در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 09:29:09
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
۳ ساعت پیش

«آوای پاک»


به گرداگردت بنگر،
چه دل‌ انگیز و خوش است.
جایی، که آوایی پاک طنین‌ انداز است ؛
این، نویدِ نیکی ست (نشانه‌ای از امید و خوبی).

جان بگشا (قلبت را آماده کن)،
در به روی نیکویی باز کن.
و با شادی سر بر بالین بگذار ؛
تا ... دیدن ادامه ›› سپیده‌دم، که آرام خواهی یافت (تجدید قوا می‌کنی و آسوده می‌شوی).

دیده بر هم نِه
و اندوه را از خود بران (نگرانیها رو رها کن)،
بالای سرت، ستاره‌ای
دوردست‌ها را روشن میکند (نوری برای هدایت تو در تاریکی است).

از ازل ،
مردمانی در آن «جا» می‌زیند (در سرزمین دلهای پاک و روشن)،
که عشق را از گزندها رهاندند (عشق را از آسیب و فراموشی نجات دادند)
تا برای تو به ارمغانش آورند (این عشق پاک حالا به تو هم رسیده ).

چرا آن دیار، این‌چنین
روشن و دل‌انگیز است؟
چراکه هر که عشق را یافت ؛
خود، فروغی جاودان و بیکران شود (خودش سرچشمه‌ی نور و گرما می‌شه).

همچون آنان زندگی کن...
با جانی پاک،
در آشتی و عشق،
آنک ، آرامش را در آغوش خواهی کشید (به آرامشِ واقعی و ماندگار خواهی رسید).



پ.ن :

آمین :)







سپهر این را خواند
رِزا، شقایق مطیع، مریم اسدی و نازنین این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۵ ساعت پیش
من پر از وسوسه های رفتنم
دل من شسته دگر دست ز من!
شب عشق است و مرا هیچ نباشد ترسی
بروم یا نروم ، دل‌نگرانم نیستند!
تو بگو
هستی گردون به تمنای وصال
شب نیلوفریم را به تو تقدیم کند؟!
...

مبارک است مبارک بادت...


۵ ساعت پیش

قدر بدان»

بیهوده روزهایمان را خاکستری میکنیم،
و گستاخانه قدرِ کسانی را که نزدیکمان هستند، نمیدانیم.
ما برای این کارها به دنیا نیامده‌ایم؛
گروگانِ باورهایی شده‌ایم که در هم گره خورده‌اند.

در اطرافِ ما اما، ستارگانِ حقیقیِ هستی می‌درخشند،
آه ... که این گوهرها برای درخشیدن، به تأییدِ دیگران نیاز ندارند.

راهِ سپاسگزاری، آدم ... دیدن ادامه ›› را به شادی میرساند
و رودِ همدردی همیشه پرآب است.

اگر خوشبختی میخواهی، به آسمان نگاه نکن؛
آن بالا نمی‌فهمی زندگی چطور عوض می‌شود.
فقط ببخش، قدر آدمها را بدان، و سرنوشتت را سپاس بگو
همینطور که هستی ، ذره‌ای در دلِ کائنات..




پ.ن :
لازم به گفتن نیست که مثل همیشه ترجمه رو راحت گرفتم تا در فارسی بهتر بتونم معنا رو برسونم .
مثلن بجای کلمه ی دقیقِ افسوس ، از آه استفاده کردم که نشون بدم شاعر داره حسرت میخوره چون خودش رو جزو اشخاصی میدونه که اول نام میبره یعنی ناسپاسها ،
اما اگر افسوس رو بکار میبردم در فارسی اینطور به نظر میومد که داره برای اونایی که نگران تایید مردم نیستن افسوس میخوره یعنی گروه دوم .
اینجور تغییرات چندتایی در ترجمه م هست که گفتم بگم که دلیلش چی بوده :)




زنده باد :)
امیرمسعود فدائی، صبا کیانی و سپهر این را خواندند
رِزا، شقایق مطیع، مریم اسدی و نازنین این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲ روز پیش، شنبه ساعت ۱۰:۱۳
نیما و مرغ آمین

در شعر مرغ آمین ، نیما از درد و رنج مردم می گوید ،
و" ظفرمندی " را نوید می دهد .
" او نشان از روز بیدار ظفرمندی است
.....
می دهد پوشیده ، خود را بر فراز بام مردم آشنایی
داستان از درد می رانند مردم "
......
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم .
مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید ... دیدن ادامه ›› .
بانگ بر می دارد :
آمین .
باد پایان رنج های خلق را با جانشان در کین
خلق می گویند :
_ آمین
نیما رستگاری را نوید می دهد .او خواهان زوال " بر طبل جنگ کوبیدن " است . نیما کیفر بداندیشان را می خواهد .
و درنهایت :

می گریزد شب
صبح می آید .
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳ روز پیش، جمعه ساعت ۱۳:۰۱
ای یارِ غدار ناپایدار و ای دلبر جفاکار مکار،من از دست سبک سری و بی خبری تو چنان همسفرِ دربه دری و همبستر خون جگری شده ام که زلازل به ارکان کاخ مدرکاتم افتاده و هلاهل به کام فراخ حیاتم ریخته.باشد که به حق و بی طعن و دق دفترِ شکایت از جور بی نهایت تو را ورق به ورق بگشایم و فریاد ناشکیبایی از غربت و تنهایی و از بیداد بی وفایی تو به گوش فلک مینایی برآورم

نیکزاد افرسی نیا
دن کیشوت
امیرمسعود فدائی و فریبا مهر این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۳ روز پیش، جمعه ساعت ۰۱:۰۵
عروسی اومده تو کوچمون
شایدم دومادی
صدای غریبی است
نوای کردی شاد
می توان با آن گریست

خوشی تون پایدار 🎈

۴ روز پیش، پنجشنبه ساعت ۲۳:۳۸
کتاب خانه ی ملی ایران

در سوم شهریور ۱۳۱۶ تاسیس و دارای دومیلیون و هفت صد هزار جلد کتاب است . تاریخ تاسیس آن بر می گردد به دوران تاسیس دارالفنون در سال ۱۲۳۰ شمسی . دوازده سال بعد در سال ۱۲۴۲ ، کتاب خانه ی کوچکی در آن جا دایر گردید . پس از تاسیس کتاب خانه ی ملی ، کتاب های دارالفنون به آن جا منتقل شد .
بر اساس قانون مطبوعات بعد از مشروطه در سال ۱۲۸۶ ،
ناشر موظف شد دو نسخه از کتاب هایی که چاپ می کند ، برای ضبط به وزارت معارف در تهران و ادارات آن در شهرستان ها بفرستد . این قانون در سال ۱۳۵۶ بازتعریف شده. «نظام ثبت و واسپاری آثار در کتاب خانه ملی ایران، اگرچه سابقه‌ای پیش از انقلاب و نیز مقرراتی در سال‌های نخست پس از انقلاب داشت، از اواخر دهه ۱۳۷۰ به شکل منظم‌تر و نظام‌مندتری اجرا شد.»
امیرمسعود فدائی این را خواند
عباس الهی، بالتازار و فریبا مهر این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۲۳ شهریور ساعت ۱۱:۳۴
همیشه هر نوپردازی و هر شاعر متجددی در زمان خود مورد شماتت و حتا تمسخر کسانی که مفهوم آثار او را درک
نمی کرده اند قرار گرفته است و اصولا" لزومی ندارد که در یک عهد و زمان شیوه ی شعر گویی و سخن سرایی همگان
یکسان باشد . جایی که اختلاف مکان در سبک شعر موثر باشد
اختلاف زمان دیگر جای خود دارد و خیلی بیش تر موثر است .
#نیما_یوشیج
۲۲ شهریور ساعت ۱۵:۵۳
ما گوشه‌نشینان خرابات الستیم

تا بوی مِیی هست در این میکده مستیم

🎈
۱۸ شهریور ساعت ۰۱:۴۳
یه بنده خدایی یه گوشهٔ این کرهٔ خاکی یه عکس از خودش تو یه شبکهٔ اجتماعی منتشر می‌کنه!
یه بنده خدای دیگه یه گوشهٔ دیگه از این کرهٔ خاکی، از زندگی میفته، خوابش نمی‌بره، برنامه‌ریزی‌هاش به هم می‌خوره، برای ساعاتی اون همه تلاش و روان‌کاوی و روان‌پزشکی به باد میره و ...
چیه این آدمیزاد حقیقتاً...
خانه ی ویران‌نشینان را تکانی بس بُوَد
سخت بی‌بنیاد باشد دولتِ خوابِ پریش!
به هر طریق که رفتم غم تو پیشاپیش
کمین گرفته و بربسته بود راهم را ...
۱۸ شهریور
فقط قطع کردن‌نت جوابه.. چیه این‌ نت...
۱۸ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۷ شهریور ساعت ۰۲:۰۵
بِن زین
بَن زین
بُن زین
زین بی هوا می سوختیم !

🎈

صبا کیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۶ شهریور ساعت ۱۸:۳۲
توقع ماندن از غبار غریب است

🎈
حسین مولانیا و کژال این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۱۶ شهریور ساعت ۱۲:۱۶
دوستی داشتم که اهل کشور اسپانیا بود و هر موقع که ما با خانواده مان تماس می گرفتیم ، می گفت : شما ایرانی ها چه قدر احساسات رقیقی دارید . من به او گفتم : تو ، هر چند وقت یک بار با خانواده تماس می گیری ؟ او در جوابم می گفت : من ، هر ماه یک بار تماس می گیرم . و من به او می گفتم :پس ، شما احساسات غلیظی دارید . و او سری تکان می داد.
حالا که مدت ها از آن زمان گذشته ، می بینم این کمتر تماس گرفتن ها ، به خود ما هم سرایت کرده است و در واقع احساسات ما غلیظ شده است . ولی ، هر چه دنبال علتش می گردم ، پیدا نمی کنم . شاید ، شرایط چنین وضعی را به وجود آورده است . دنیای تکنولوژیک ؟ زندگی ماشینی ؟ و...
در هر حال ، این را می خواهم بگویم که ، گذر زمان خیلی از مسائل را تغییر می دهد و چه خوب است که در جریان این تغییرات ، تماس ها و ارتباطات ما تقویت شود ، نه این که تقلیل یابد.
امیرمسعود فدائی و سالار ناجی این را خواندند
بالتازار، شادی ناجی و فریبا مهر این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۹ شهریور ساعت ۱۴:۵۷
برگزیده ی خاطرات سیمین دانشور از نیمایوشیج


نیما در وصیت نامه اش گفته که علاوه بر نظارت و کنجکاوی دکتر معین، جلال و جنتی با هم در جمع آوری آثار باشند. چرا جلال با توجه به علاقه اش به نیما، در رابطه با جمع آوری آثار کمک چندانی نکرد؟
 طاهباز جمع آوری کرد. جلال کمک کرد. جنتی هم کمک کرد.

نیما برای شما شعر ... دیدن ادامه ›› هم می‌خواند؟
 بله بیشتر شعرهاش رو واسه من خونده. خودش می‌گفت من یه رودخانه ای هستم که از هرجاش میشه آب گرفت. گفت: آب در خوابگه مورچگان ریخته ام که خوب یادمه. گفتم نیما اینو تقدیم کن به من. نمی‌کرد. اینکاره نبود.

گویا نیما بیشتر اوقات در منزل شما بود و با شما حشر و نشری دائم داشت.
 بله، می‌اومد اینجا می‌نشست. صبح می‌اومد اینجا پیش من. من عصرها درس داشتم. یک تخته سنگ بود اینجا. اینجاها همه بیابون بود. ما اینجا برای نیما آمدیم. گفت اینجا یک زمینی هست بیایین بسازین. تقریباً ما شب و روزمون با نیما بود. صبح می‌آمد دنبال من، با هم می‌رفتیم راهپیمایی.

اینجا با نیما هم می‌رفتید از دشتبان سیب زمینی می‌خریدید.
 نه، سیب زمینی نمی‌خریدیم، حق الماله بود. پنج شش تا سیب زمینی بهش می‌داد دشتبان. می‌دانست مرد بزرگی است، اما نمی‌دانست چرا بزرگ است. اینو می‌برد، نهارش بود. می‌رفتیم، سیب زمینی‌ها رو کنار آتش می‌چید. خاک روش می‌ریخت. بعد سوراخ سوراخ می‌کرد و می‌رفتیم. راه می‌رفتیم. شعر می‌گفت. بعد می‌گفت سیب زمینی‌هام پخته. می‌اومد سیب زمینی‌هارو تو یه پاکت می‌گذاشت. می‌گفت این نهارمه. می‌گفتم این نهارته فقط. می‌گفت: شام منم هست. می‌گفتم: چرا ! می‌گفت: نمی‌خوام نونخور عالیه باشم. و بعد می‌دونی چی می‌گفت که خیلی دلم می‌سوخت. می‌گفت که وزارت آموزش، ماهی 150 تومن بهش می‌داد، بشرطی که نیاد. چون کارمند وزارت آموزش بود. خیلی خاطره از نیما دارم. گفته بودن که تو نیا، برای اینکه متلک می‌گفت بهشون. چیزایی می‌گفت که اونا درست نمی‌فهمیدن. می‌گفتن که این 150 تومن رو بیا بگیر و نیا. اینم نمی‌رفت. 150 تومن هم پول «تریاکش»، کفش و پوشاکش می‌شد.

ارتباط دوستان نیما با شما چگونه بود و چرا دوستان نیما برای دیدنش به اینجا می‌اومدند؟
همه را ما به وسیله نیما شناختیم. اینجا قرار می‌گذاشت، چون عالیه خانم راه نمی‌داد. اون بدبخت، خسته و خرد از بانک اومده. بچه رو آورده. می‌خواد غذا بپزه. به نیما گفته بودم مهماناتو بردار بیار اینجا. شاملو، اخوان، همه‌ی مریداش. فروغ فرخزاد. دیگه خیلی‌ها بودند. بیشتر شاملو مریدش بود. ولی شاملو راه دیگه ای رفت. شاملو شعر سپید گفت. منتها خب شاعری درجه اوله. حالا به هر جهت، این نیما اعجوبه ای بود واسه خودش. نیما بدعتگذاره. خیلی مهمه نیما در تاریخ ادبیات. نیما، بعدش بنظر من شاملو، بعد اخوان و فروغ فرخزاد. فروغ هم می‌اومد اینجا. همه شون که می‌خواستن نیما رو ببینن، می‌اومدن اینجا. که من آشنا شدم با اونا.

هنرمندان اون دوره را با حالا چطور قیاس می‌کنید؟
 آدم‌های حسابی دراومدن دوره‌ی نیما. حالا کسی نیست. کسی نیست جایگزین اونها. مثلاً جای شاملو هیچکی نیست به عقیده من. جایگزین فروغ فرخزاد هیچکی نیست. اخوان هم هیچ کی نیست. نیما که هیچکس نیست. (با تاکید).

شما به یوش هم رفته بودید؟
 سه چهار بار به یوش رفتیم. مهمونی می‌داد نیما. ما اونوقت با قاطر می‌رفتیم یوش و خیلی راه سختی بود.

از کدوم مسیر می‌رفتید؟
یادم نیست. ولی نوره دیگه. از راه ساری می‌رفتیم نور. بعد مجبور بودیم با قاطر بریم یوش. من و جلال و نیما. شراگیم خیلی شر بود.

آیا قبل از ازدواج با جلال، نام نیما را شنیده بودید؟
 چرا نشنیدم؟ نیما معروف شد. خیلی زیاد. می‌شناختم. شعرش را هم می‌خوندم، ولی اون رو ندیده بودم. منتها وقتی اومدیم، خود نیما به جلال تلفن کرد. جلال خیلی مریدش بود. دعواشونم شد. ولی با این حال پیرمرد چشم ما بود رو هم نوشت. جلال می‌گفت که نیما به او تلفن کرده بود و گفته بود که اینجا یک زمینی هست نزدیک خونه‌ی من. گفت پاشید بیاین. اینجا تمام جالیز بود.



 یکی از ویژگی‌های شخصی نیما، طنزپردازی و اجرای مسلط حالات افراد بود.
 آره، خیلی ادا درآوردن رو بلد بود. ادای جلالو درمی‌آورد. ادای منو درمی‌آورد. می‌گفت وقتی تو وارد می‌شی، عینهو اسبایی، فقط شیهه کم داری. چون من خیلی اسب دوست داشتم. اینجا سواری می‌رفتم با یارشاطر. باشگاه سوارکاران بود. اسب کرایه می‌کردیم، می‌رفتیم سواری. می‌گفت عین اسبی. عین من ادا درمی‌آورد.

 جلال در خرداد ماه 1332 نامه ای تحت عنوان کدخدا رستم به نیما می‌نویسه. با توجه به اینکه نیما یک نیشی را در رابطه با لادبن خورده بود و در این اواخر نیما دیگه از لادبن ناامید شده بود، چون هیچ نامه‌ای با هم رد وبدل نکردند و لادبن در شوروی گرفتار شده بود و یک نفرتی هم از حزب توده پیدا کرده بود و خلیل ملکی و جلال هم در زمان نوشتن این نامه از حزب توده جدا شده و نیروی سوم را راه انداخته بودند.
آیا جلال هنوز فکر می‌کرد که ممکن است نیما جذب حزب توده بشود؟ با توجه به واکنشی که همیشه نیما نسبت به حزب توده داشت و هیچ وقت حزبی نبود. حتی در پایان نامه ای که به احسان طبری می‌نویسد، می‌گوید که: آنکه منتظر است روزی شما را بیش از خود در نظر مردم ناستوده ببیند. نیما هم در اون نامه به جلال می‌نویسه که تو به هر شکلی دربیایی، می‌شناسمت. تو همون جلال خودمی. جلال با توجه به شناخت نزدیکی که از نیما داشت، چرا اون نامه را با اسم مستعار کدخدا رستم چاپ کرد؟

 یعنی می‌دونید نیما با توده ای‌ها ور رفت. یک برادری داشت بنام لادبن که این روسیه رفته بود. خیلی دلش می‌خواست اینم بره روسیه. ولی این که سیاسی باشه نه. سیاسی نبود. ته اش سیاسی بود. نیما آرزوش بود بره پیش لادبن. می‌شه گفت که اون نامه ای که جلال می‌نویسه تحت عنوان کدخدا رستم، وازده شد. می‌دونید اونا زیاد روی می‌کردند. سر مصدق که توده ای‌ها قاطی کردند خودشون رو تقریباً، که مصدق فهمید و دکشون کرد. احسان طبری و اینا هم بودند. دیگه نیما وازده شد از حزب توده.

در سال 1333 هم نیما را بازداشت می‌کنند.
 همین شعر (وای بر من) را که گفت: کشتگاهم خشک مانْد و یکسره تدبیرها / گشتْ بی سود و ثمر./ تنگنای خانه ام را یافت دشمن، با نگاهِ حیله اندوزش/ وای بر من! می‌کند آماده بهر سینه‌ی من، تیرهایی/ که به زهرِ کینه، آلوده ست./ پس به جاده‌های خونین، کلّه‌های مردگان را/ به غبارِ قبرهای کهنه اندوده/ از پسِ دیوارِ من بر خاک می‌چیند/ وز پی آزارِ دل آزردگان/ در میان کلّه‌های چیده بنشیند/ سرگذشتِ زجر را خوانَد./ وای بر من!/ در شبی تاریک از اینسان/ بر سر این کلّه‌ها جنبان/ چه کسی آیا ندانسته گذارد پا؟/
شاه گفته بود که به من زده و گرفته بودنش. چهار پنج روز هم بیشتر نبود زندان. زندان هم بهش خوش گذشت.

بعد از 28 مرداد هم نیما شعر و یادداشت‌ها رو پیش شما گذاشته بود؟
بله. یک گونی شعر داشت. قلعه سقریم اینا، همه پیش ما بود. شعرهاش پیش ما بود. اینجا می‌گذاشت شعرهاشو. می‌ترسید. پشت کاغذ سیگار، روی کاغذی که اگه گیر می‌آورد.

من حتی شعرهاش رو، روی برگه‌های بانک ملی هم دیدم.
درسته. بعد دیگه من کاغذ بردم. یک دفترچه بردم دادم بهش، گفتم بابا! شعرها رو این جا بنویس. دیگه می‌نوشت. بعد اینا پیش ما بود که عالیه خانم اومد اونا رو برد.

نیما در یادداشتهای روزانه از افرادی که به خانه شما می‌آمدند صحبت می‌کنه. مثلاً از امام موسی صدر یا مهندس رضوی. چه خاطراتی از آن دیدارها در یاد شما مونده.
نیما به موسی صدر حسودی‌اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود. چشم‌های خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری‌ها. من در رو باز کردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری!
توحق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست. گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم. نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود. باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش. من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه کرد.

امام موسی صدر ترجمه کرد؟
بله. آورده برد برای مون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی میدیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.

از وضعیت خانه نیما در اینجا بگویید. گویا داشتن خرابش می‌کردن.
من نگذاشتم خراب کنن. من داشتم می‌رفتم «سلمونی». دیدم بنای اصلی رو دارن خراب می‌کنن. فوری اومدم خونه. تلفن کردم به شهردار تجریش و رئیس میراث فرهنگی، آقای بهشتی. اینا فوری اومدن. گفتم اینا دارن خونه اصلی رو خراب می‌کنن و این میراث فرهنگیه. با هم رفتیم. عروسه اومد گفت که می‌خواهیم اینجا را خراب کنیم و آپارتمان بسازیم. اینا نذاشتن، رفتن قولنامه کردند. اما خونه‌ی من رو هم قولنامه کردند. که این دو تا میراث فرهنگی شد.



گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
seemorgh.com/culture
منبع: parsine.com
شادی ناجی، امیرمسعود فدائی، مریم اسدی و فریبا مهر این را خواندند
بالتازار و نازنین این را دوست دارند
درود و مهر 🌱
امیدوارم ظهرتون نیک سپری شود 🌞

سپاس بیکران بابت وقتی که برای نگارش می‌گذارید؛
و با لطف بی منت و بی دریغ خود، ما را از چنین محتواهایی
با خبر و آگاه می‌سازید، و به اطلاعات عمومی ما، ارتقاء و رشد میدهید 🙏🌹
۰۹ شهریور
درود فراوان
ممنون از توجه و محبت شما . بله هر چه از نیما بگوییم کم
گفته ایم.من در کتاب جدیدم ؛ " نیمایوشیج و حرف های همسایه " دیدگاه های او را درباره ی شعر نوین فارسی شرح داده ام .
حتما" می دانید که " حرف های همسایه " مانیفست شعر مدرن فارسی ست .
pdf اش را در این جا می آورم .

https://drive.google.com/file/d/1bHeGk94oVJYoIjWERqs3vCkWOSu4I9gO/view?usp=sharing

۰۹ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۹ شهریور ساعت ۱۲:۲۸
بخشی از گفتگوی نجف دریابندری با استاد مجتبی مینوی با حضور ایرج افشار و دکتر شفیعی کدکنی
منبع: مجله کتاب امروز، پاییز 1352

شفیعی کدکنی: استاد می خواستم بحث را عوض کنم. یک وقتی دربارۀ نیما صحبت کرده بودیم. حالا خواهش می کنم آن بحث را دنبال کنیم، که برای آشنایی با چهرۀ واقعی نیما خیلی ارزش دارد.


مینوی: با کمال میل. بنده نیما را شخصاً دوست داشتم. یعنی شخص نیما را دوست داشتم. از بعضی شعرهایش هم خوشم می آید، مثل «افسانه» که خواندن آن را به خیلیها هم توصیه می کردم. اما نیما یوشیج، از ابتدا، با طرزی تصنعی وارد میدان شد. ما شاگرد دارالمعلمین بودیم. یادم هست، یک روز که از دارالمعلمین ... دیدن ادامه ›› خارج می شدیم، به آقایی برخوردیم. این آقا کلاه پوست بخارایی سرش بود و رو سینه‌ی کت سفید رنگش هم جا فشنگی داشت، چکمه های بلند هم پا کرده بود. این آقا آمد جلوی ما که «هه هه!... شما فارسی می خوانید؟!» لهجه اش هم شبیه مخلوطی از مازندرانی و ترکی قفقازی بود. خلاصه، لهجه اش عجیب و غریب بود و شروع کرد با ما حرف زدن. بعد هم درتمام طول راه همراه ما بود و ادبیات فارسی را مسخره می کرد که: «این شعرها چیست که شما می خوانید، گلستان چیست، سعدی کیست، فلانی کیست...» اگر شعر صحیح می خواهید این است: «خانوادۀ سرباز.» به نظرم نسخه ای از این شعر را که در سال 1303 به من داده، هنوز داشته باشم.

دریابندری: باید 1301 باشد. چون که افسانه را در 1303 نوشته.

مینوی: من نگفتم در 1303 نوشته، گفتم در 1303 نسخه ای از این شعر را به من داد، شاید هم در سال 1302 یا 1301 نوشته، درست یادم نیست در چه سالی نوشته... به هر حال، من این جزوه را دارم. او عقیده داشت که شعر یعنی همین. کم کم دوستی ما بیشتر شد و فهمیدم که او از خود ماست، یعنی ایرانی است. قبلا از طرز لباس پوشیدن و چکمه و کلاه پوستی و جافشنگیهای روی جیبش و لهجه‌ی عجیب و غریبش فکر کرده بودم خارجی است. راستی این را بگویم که خنجر هم می بست. به نظرم گاهی هم خنجرش را توی جیب چکمه اش می گذاشت.


بعدها در کتابخانۀ بروخیم زیاد با هم روبه رو می شدیم که اغلب محمد ضیاء هشترودی هم بود. نیما اغلب به خانۀ من هم می آمد و با هم حرف می زدیم، درد دل می کردیم. یکی از روزها با همان ریخت آمد سراغم و با همان لهجۀ عجیب و غریبش گفت که: «امروز شاعر کارد کشید!»

افشار: شاعر چی کشید؟

مینوی: کارد کشید!

افشار: به خیالم کارت کشید!

مینوی: «خیر، کارد کشید.» خلاصه، می گفت: امروز رفته بودم ادارۀ شفق سرخ. علی دشتی و شادمان و فلانی و فلانی نشسته بودند بلوت بازی می کردند. من مسخره شان کردم. آنها هم به من فحش دادند و شاعر کارد کشید!...

از این قبیل صحبتها زیاد داشتیم، ولی خودش شخصاً والله آدم محبوبی بود!

دریابندری: از اول یاغی بوده!
سالار ناجی، رِزا، صبا، امیرمسعود فدائی و شادی ناجی این را خواندند
نازنین و بالتازار این را دوست دارند
چقدر دوست داشتنی بود😍
لطفا باز هم از این پست‌ها بذارید😊🙏
۰۹ شهریور
بالتازار
دقیقن ، چه نکته ی فوق العاده ای رو بهش اشاره کردین :) اولش که اساسن میگه کیا انگلیسی بلدن صحبت کنن ، فقط اونها رو بیار پیشم . خب این سریال بسیار سریال مهمیه ، از این جهت که خیلی خوب راه ...
من باقی قسمتای سریال رو ندیدم تا بتونم بگم آیا شخصیت کرول مثل اون پسره‌ی پرتغال کوکی به یک اندازه مشمئز کننده هست یا نه!
ولی کاملا درست میگین که هم سریال و هم فیلم بحث برانگیزه؛ اینکه میبینی مرزی وجود نداره و خیلی مسائل هست برای فلسفه‌ورزی...
موقعی که پرتقال کوکی رو دیدم، متوجه شدم پایان کتابی که بر اساسش فیلم ساخته شده با پایان فیلم فرق میکنه و پسره عوض نمیشه و به همون رویه قبلی ادامه میده!

پ.ن: شخصیت فیلما رو همش میگم پسره یا زن فیلم :)) شما اسامی رو به خاطر سپردین یا نگاهی به مشخصات فیلما انداختین؟:)
۰۹ شهریور
مهشاد
من باقی قسمتای سریال رو ندیدم تا بتونم بگم آیا شخصیت کرول مثل اون پسره‌ی پرتغال کوکی به یک اندازه مشمئز کننده هست یا نه! ولی کاملا درست میگین که هم سریال و هم فیلم بحث برانگیزه؛ اینکه میبینی ...
من زندگیم دو بخش مطلقن متضاد داره
یکی تفریحی - خوش خوشانه
و یکی هم فلسفی - هنری
اولی رو فورن از یاد میبرم اما دومی چون مدام بهش فکر میکنم و به شکلهای مختلف مجبورم ازشون مثال بیارم ، خوب یادم میمونن
این فیلمها هم جزو دومی هستن :)
۰۹ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۸ شهریور ساعت ۲۳:۴۲
یک بحث مهم وجود داره درباره ی نقش شاملو برای کشیدن جوانان علاقه مند به شعر . یک نظر مکتوب هم داریم که مخالف است و آن شفیعی کدکنی ست . آن جا که تعریضی به شعر سپید/ آزاد می کند و می گوید شاملو بدون آن که خودش بخواهد جوانان ما را سترون کرده ، چون هر کس با دفتری و قلمی ، چند خط شعر بی وزن می گوید و فکر می کند شاعر است ‌.البته همان جا مطرح کرده که شاملو شاعر بزرگی ست . اما درباره ی سترون کردن ، اسناد تاریخی و مشاهدات خلاف این را می گویند . آن جا که نقش شاملو در خوشه و کشاندن جوانان علاقه مند به شعر و از همه مهم تر حمایت از آنان است . می بینیم که در شب های شعر خوشه از همه قشر شاعری شعر خوانی کردند با گرایش های متفاوت شعری و حتا فکری . شواهدی وجود دارد که در همان دوره جوانی از شهرستان آمد و شعر را برای مجله آورد با وجودی که تردید داشت شاملو در صفحه ی وسط مجله شعر را چاپ کرد .از طرفی بنا به گفتار آیدا عروس و داماد جوانی را می بینیم که مهریه شان را یک شعر از شاملو گذاشته بودند و در دیدار حضوری با او دست خط شعری را گرفتتد . آن گاه شاملو به آیدا گفت : مسئولیت ما بسیار سنگین است . آیا شاملو جوانان را سترون کرده یا آن ها را جذب کرده است ؟
شما چه فکر می کنید ؟
امیرمسعود فدائی، سپهر، مریم اسدی و فریبا مهر این را خواندند
شادی ناجی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۶ شهریور ساعت ۱۱:۰۹
نیما / دگرگونی منطق شعر / باز تعریف ساختمان شعر /
شعر نو/تاسیس یک امکان تازه / گسست خلاق از سنت


خانلری / ترکیب دو میراث موجود / نو + سنت / نوقدمایی /
پیشنهاد یک صورت تازه / تداوم سنت با تغییر

پ.ن : بحث داغی داشتم با "ai" و چرا با او . چون با توجه به منابعی که در دست دارد برآیند نظرات جامعه ی ادبی را بیان می کند یعنی ... دیدن ادامه ›› یک جمع انسانی .
و اما خود بحث : او می گفت خانلری هم نوگرا بود و من گفتم نه ، او نوقدمایی بود و از ترکیب شعر نو که کار نیماست و سنت غزل به خصوص حافظ این پیش نهاد را داد و او پیش نهاد دهنده است نه دگرگون کننده . آن گاه پذیرفت . اما می گفت نباید کار خانلری را هم دست کم بگیریم . هرگز .
نگارنده ی این سطور غیر از این ترکیب و صورت بندی که در نوع خودش ارزشمند است ، تصحیح او از دیوان حافظ و شرح اش را می پسندد .
مریم اسدی، امیرمسعود فدائی و فریبا مهر این را خواندند
بالتازار این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
۰۶ شهریور ساعت ۰۲:۳۳
راستش رو بخوای، شب‌ها برای من همیشه یه جورایی عجیب بودن. نه اونقدر رمانتیک که تو فیلم‌ها نشون میدن، نه اونقدر ترسناک. یه چیز بینابین.

الان که دارم به این تاریکی نگاه می‌کنم، می‌بینم شب بیشتر از هر چیز، یه فرصته برای رها کردن. نه رها کردنِ کارها و فکرها، که رها کردنِ اون نقشی که تو روز مجبوری بازی کنی. تو روز باید قوی باشی، باید جواب پس بدی، باید بدویی. ولی شب، شب بهت اجازه می‌ده ضعیف باشی. بهت اجازه می‌ده بگی "خسته‌ام" بدون اینکه کسی ازت توضیح بخواد.

واقعاً جهان‌بینی من به اینجا رسیده که شاید ما اصلاً قرار نیست همه چیز رو بفهمیم. نه اینکه تسلیم بشیم، فقط ... رها کنیم. مثل اون ستاره‌هایی که بالان، بدون اینکه بدونن چرا می‌درخشن، ... دیدن ادامه ›› می‌درخشند.

آرامش برای من، دیگه یعنی همین. یعنی قبول کنم که بعضی چیزها بی‌جواب می‌مونن. بعضی رابطه‌ها تموم می‌شن، بعضی آدما میرن، بعضی روزها سخت می‌شن، و من حق دارم توی شب، توی سکوت، فقط نفس بکشم و باشم. بدون هیچ ادعایی. بدون هیچ انتظاری.

همین که الان هستم، که نفس می‌کشم، که می‌تونم به آسمون نگاه کنم و حس کنم یه ذره از این همه‌ی بزرگم، خودش یه آرامشِ عمیقه. نه نیازی به فلسفه‌های بزرگ دارم، نه نیازی به جواب‌های قشنگ. فقط سکوت. فقط بودن.👩🤷‍♀️
۰۵ شهریور ساعت ۰۰:۰۱
اما من هم می خواهم حرفی بزنم برای چهارده سالگی تیوال .
سال ۱۳۹۳ من با تیوال آشنا شدم . رفته بودم تئاتر شهر ، بلیط پیدا نکردم . دیدم خانمی آمد و گفت شما بلیط نمی خواهید . گفتم چرا.
و برگه ی بلیط را گرفتم نام تیوال روی آن ثبت شده بود . گفتم ؛ تیوال ؟ گفت بله از آن جا بلیط گرفتم . گفتم فقط بلیط می فروشد. گفت نه ، شبکه ی فرهنگی و هنرست . نشانی اش و گفت.
ادامه دادم البته با فراز و نشیب هایی . حالا دوباره آمده ام تا بنویسم و بگویم قدر خودتان را بدانید . دو دستی شبکه تان را بجسبید . مبادا از دست تان در برود . باشید محکم تا محکم تان بدانند و بدارند .
۰۳ شهریور ساعت ۱۸:۱۱
بزرگ داشت زنده یاد مهدی اخوان ثالث ( م .امید )
مریم اسدی این را خواند
امیرمسعود فدائی، بالتازار، شادی ناجی و فریبا مهر این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید