الان داشتم چمدون رو میبستم که به امید خدا برگردم سر خونه زندگیم که یهو موقع پخش این آهنگ (من موقع کارهایی که کمی استرس زا هستن آلبومهایی مثل این رو گوش میدم ) :
https://cdn.imgurl.ir/uploads/p612685_13_Feel_Good.flac
یه ماجرا از سری داستانهای گرینویچ ویلیج زد به سرم .
گرینویچ ویلیج محله ایه که چند سال توش زندگی میکردم ، انقدر جذاب بود که همونجا این سری داستانهایی که مدتیه مشغول نوشتنش هستم استارت خورد . این کافه reggio که در همه ی داستانها محل وقوع ماجراست و تکرار میشه، واقعیه ، مثل کافه کافکا توو بازل که چندباری داستانهایی که اونجا نوشتم رو هم گذاشتم
... دیدن ادامه ››
اینجا ، جای معرکه ایه که اون سالها پاتوقم بود . و الان هم همچنان منبع الهاممه .
این سری داستانها رسمن یه هرج و مرج احمقانه ن نه شروع و نه پایان درست حسابی دارن ، یه جور ابزوردِ سیالِ اتوماتیستی که چون راوی یه میانسالِ مجردِ داغونِ دنبال همسره که حواس درست و حسابی نداره و انقدر کتاب خونده که خل شده ، در ظاهر شاید پرت و پلا به نظر برسه که احتمالن در باطن هم پرت و پلاست همچنان :)) خلاصه مینویسمشون چون قراردادش رو بستم و باید ادامه ش بدم :) و به یاری خدا یه پولی بزنم به جیب :))
الان هم وسط بگیر و ببندِ چمدان ، اومد به ذهنم و فورن یادداشتش کردم و گفتم همینجور داغ داغ بذارم اینجا :)
تا به این بهانه خداحافظی هم بکنم تا به امید خدا فرصت بشه برگردم و از زیباییهای تیوال عزیز و دوستان نازنین ، بهره مند شم . ببخشید که هول هولی نوشتم :)
-----------
عینکِ کائوچوییِ ضخیمم مدام از روی بینیام میلغزید و درست روی پروندهی تحلیل روانشناختیِ «افسردهگیِ مزمن در میگوهای آبِ شیرین» سر میخورد. مثل همیشه نمیدونم چرا در کافه رجیو نشسته بودم؛ جایی با همان صندلیهای چوبیِ کهنه و بوی تندِ اسپرسویی که انگار سال ۱۹۲۷ مستقیماً از داخلِ یک لولهی زنگزدهی اگزیستانسیالیستی کشیده بودند توی فنجان. داشتم به این فکر میکردم که اگر روانپزشکم میفهمید من به جای قرصهای ضداضطراب، سه گرم خاطرهی رندوم از لای جرزِ دیوار قورت میدهم، حتماً پروانهی طبابتش را قاب میکرد و میکوبید روی سرِ نخستوزیرِ بلژیک.
در همین افکارِ ساختاریافته روبروی قاب عکس نخست وزیر بلژیک بودم که «مالی خولیا» وارد شد.
یک زنِ کولیِ اسپانیایی با دامنی سرخ و چیندار که انگار آن را از روی سقفِ یک کالسکه در قرن هجدهم دزدیده بودند. پارچهی دامنش پر از خالهای درشت و سیاه بود. مالی جداً و بدون هیچ شوخیِ استعاری باور داشت که یک کفشدوزک است. او واقعاً نگران بود که اگر پیشخدمتِ کافه عطسه کند، طوفانی به پا شود و او را پرت کند توی دیگِ سوپِ قارچ.
وقتی آمد و درست روبهروی من پشت میز نشست، قلبم مثل یک ماشینِ لباسشویی که داخلش چند قالب یخ و یک جفت چکمهی سربازی انداخته باشند، شروع کرد به لرزیدن. به چشمانِ سیاهش نگاه کردم درست در ساحلِ نرماندی . سال ۱۹۴۴ بود. گلولهها از بالای سرم رد میشدند و برفِ شور از آسمان میبارید. من با همان عینکِ طبی و کلاهِ نظامی، یک کلتِ کالیبر ۴۵ را به سمتِ یک کلمپلوی متحرک گرفته بودم. ژنرال آیزنهاور دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «موریس! اگر این نامهی محرمانه را به پاریس نرسانی، تمام پنسیلوانیا تبدیل به یک قاشق مرباخوری میشود!» و من در حالی که صدای شلیکها کرکننده بود، داد زدم: «ژنرااال! من اصلاً نمیتوانم بدون کفیِ طبیِ کفشم ، مالی داشت با انگشتانِ باریکش روی لبهی فنجان تقتق میزد.
گفت: «تکان نخور موریس! روی آن تابلوی رنسانس یک سارِ زنگی نشسته. اگر مرا ببیند، بالهای قرمزم را ، دقیقاً صدایش شبیه ملودیِ یک گیتارِ فلامنکوی غمگین بود که داشت برای یک تکه پنیرِ کممبر که توی ایستگاه ننه من غریبم بازی در میآورد ، گفتم: «مالی، تو زیباترین حشرهای هستی که در کل نیویورک دیدهام. من معمولاً از حشرات متنفرم چون فاقد حسِ شوخطبعی هستند و هیچوقت سرِ پا نمیشاشند، اما تو ... سوار بر یک بالونِ زردِ غولپیکر بر فراز برج ایفل بودم. مالی با لباسِ تورِ سفید کنارم بود و من داشتم با یک ارکسترِ ۴۰ نفره که همگی داخلِ یک سطلِ ماست ، نخستوزیر بلژیک از بالای برج ایفل برایمان دست تکان میداد و میگفت: «موریس، تو بالاخره توانستی ریتمِ ۶/۸ را به میگوهای آب شیرین یاد بدهی!»...
مالی داشت با جدیتِ تمام، خودش را به سطل ماست میمالید تا یک قطره اشکِ چسبناک را از روی لبهی بینیام جابهجا کند،
کافه شلوغ بود و هر بار یکی رد میشد دماغم میرفت توی فنجان قهوه ای که نخست وزیر بلژیک سمتم گرفته بود. دماغم را از فنجان کشیدم بیرون . شیشه ی قاب عکس نمیگذاشت نخستوزیر کلماتم را ببیند ، برای همین با دسته های عینکم بهش فهماندم که : هی ، این زن کاملاً دیوانه است .