافه کافکا توو بازل که چندباری داستانهایی که اونجا نوشتم رو هم گذاشتم ... دیدن ادامه ›› اینجا ، جای معرکه ایه که اون سالها پاتوقم بود . و الان هم همچنان منبع الهاممه .
این سری داستانها رسمن یه هرج و مرج احمقانه ن نه شروع و نه پایان درست حسابی دارن ، یه جور ابزوردِ سیالِ اتوماتیستی که چون راوی یه میانسالِ مجردِ داغونِ دنبال همسره که حواس درست و حسابی نداره و انقدر کتاب خونده که خل شده ، در ظاهر شاید پرت و پلا به نظر برسه که احتمالن در باطن هم پرت و پلاست همچنان :)) خلاصه مینویسمشون چون قراردادش رو بستم و باید ادامه ش بدم :) و به یاری خدا یه پولی بزنم به جیب :))

الان هم وسط بگیر و ببندِ چمدان ، اومد به ذهنم و فورن یادداشتش کردم و گفتم همینجور داغ داغ بذارم اینجا :)
تا به این بهانه خداحافظی هم بکنم تا به امید خدا فرصت بشه برگردم و از زیباییهای تیوال عزیز و دوستان نازنین ، بهره مند شم . ببخشید که هول هولی نوشتم :)
-----------


عینکِ کائوچوییِ ضخیمم مدام از روی بینی‌ام می‌لغزید و درست روی پرونده‌ی تحلیل روان‌شناختیِ «افسرده‌گیِ مزمن در میگوهای آبِ شیرین» سر می‌خورد. مثل همیشه نمیدونم چرا در کافه‌ رجیو نشسته بودم؛ جایی با همان صندلی‌های چوبیِ کهنه و بوی تندِ اسپرسویی که انگار سال ۱۹۲۷ مستقیماً از داخلِ یک لوله‌ی زنگ‌زده‌ی اگزیستانسیالیستی کشیده بودند توی فنجان. داشتم به این فکر می‌کردم که اگر روان‌پزشکم می‌فهمید من به جای قرص‌های ضد‌اضطراب، سه گرم خاطره‌ی رندوم از لای جرزِ دیوار قورت می‌دهم، حتماً پروانه‌ی طبابتش را قاب می‌کرد و می‌کوبید روی سرِ نخست‌وزیرِ بلژیک.
در همین افکارِ ساختاریافته روبروی قاب عکس نخست وزیر بلژیک بودم که «مالی خولیا» وارد شد.
یک زنِ کولیِ اسپانیایی با دامنی سرخ و چین‌دار که انگار آن را از روی سقفِ یک کالسکه در قرن هجدهم دزدیده بودند. پارچه‌ی دامنش پر از خال‌های درشت و سیاه بود. مالی جداً و بدون هیچ شوخیِ استعاری باور داشت که یک کفشدوزک است. او واقعاً نگران بود که اگر پیش‌خدمتِ کافه عطسه کند، طوفانی به پا شود و او را پرت کند توی دیگِ سوپِ قارچ.
وقتی آمد و درست روبه‌روی من پشت میز نشست، قلبم مثل یک ماشینِ لباس‌شویی که داخلش چند قالب یخ و یک جفت چکمه‌ی سربازی انداخته باشند، شروع کرد به لرزیدن. به چشمانِ سیاهش نگاه کردم درست در ساحلِ نرماندی . سال ۱۹۴۴ بود. گلوله‌ها از بالای سرم رد می‌شدند و برفِ شور از آسمان می‌بارید. من با همان عینکِ طبی و کلاهِ نظامی، یک کلتِ کالیبر ۴۵ را به سمتِ یک کلم‌پلوی متحرک گرفته بودم. ژنرال آیزنهاور دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «موریس! اگر این نامه‌ی محرمانه را به پاریس نرسانی، تمام پنسیلوانیا تبدیل به یک قاشق مرباخوری می‌شود!» و من در حالی که صدای شلیک‌ها کرکننده بود، داد زدم: «ژنرااال! من اصلاً نمی‌توانم بدون کفیِ طبیِ کفشم ، مالی داشت با انگشتانِ باریکش روی لبه‌ی فنجان تق‌تق می‌زد.
گفت: «تکان نخور موریس! روی آن تابلوی رنسانس یک سارِ زنگی نشسته. اگر مرا ببیند، بال‌های قرمزم را ، دقیقاً صدایش شبیه ملودیِ یک گیتارِ فلامنکوی غمگین بود که داشت برای یک تکه پنیرِ کممبر که توی ایستگاه ننه من غریبم بازی در میآورد ، گفتم: «مالی، تو زیباترین حشره‌ای هستی که در کل نیویورک دیده‌ام. من معمولاً از حشرات متنفرم چون فاقد حسِ شوخ‌طبعی هستند و هیچ‌وقت سرِ پا نمیشاشند، اما تو ... سوار بر یک بالونِ زردِ غول‌پیکر بر فراز برج ایفل بودم. مالی با لباسِ تورِ سفید کنارم بود و من داشتم با یک ارکسترِ ۴۰ نفره که همگی داخلِ یک سطلِ ماست ، نخست‌وزیر بلژیک از بالای برج ایفل برایمان دست تکان می‌داد و می‌گفت: «موریس، تو بالاخره توانستی ریتمِ ۶/۸ را به میگوهای آب شیرین یاد بدهی!»...
مالی داشت با جدیتِ تمام، خودش را به سطل ماست میمالید تا یک قطره اشکِ چسبناک را از روی لبه‌ی بینی‌ام جابه‌جا کند،
کافه شلوغ بود و هر بار یکی رد میشد دماغم میرفت توی فنجان قهوه‌ ای که نخست وزیر بلژیک سمتم گرفته بود. دماغم را از فنجان کشیدم بیرون . شیشه ی قاب عکس نمیگذاشت نخست‌وزیر کلماتم را ببیند ، برای همین با دسته های عینکم بهش فهماندم که : هی ، این زن کاملاً دیوانه است .

سپهر، حسام? و امیرمسعود فدائی این را خواندند
مریم اسدی، مهشاد، شادی ناجی، نازنین، قاصدک و کژال این را دوست دارند
ای جااانم کفشدوزک!!!!!
بهترین دوست بچگیام🙃😅😅😅😅
بدون اغراق کیف کردم با خوندنش🌸🌸🌸🌸
آمین که موفق باشی و خیلی خیلی زود با نوشته های دوست داشتنی برگردی رفیق نازنین🙂
۵ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نه آن هزاران
که بر دیوار رفت آراممان کرد
نه این چند
چه باید کرد
که هزار هزار بیارزد
که هزار هزار بی ارزش است اینجا

🎈
حسام? و شادی ناجی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هدیه میکنم به تو
دل بی طاقتمو
نه فقط غصه هامو
بلکه حال خوشمو
وقتی هدیه میکنی
موهای سپیدتو
لب من غنچه میشه
واسه بوسیدن تو
تو که بهترینمی
اوج پر کشیدنی
دل من پر میکشه
وقتی بام حرف میزنی
اگه پاییزه دلم
اگه لخته شاخه هام
تو بهار خونمی
از خدا من چی بخوام
به تو هدیه میکنم
تب هر ترانه رو
تا بهم هدیه بدی
شعرای عاشقانه رو
....

تولدت مبارک🙃
امیرمسعود فدائی، شادی ناجی، عمو فرهاد قصه ها و حسام? این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چون درختی در میان برف، من ایمان دارم
که بهار از زیرِ این خاکستر، سر دارد هنوز
#نزارـقبانی
امیرمسعود فدائی و حسام? این را خواندند
کژال این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در این بن بست،
روزنهی امیدی نیست
مگر به مرگ.
و این آخرین چارهی ماست.
در این بنبست،
تنها صدای پای باران را شنیدن
و بوی تر شدن خاک را...
«شاملو»
کژال و امیرمسعود فدائی این را خواندند
حسام? این را دوست دارد
حسام?
آیدا چیکار کرد با این مرد 😓
شاملو بیچاره چشمهایی شد که بزرگ علوی راجبش نوشته بود.... چشمهایش.... البته عقیده منه 🖤چون تنها چشم ها هستند که میتونند مرگ یا زندگی رو تزریق کنند. قلب و عقل و لبها برای گفتن و داشتن و تحلیل کردن بهانه ان
۲۳ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شب،
با همه‌یِ تاریکیِ خود،
از من کوچک‌تر است،
چون من،
در خود،
چاهی پر از فریاد دارم،
که هیچ سقفی
نمی‌تواند
آن را بپوشاند.
«شاملو»
کژال و امیرمسعود فدائی این را خواندند
سپهر و حسام? این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برای این همه قوی بودن
ما زیادی ضعیف بودیم...
حسام? و یاسین پازکیان این را خواندند
امیرمسعود فدائی، امیر ناصری و کژال این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نهنگی دید مرگش را ولی،دل را به ساحل زد.... من از پایان خود آگاهم اما... دوستت دارم
امیرمسعود فدائی، کژال و حسام? این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید


نمایش نامه در دو پرده

داستان در زمان انقلاب مشروطه و در شهر تبریز اتفاق افتاده

در مورد ادبیات جدید ایران رسم است که مشروطیت را مبدا بدانند . اما طبیعی است که این ادبیات خود مرهون ادبیات اصلاح طلب و هشدار دهنده سال های قبلی باشد. بدین ترتیب ریشه های نظم و نثر فارسی دوره مشروطیت در تمام عرصه هااز گذشته آب می خورد، گذشته ای که در آن آثار آخوندزاده ـ ملکم خان ـ مجدالملک سینَکی و میرزا آقاخان-کرمانی شاخص است....
پ.ن : این نمایش بام و زیر بام ها از زنده یاد غلامحسین ساعدی ( گوهر مراد ) است ، نمایشی فوق العاده که در ... دیدن ادامه ›› دهه ی چهل و پنجاه خورشیدی در تئاتر شهر به اجرا در آمد .
"ساعدی در این نمایش، انقلاب را از نگاه قهرمانان رسمی روایت نمی‌کند؛ بلکه از منظر مردمی که در خانه‌ها، زیرزمین‌ها، بام‌ها و کوچه‌ها برای زنده ماندن و حفظ آرمان آزادی می‌جنگند. به همین دلیل، نمایش هنوز هم پس از چند دهه تازگی خود را حفظ کرده است".

حسام? و امیرمسعود فدائی این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سطر سرایی در شعر

در ایستگاه مترو
ظهور این چهره ها در ازدحام
گلبرگ هائی خیس بر شاخه ای سیاه
#ازرا_پاوند

پ.ن : سطر سرایی که از دوران مدرنیسم ودر شعرهای پاوند و کارلوس ویلیامز مطرح بوده ، اکنون دوباره رواج پیدا کرده.
حتا کوتاه تر از شعر هایکوی ... دیدن ادامه ›› ژاپنی و یا همان "شعرک" خودمان.
اکنون شعر به زبان متکی ست و از این طریق جوهر خود را نشان می دهد . در شعر های کلاسیک فارسی نیز گاه یک مصرع را به عنوان یک شعر کامل می توان در نظر گرفت .مثل:
دل ِ من ارزنی عشق تو کوهی
که از رودکی ست . البته یک تفاوت مهم در شعر کلاسیک و مدرن برای سطر سرایی وجود دارد . در شعر کلاسیک شاعران شعرشان را می گفتند حالا یا به شکل غزل یا قصیده ، قطعه و رباعی .اما از درون آن می توانیم یک مصرع یا بیت را بیرون بکشیم که خودش به تنهایی یک شعر باشد . مثل این بیت از شعر حافظ :
مزرعه سبز فلک دیدم وُ داس مه ِ نو
یادم آمد از کِشته ی خویش به هنگام درو
در شعر مدرن این سطر سرایی آگاهانه صورت می گیرد مثل همان شعر ایستگاه مترو ِ ازرا پاوند . او در هوای بارانی منتظر قطار بود و بوی نم ِ باران او را به گفتن این شعر کشاند .
چهاردهم مرداد
چارصدوُپنج
مرتضی کلانی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آن‌ نَخلِ ناخَلَف که تَبَر شُد زِ ما نَبود
ما را زمانه گَر شِکَنَد ، ساز میشَویم 🙃

#قرابت


نیست در خشک و ترِ بیشه‌ٔ من کوتاهی
چوب هر نخل که منبر نشود، دار کنم

#نظیری_نیشابوری



درخت توت تبر دید، بید شد لرزید
خبر ... دیدن ادامه ›› نداشت پس از مرگ، ساز خواهد شد

#سعید_بیابانکی



آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه چون شکند، ساز می‌شویم

#مصطفی_قاضی_نظام_اراکی



آن نخل ناخلف که قفس شد ز ما نبود
ما را زمانه چون شکند، ساز می‌کند

#پریش_شهرضایی

صبا صالحیان
نظرتون رو روی نوشته‌ی جابه‌جا نوشتین، نوشته‌ی بامداد توی صفحه‌ی یادگاری بالای این نوشته قرار داره.
درود و سپاس از شما🙏🏼
۴ روز پیش، پنجشنبه
مرتضی کلانی
درود مرسی از یادآوری . از بس که از حضور بامداد ذوق زده شدم .
درود و ارادت
شاد باشید🙏🏼
۴ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از شوری بسیار شوریدند
شوریده شوریدند
این برکه رو خونین پسندیدند

🎈
حسام? و کژال این را خواندند
شادی ناجی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آزمودم عقل دور اندیش را
بعد از این دیوانه سازم‌ خویش را 🙃
عاطفه جعفری
حسام? این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خجسته باد چنین روزی
بی خبر از همه چیز
چندی
را
چندی
شادمان کردم

🎈🎂
حسین چیانی این را خواند
شادی ناجی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هِی دفن می‌کنم و دفن می‌کنم و دفن می‌کنم؛
امیدهای رفته پیِ روزهای رفته را.
هِی قرض می‌کنم و قرض می‌کنم و قرض می‌کنم؛
از فردای خود امید...

-بهرام بیضایی بزرگ-
مثلا یه همچین چیزی

گول خوردم
گول ما را خورد و رفت
دست دادم
دست ما رو برد و رفت

🎈
حسام? این را خواند
شادی ناجی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ای صبح پر سکون
ای ظهر تیره گون
ای تار بسته شب
ما را امید نیست
تا صبح زنده ایم
این درد بی نشان
ما را هلاک کرد
از بس مرده ایم
حاشا که زنده ایم
این صبح کو کجاست
تا غرق آن شویم
گو تا سحر بگو
در صبح، غرق می شویم
امید ناامید
در صبح، غرق می شویم


🎈
کژال و شادی ناجی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کشتند
ولی
کشته نشد من

🎈
امیر این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید