صبحی که مرا بردند، تو چشم گشودی. و شهر را هزار باره هزار بارتر یافتی. کلمات سنگین در کنار مفاهیم انسانی نشسته بودند بر کف خیابانها. و معنا از سیمهای برق آویزان شده بود. صبحی که مرا بردند، تو چشم گشودی. و دست بردی به موهایت که آنها را حبس کنی در چیزی. دستت لغزید روی ملحفه. و زیر پلک چپت چروک خورد. برخاستی و چند تکه آرمان دور خودت پیچیدی چرا که زمستان سختی بود و چرا که رختهایمان را پیش از این بخشیده بودیم تا رخت به دست بیاوریم. دویدی تا کوچه؟ گمان نکنم. برای هر چیزی ده سال و بیست و سه روز دیر شده بود. صدای خندهی کودکان را در گوشت نشاندی و برای آنها تکرار کردی که دستهای من آبی بودند. مرا که میبردند تو چشم گشودی. روز دیگر. من به میلهها دست کشیدم. سرمای میلهها را کشیدم زیر ناخنم. و یاد بیست و هفت سالی افتادم که صدای تو را مانند علت و معلول مسجل میکشیدم. گوشت تنم را که چیدند فریاد زدم قسم به آن لحظه که دانستم. سیخ داغ را که فرو بردند آب دهان ریختم روی کفشها و نعره برداشتم که قسم به آن لحظه که دانستم. و روزی که برای سومین بار که استخوانهای تهیم را لرزاندند زمزمه کردم قسم به آن لحظه که دانستم. و تو ناگهان در جای دیگری سر برداشتی از چیزی. و نگاهت چرخید. و در جای دیگر چند کودک به افتادن سنگی در جوی آب با صدایی بلند خندیدند. و هزار سال چنین گذشت. و تو شهر را هزار بار دیگر دیدی. و قیمت چند چیز را چک کردی. و در صفهایی ایستادی در حالی که کودکت از شانهت بالا میرفت و گلایه کردی. از چیزی شبیه به سختی دندان درآوردن. و من در تابستان داغ میلهها را بر نوک انگشت سبابهم گذاشتم. و هر بار که شلاق فرود آمد به چهار سو لرزیدم. و تکه دندانهای شکسته را با خون پرت کردم روی خاک. و نمیدانستم. میدانستم؟ نمیدانستم؟ میدانستم. نمیدانستم. و شلاق فرود میآمد و من نمیدانستم و دستهای تو نان میخریدند و کودکت دندان میکشید به نان و در جایی دیگر چند کودک دیگر به افتادن سنگی در جوی آب با صدایی بلند خندیدند.
پالیلالیا/ آطه رحمتی