در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 13:18:51
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین رفت.

و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک، مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت.
شب در تمام پنجره‌های پریده رنگ
مانند یک تصورِ مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راه‌ها ادامه‌ی خود را
در تیرگی رها کردند.

دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ‌ چیز نیندیشید..

بخشی از شعرِ آیه‌های زمینی
-فروغ فرخزاد-
کتابی از گزیده شعرهای فروغ فرخزاد رو تازه از بین کتاب‌های مادرم پیدا کردم و اینکه مابین زیست و فیزیک و ریاضی، گریزی بهش بزنم، تنها تفریح این روزهاست برای من.
۲ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خاکستری، خاکستری، خاکستری
صبح، مِه، باران
اَبر، نگاه، خاطره
در من ترانه‌ای نبود، تو خواندی
در من آینه‌ای نبود، تو دیدی
ریشه‌ای بودم در خوابِ خاک‌های مُتبرک
بی‌باران، در نگاه‌ تو سبز شدم
برق از چشمانم برخواست، نگاهم بارانی شد
گونه‌هایت خیسِ باران، چشم‌هایت آفتابی
گرگ‌ها می‌زایند، بره‌ها را دریابیم
تو، با چشمانت‌ مرا ... دیدن ادامه ›› بنواز
چوب دست چوپانی‌ام سلاحی کارگر خواهدشد
بعد از جنگ، با چوب دستم
انجیر‌های تازه را برای تو خواهم‌چید
با تو خواهم‌ماند، با تو خواهم‌خواند
و تو را در بُهتِ آفتابی‌ات خواهم‌بوسید
اگر اَبر‌ها بگذارند…

-محمد ابراهیم جعفری
قاصدک، سپهر و نوریق آقایان این را دوست دارند
اگر ابر ها بگذارند...
۳ روز پیش، جمعه
قاصدک
اگر ابر ها بگذارند...
:)))
۲ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

من خیلی دلم واست تنگ شده
من خیلی ناراحتم
من همش گریه می‌کنم
من هیچی از گلوم پایین نمیره
مم همش منتطر تماس تو ام
من همش میگم بالاخره چی؟ باید بهم زنگ بزنی
من همش گذشته رو مرور می‌کنم
من همش هر جا میرم تو رو کنارم تصور می‌کنم
همش از آدمایی که تو ازشون بدت میومد، بدم میاد با اینکه اونا با من خوبن


من همش تحت تاثیر تو ام


تو چی؟
تو هم ناراحتی؟
تو هم گریه می‌کنی؟
تو هم دلت تنگ میشه؟
تو اشتها داری؟


چه روزای سنگینیه

سامان حسنی، کتایون هاوستین و هادی این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
راستی این بلبله امشب دیگه محشر میخونه
این دفعه چندمه از اشک مژه مو تر می‌کنه
مست مسته میخونه مستانه و می ستانه دل
لول لوله پیش گل قمپزه شو در میکنه😂
این شعر در رابطه با اینکه چرا بلبل پیش کل این همه آواز سر میده و میخونه در واقع میگه که مستی بلبل از جای دیکریه عاشق یکی دیگه ست اما اومده پیش گل داره پز عشقشو نشون میده 😉
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

از ته نشینِ دلم
تا
ستاره ها
فاصله ای نیست
تا ماه
ولی
فاصله هاست!

از اینجا که من هستم
تا
قوسِ فریبنده ی
پیچک
فاصله ای نیست
تا
صبحِ درخت
اما
فاصله هاست

از اینجا که من ... دیدن ادامه ›› هستم
تا
دیدنِ پرواز پرنده
فاصله ای نیست
تا
خودِ پرواز
ولی
فاصله هاست

از اینجا که من هستم
تا
روشن شدنِ پنجره ی روبه رو
فاصله اى نیست
تا
جان گرفتنِ این عصر
ولی
فاصله هاست

از اینجا که من هستم
تا
نشستن ِ گنجشگ
روى سیمِ خیسِ برق
فاصله اى نیست
تا
آرام گرفتنِ شهر
اما
فاصله هاست

از اینجا که من هستم
تاخواب رفتنِ باران
روى شیشه
فاصله اى نیست!
تا
خاموش شدن در
آغوشت
ولی
فاصله هاست


از اینجا که من هستم
تا بوىِ پیراهنی
که
روى صندلى جا مانده
فاصله اى نیست
تا
گره خوردنِ دل ها
اما
فاصله هاست

از اینجا که من هستم
تا
جمع کردنِ موهایت
پشت ِ گوش
فاصله اى نیست
تا
بوسه
بر سایه‌ى لب
اما
فاصله هاست

از اینجا که من هستم
تا پییچیدنِ عطرِ یاس
در حیاط
فاصله اى نیست
تا
رسیدنِ تابستان
اما
کمی بهار
فاصله هاست

از اینجا که من هستم
تا
چینِ پرده
در بادِ نیمه‌شب
فاصله‌اى نیست
تا
فاش شدن رازِ موهایت
ولی
فاصله‌هاست


از اینجا که من هستم
تا
آن سوی خیال
فاصله‌ای نیست
اما
فاصله‌هاست!


#ناجی
درود.

سرایشی درخور و برخاسته از ژرفنای شعور. منشور خورشید‌رنگِ درد در صعوبتی که انسان میکِشَد بر فرسنگهای ظلمت و به نظرم ستودنیست روحی که سنگینی لحظات را ‌آویزِ رنج‌واژه‌ها میسازد تا دمی سبکبال ببالد در پرتوی معنا و قدمی شکوفاگر که مأوایش چکاد اندیشه تواند بود، بی‌بر چرا؟
زیبا قلم خراماندید و ببخشید اگر وسعم کم بود از وسعت واژه‌ها.
دوستت دارم مثل نان و نمک عشایری.

بدرود –
۵ روز پیش، چهارشنبه
سامان حسنی
درود. سرایشی درخور و برخاسته از ژرفنای شعور. منشور خورشید‌رنگِ درد در صعوبتی که انسان میکِشَد بر فرسنگهای ظلمت و به نظرم ستودنیست روحی که سنگینی لحظات را ‌آویزِ رنج‌واژه‌ها میسازد تا دمی سبکبال ...
مهرِ نگاهِ شما به سطرهایم شأنى بخشید بیش از آنچه در طنینِ پرشکوهِ واژه‌هایتان بود
دل نشینِ نگاه و جان هستید ،مثل چراغى
در انتهاى فرسنگ‌هاى خاموشى
که سنگینیِ راه را
از
شانه‌های دل
برمی‌گیرد
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بچه که بودیم
اگه دوچرخه نداشتی
باید می دویدی


🎈
کژال این را دوست دارد
الان هم به لطف گرگ های دوست داشتنی شما، پیرمرد ۸۹ ساله هم برای یک لقمه نان و یک ورق قرص باید یورتمه برود
۰۴ خرداد
پدرام عبدی
واژگان فیل، کفتار، گرگ براتون آشنا نیست؟
بله
فقط گرگ ها دوست داشتنی نیستن 😄
۰۴ خرداد
پدرام عبدی
الان هم به لطف گرگ های دوست داشتنی شما، پیرمرد ۸۹ ساله هم برای یک لقمه نان و یک ورق قرص باید یورتمه برود
ای کاش شما هم لطفی بکنید ببینیم غیر از بیان درد برای درمان هم کاریبلدید و انجام میدید وگرنه درد رو خودمون هم میدونیم
بجای لعن تاریکی بیا شمعی برافروزیم
کسی که دنبال نور هست تو تاریکی نمیشینه و هی بکنه تاریکی خیلی سخته و... حداقل یه کبریت روشن می‌کنه
۴ روز پیش، پنجشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاج همسایه دلش سر ریز است!
و
کلاغی که پر از دلتنگی ست ،
بر سرش تاجی از افسوس نشانده.
نغمه ی نفرت و دلسردی و تردید به لب،
پر از تشویش است.
و در آغوش نسیم،
میرقصد مست!
کاج
تفسیر احساس کسی ست
که به تردید جهان مینگرد...

این همونه که می‌گفتین ؟ جلسه ی شرکت ؟
قاصدک
فک کن وسط جزوه نوشته بودم!😅 ولی خیلی حس خوبی داره اینجوری نوشتن اوایل موقع تست ایزولاسیونhi voltage ترانسا اینجوری میشدم مثلا یکی از ترانسای برد اینترفیس دقیقا شبیه دختری بود ک لباس شب پوشیده ...
عااااااالی :))
این حس عجیب و فوق العاده ایه . و اون « ز » چقدر شگفت انگیز حال اون ترانس رو منتقل می‌کنه . دمت گرم واقعن
نبوغ یعنی همین دیگه :)
۰۴ خرداد
بالتازار
عااااااالی :)) این حس عجیب و فوق العاده ایه . و اون « ز » چقدر شگفت انگیز حال اون ترانس رو منتقل می‌کنه . دمت گرم واقعن نبوغ یعنی همین دیگه :)
🌸
۳ روز پیش، جمعه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
لا به لای خاکستر واژه ها
دنبال دستانت میگردم.
در انتهای قصه ی بودنمان با هم
پشت شمشاد های خشکیده
در التماس شبنم نگاهمان
که هل بخورد لا به لای ریشه هایش
و مستش کند
به جانی دوباره.
تکیه به دیوار«ٱردی»
که غلتانده مان
از جهنم پر بوسه
به «بهشتی »دروغین!
نفس های بریده ام
لا به لای شب گریه های پر ... دیدن ادامه ›› تکرار
دم میدهد
بر جام این خاکستر خفته.
واژه به واژه
دلتنگی ام
سر میخورد روی گونه
و محرم میشود
به طواف بوسه ی ممتد مژگان خیس..‌
خیره به آدمک بی روح آینه
دنبال لب های ملتهب میگردم
و لبخندی تلخ
میهمان نا خوانده میشود
بر لب های خشکیده
گر میگیرم
و روح دوباره می دمم بر کالبد کاغذ بی جان
قلم میزنم
شعر را
و سیرابش میکنم از عشق‌
تا واژه هایم جوانه کند
در تلألو نامت
و عطر بودنت
پیچکی شود لا به لای دقایقم
و دست هایم
واژه ی ناخوانده کتابی
در دستان تو...

به یاد فصل سبزمان، به پاس یک تبسمت
به رغم خنده ایی گران، سُقلمه ها به غم زدم

دست به دست خاطره شانه به شانه ی خیال
به کوچه باغ شعر خود غزل غزل قدم زدم

شنتیا🌷
۳۱ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دلا خو کن به تنهایی ،که از تن‌ها بلا خیزد…
سعادت آن کسی دارد که از تن‌ها بپرهیزد...
۳۰ اردیبهشت
چند تا نقل قول از یونگ هست که من از صحت انتسابشون مطمئن نیستم ولی حرف‌های جالب و قشنگیه:
-تنهایی خطرناک است، اعتیادآور است؛ وقتی متوجه شدید که چقدر آرامش در آن وجود دارد، دیگر دلتان نمی‌خواهد با دیگران باشید.
-فقط در تنهایی و رهاشدگی مطلق است که می‌توانیم قدرت‌های حقیقی سرشت درونی‌مان را تجربه کنیم...
-تنهایی از آن نیست که آدم کسانی را در اطراف نداشته باشد، از این است که آدم نتواند چیزهایی را منتقل کند که مهم می‌پندارد، از این است که آدم صاحب عقایدی باشد که برای دیگران پذیرفتنی نیست... اگر انسانی بیش از دیگران بداند، تنها می‌شود!
۳۰ اردیبهشت
امیرمسعود فدائی
چند تا نقل قول از یونگ هست که من از صحت انتسابشون مطمئن نیستم ولی حرف‌های جالب و قشنگیه: -تنهایی خطرناک است، اعتیادآور است؛ وقتی متوجه شدید که چقدر آرامش در آن وجود دارد، دیگر دلتان نمی‌خواهد ...
نقل قولِ آخری رو مطمئنم از یونگه از کتاب خاطرات ، رویاها ، اندیشه ها. ولی دوتای اول رو منم نمی‌دونم .
اگر چه در نقل قول آخری یونگ از تنهایی در شکل loneliness استفاده کرده اما گاهی هم تنهایی در اندیشه ی یونگ استوار بر solitude ئه . که یه جور تنهاییِ خودخواسته و آگاهانه ست ، همونی که عرفا بهش میگن خلوت گزینی .
که یه نقل قول معروف هم ازش هست که در یک نامه به دوستش گفته که :
تنهایی برای من سرچشمه شفابخشی ست که زندگی را برایم ارزشمند ... دیدن ادامه ›› می‌سازد .
اینجا هم از تنهایی در شکل solitude استفاده کرده .
متاسفانه در فارسی به شدت از ترجمه بد ، دم دستی و اشتباه در رنجیم و این حقیقتن خطرناکه چون نه تنها نمیتونه مطلب رو منتقل کنه بلکه به کل ، اندیشه ی طرف رو ویران می‌کنه.

۳۰ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وقتی ثانیه‌ها می‌چسبن به تهِ کفش‌هامون، وقتی داریم هر دقیقه رو مثل یه توپ آهنی دنبال خودمون می‌کشیم، خیال می‌کنیم اون بیرون روزها و شب‌ها پشت سر هم میان و می‌رن، فصل ها جای هم رو می‌گیرن
و ما اینجا فراموش شدیم..

منگی
-ژوئل اگلوف-
خاطره‌‌‌‌‌‌ای از سیمین بهبهانی درباره مهدی اخوان ثالث

با منوچهر [همسر سیمین بهبهانی] به خانه‌ی اخوان رفتیم و سوارش کردیم. جلوی اتومبیل نشسته بود و میرفتیم. سرنشینان اتومبیل‌هایی که از کنارمان میگذشتند، میشناختندش. یکی از آنها از پنجره فریاد زد: آقای اخوان زمستان است و چه زمستانی! اخوان بی‌درنگ جواب داد: سال چهار فصل دارد به بهار هم می‌رسیم!

از کتاب مجموعه داستان‌ها و یادنوشته‌ها
" تصنیفِ اِنگِسِ وِیلان "
(سروده‌ی ویلْیِم باتلِر ییتس)


به سویِ جنگلِ فندق نهادم گامْ من، زیرا
به جانم شعله‌ای پَر زد، به سر اَخگر بزد سُودا

بُریدم شاخه‌ای را، پوستش از بیخ بَرکَندم
نهادم توتِ وحشی بر نوکش، بستم به نخ؛ شایا

شباهِنگام، شب‌پَرهای سیمین‌بالْ در پرواز
هم، سوسوزنان ... دیدن ادامه ›› هر یک کواکب مثلِ شب‌پَرها

فِکَندَم طعمه در رودی دَمان، صیدش همی کردم
یکی سیمین‌بدن ماهیِ کوچَک‌تَنْ قزل‌آلا

نهادم تا که صیدم بر زمین، رفتم کناران‌سو
فشانم اخگری، باری کنم تا آتشی بر پا

ولی ناگاه، چیزی بر زمین خش‌خش‌کُنان جنبید
دانستم یکی اسمم صدا زد، خوانْد نامم را:

بدیدم ماهیِ کوچک، شده‌ست بانویِ رَخشانی
که دارد غنچه‌سیب وُ تاجِ گُل‌زیور به گیسوها

صدا زد نامِ من، بعدش به تعجیل از بَرَم رفت او
به نورِ صبحِ صادق محو شد کم‌کم شبح‌آسا...

اگرچه کثرتِ آوارگی فرسوده جانم را
میانِ درّه، کوهستان، دمن، ماهورمَأواها

سرانجامش کنم پیدا من آن بانوی گمگشته
فشانم بوسه بر لب‌ها، بگیرم دست‌هایش، تا

میانِ روشن وُ تیرهْ علف‌های بلند وُ سبز
با هم گام برداریم وُ تا باقی‌ست دوران‌ها

ز سیبِ نقره‌فامِ ماه برگیریم رَه‌توشه
طلایی سیبِ خورشیدش بچینیم از فلک، فردا –


(21 تا 26 خردادماه 1395 – تهران)
The Song of Wandering Aengus
(William Butler Yeats)


I went out to the hazel wood
Because a fire was in my head

And cut and peeled a hazel wand
And hooked a berry to a thread

And ... دیدن ادامه ›› when white moths were on the wing
And moth-like stars were flickering out

I dropped the berry in a stream
And caught a little silver trout

When I had laid it on the floor
I went to blow the fire a-flame

But something rustled on the floor
And someone called me by my name

It had become a glimmering girl
With apple blossom in her hair

Who called me by my name and ran
And faded through the brightening air

Though I am old with wandering
Through hollow lands and hilly lands

I will find out where she has gone
And kiss her lips and take her hands

And walk among long dappled grass
And pluck till time and times are done

The silver apples of the moon
The golden apples of the sun
۲۳ اردیبهشت
بالتازار
به به :) آقا جدای نبوغ و ذوق و توانمندی ، چه انتخابهای درجه یکی هم دارین . قبلی بودلر و حالا این ابرشاعر که میشه ساعتها درباره یگانگی و عظمتش صحبت کرد . چقدر معرکه تغزل شکوهمندِ رمانتیکِ ...
گرچه بسیارند برگ وُ بَر، فقط یک ریشه از من مانده بر جا...
(فرازی از The Coming of Wisdom with Time)


با درود بر شما فرهیخته‌ی ارجمند.

بی‌گُمان حضور سرورانی فهیم چون شما پای کژنویسی‌های این کمترین، با آن مَنِش بزرگوارانه که خصلت ... دیدن ادامه ›› شناخته‌شده‌ی شماست، بیش از دلگرمی، مایه‌ی مباهات است. بنده در برابر بذل محبّت‌تان نه کلمه‌ای مناسب سراغ دارم وَ نه کلامی درخور، چه که حرفِ زیاده از مِداد، جُز خطا حاصل مَداد. سپاسدار وسعت نگاهتان که انتهای لایتناه واژه‌هاست.

دوستدار شما –
۲۳ اردیبهشت
سامان حسنی
گرچه بسیارند برگ وُ بَر، فقط یک ریشه از من مانده بر جا... (فرازی از The Coming of Wisdom with Time) با درود بر شما فرهیخته‌ی ارجمند. بی‌گُمان حضور سرورانی فهیم چون شما پای کژنویسی‌های ...
ای آقا :) حتا بنده نوازی‌ها و تعارفاتتون هم شاعرانه ست که باید هی خوند و هی لذت برد . قلمتون قنده آقا ، قند :)
۲۳ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«حلزون توانست تا ده بشمارد.»

حلزون، با خانه‌ی خاکیِ ترک خورده،
نشست
روی گوجه‌ی قرمز لگد خورده.
کلاغ
وعده داده بود که می‌آید.
کلاغ
گفته بود با ستاره می‌آید.
کلاغ
گفته بود حلزون را خوشحال می‌کند.
کلاغ
وعده داده بود حلزون را خوشبخت می‌کند.
فقط لازم بود
حلزون ... دیدن ادامه ›› تا ده بشمارد.
یک، دو، سه.
مهتاب درخشید وُ ابری از کنارش رد شد.
بادی وزید وُ هوا کمی سرد شد.
چهار، پنج، شش.
شیری غرید وُ هوا مه شد.
آهویی دوید وُ مورچه‌ای له شد.
هفت، هشت، نُه.
حلزون به هدیه‌ی کلاغ فکر کرد.
حلزون به ستاره‌ی کلاغ فکر کرد.
حلزون تا ده شمرد.
حلزون ده را بلند فریاد زد
و از بالا
از لای چنگال‌های کلاغ،
به زمین نگاه کرد.
حلزون توانست
تا ده بشمارد.
درختانی که سالیان دراز
در یک سو خمیده‌اند،
دیگر به آسانی
رو به آفتابِ تازه
برنمی‌گردند.

آنان
با لبخندی مهربان
به سخنت گوش می‌دهند،
سرشان را نیز تأییدکنان تکان می‌دهند...
اما در دل
سال‌ها پیش
قفلِ اندیشه‌هایشان را ... دیدن ادامه ›› زده‌اند
و کلیدش را
جایی میانِ خاطراتِ دور
گم کرده‌اند.

مبادا
با شورِ جوانه‌وارِ خویش
بکوشی
شاخه‌ای خشک را
به رقصِ بهار درآوری؛
شاخه‌ی خشک
نه می‌رقصد
نه می‌شکند—
اما گاهی
جوانه‌ای ساده‌دل را
بی‌خبر
می‌شکند.

پس تو
راهِ خود را آرام برو،
چون جویباری
که به سنگ‌ها
درسِ شنا نمی‌دهد
فقط
بی‌هیاهو
از کنارشان
می‌گذرد.
شبی
در سکونی که حتی اندیشه
از حرکت بازمی‌ایستاد،
در ژرفنای وجودم
حرکتی آهسته آغاز شد
چنان‌که گویی
در خاکِ خاموشِ تن
دانه‌ای ازلی
بی‌آنکه کسی بداند
سر از خواب برمی‌داشت.

سال‌ها
جهان را بیرون از خویش می‌جستم
در افق‌ها،
در فاصله‌ی ستارگان، ... دیدن ادامه ››
در رازِ آسمان‌های دور...
غافل
که راهی باریک
از ژرفای جانم
تا بی‌کرانگی
پنهان کشیده شده بود.

آنگاه
چیزی در من
آرام‌آرام
از ریشه‌های خاموش
برمی‌خاست
نه صدا داشت
نه نام...
تنها موجی از بیداری
که از اعماق تن
تا بلندای آگاهی
بالا می‌آمد.

می‌گویند
آسمان آن بالاست
و زمین این پایین

اما من دیده‌ام
که شب‌ها
وقتی چشم‌هایم را می‌بندم
هزاران خورشید
در تاریکیِ درونم
طلوع می‌کنند.

و با هر طلوع
پرده‌ای فرو می‌افتاد
میان من
و آن وسعت بی‌انتها.

اکنون می‌دانم
انسان
رهگذری در جهان نیست...
گذرگاهی‌ست
که در سکوتِ بیداری،
زمین و آسمان
در او
به هم می‌رسند.
آری اکنون شیر ایرانشهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان، مرد مردستان
رستم دستان
در تگِ تاریک‌ژرف چاه پهناور
کِشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر
چاه غدر ناجوانمردان
چاه پستان، چاه بی‌دردان
چاه چونان ژرفی و پهناش، بی‌شرمیش ناباور
و غم‌انگیز و شگفت‌آور
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
در بنِ این چاه ... دیدن ادامه ›› آبش زهر شمشیر و سنان، گم بود
پهلوان هفت‌خوان، اکنون
طعمه‌ی دام و دهانِ خوان هشتم بود
و می‌اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بس ‌که بیشرمانه و پست است این تزویر
چشم را باید ببندد، تا نبیند هیچ
بس‌ که زشت و نفرت‌انگیز است این تصویر
و می‌اندیشید:
«باز هم آن غدر نامردانه‌ی چرکین
باز هم آن حیله‌ی دیرین
چاهِ سرپوشیده، هوم! چه نفرت‌آور! جنگ یعنی این؟
جنگ با یک پهلوان پیر؟»
و می‌اندیشید
که نبایستی بیندیشد
چشم‌ها را بست…

-ماث (مهدی‌اخوان‌ثالث)
نمیدانم
بازیچه بودم یا دستمایه آزمایش، نمیدانم. هرچه بودم، معشوق نبودم. دوست‌داشتنی نبودم. یار دو روزه ای بودم که فلانی، در زندگی‌ام حلول کرد و درآخر، به بهانه‌ای تصمیم گرفت ترک کند مرا و به آن بهانه بپردازد.
از خروسخوانِ صبح به حرف های او فکر میکنم و کنکاش مینمایم تا ربط دهم، آن عشق و علاقه به خدا و قرآن‌اش به دلشکستگی من و معلق در هوا بودنم را.
چیزی نصیب مغزم نشد.
گوشه‌ای از مغزم میگفت "هرکه دم از خدا میزند، از اون دورتر است."
گوشه‌ی دیگری میگفت "تورا ترک کرد چون کافری."
ناگهان کسی گفت "تو دم از خدا نزن و یک بار، مسلمانی کن و آن قرآن را بگشای؛ بلکه خدای‌اش به تو گوید که حقیقت ... دیدن ادامه ›› چه بود."
من هم چنین کردم و قرآن اینترنتی را گشودم و به آیه چهلُ ششم سوره هود خیره گشتم.

خدای‌اش به من گفت:
«به یقین او از خاندان تو نیست، او [دارای] کرداری ناشایسته است، پس چیزی را که به آن علم نداری از من مخواه، همانا من تو را اندرز می دهم که مبادا از ناآگاهان باشی.»
من در زندگیم به هیچ چیزی هم اعتقاد نداشته باشم فقط به یک آیه اعتقاد راسخ دارم
چون هزاران بار در زندگیم تجربه اش کردم
اونم این آیه است( سوره بقره آیه 216)
وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شیئاً و هُوَ شَرٌّ لَکُم وَاللَّهُ یَعلَمُ وَأَنتُم لا تَعلَمونَ
و شاید چیزی را خوش ندارید و [درحالی که] آن برای شما خوب است و شاید چیزی را دوست بدارید و [حال آنکه] برای شما بد است! و خدا می‌داند، ... دیدن ادامه ›› و شما نمی‌دانید.
بهم ثابت شده که خیلی جاها اگر از تندباد حوادث جان سالم به در میبرم چون او نخواسته آسیب ببینم
خیلی وقتها در ابتدا عصبانی میشم و ناراحت
میگم باز من یک چیزی خواستم و توی خدا ندادی بهم
ولی بعد میفهمم انگار در آغوشم گرفته و از خطر دورم کرده
تازه بعد از مدتی که دلیل نشدن را میفهمم یادم میفته شکر کنم
الان خیلی دردناک است ماجرا
ولی احتمالا بعد از مدتی شما هم حس میکنید که در آغوش خدا بودید و گذشتید با اینکه الان حال دلتون خوب نیست...
۲۰ اردیبهشت
"هرکه دم از خدا میزند، از اون دورتر است"👍

عین ِ حقیقته...خداشون هم رنگ ِ منفعتشونه...



۲۷ اردیبهشت
یقین دارم نزدیک‌ترین کسان به خداوند عاشقان دل‌شکسته هستند.. گویا در صف استجابت دعا خداوند عاشقان را گلچین می‌کند..
الهی خداوند خودش بهتون پناه بده
برای آرامش دل ما هم دعا کنید
۳۱ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

مَن کِه اَز آتِشِ دِل چون خُمِّ مِی دَر جُوشَمْ
مُهر بَر لَب زَدِه خُون می‌خورَم و خامُوشَمْ

قَصدِ جان است طَمَع دَر لَبِ جانان کَردَن
تو مَرا بین کِه دَر این کار بِه جان می‌کوشَمْ

مَن کِی آزاد شَوَم اَز غَمِ دِل چون هَر دَم
هِنْدُویِ زُلفِ بُتی حَلقَه کُنَد دَر گوشَمْ

حاشَا لِلّهِ کِه نِیم مُعتَقِدِ طاعَتِ ... دیدن ادامه ›› خویش
این قَدَر هَست کِه گَه‌گَه قَدَحی می‌نوشَمْ

هَست اُمّیدَم کِه عَلی‌رَغمِ عَدُو روزِ جَزا
فَیضِ عَفوش نَنَهَد بارِ گُنَه بَر دوشَمْ

پدَرَم رَوضَهٔ رِضوان بِه دو گَندُم بِفُروخت
مَن چِرا مُلکِ جَهان را بِه جُوی نَفُروشم

خِرقَه‌پوشیِ مَن اَز غایَتِ دین‌داری نیست
پَرده‌ای بَر سَرِ صَد عَیبِ نِهان می‌پوشَمْ

مَن کِه خواهَم کِه نَنوشَم بِه جُز اَز راوقِ خُم
چِه کُنَم گَر سُخَنِ پیرِ مُغان نَنیوشَمْ

گَر اَز این دَست زَنَد مُطرِبِ مَجلِس رَهِ عِشق
شِعرِ حافِظ بِبَرَد وَقتِ سَماع اَز هوشَمْ


" تفألی به حضرت حافظ "
ــ تو کجایی؟

در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان

تو کجایی؟



ــ در دورترین جای جهان ایستاده‌ام من:

کنارِ تو.



ــ تو کجایی؟

در گستره‌ی ناپاکِ این جهان

تو کجایی؟



ــ در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام من:

بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید

برای تو.



احمد شاملو
توبه کفتار مرگ است

🌱
سارا داوودی و قنبرعلی رودگر این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید