دیشب خواب دیدم که تو کنار مادر نشستهای و دربارهی شیوهی کاشتن میپرسی. میخواستی خودت را توی گلدون کوچک ته حیاط بکاری. مادر قلمهت زد. حالا زمانی که به تو آب میدهم، مادر با قیچی شاخ و برگ اضافهت را هرس میکند. ریشههایت که از گلدان زد بیرون، مادر قلمهات زد به شانهم و از روی مچم برگهایت را چید. خرد کرد توی خورش. عطرت پیجید توی خانه و ریشهت رسید به انتهای عصبها. انتهای مویرگها. به مادر گفتم، با ساقهات روی صورتم، که حس میکنم زمان آن رسیده که بیرون بکشمت از تنم.مادر خندید و خاک ریخت توی دهانم. زیر خاکم که کردند، میوه که دادی، مادر میوهها را چید روی بشقاب. کرمها در حدقه چشمم با تعجب چرخیدند و نور افتاد روی میوههای تو که سرخ میدرخشیدند، شبیه پرچم. روی سرزمینی که به دست خودش فتح شده.
پالیلالیا/ فاطمه رحمتی