در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | فاطمه رحمتی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 11:31:20
 

نویسنده و بازیگر
دانش‌آموخته‌ی فلسفه و ادبیات دانشگاه تهران
عضو کانون نمایش‌نامه نویسان و مترجمان ایران
مدرس نمایشنامه‌نویسی/ مواجهه‌ی بازیگر با متن نمایشی
مجموعه نمایشنامه‌ی «لوندر» چاپ اول ۱۴۰۲
مجموعه نمایشنامه‌ی «کارگر یا گردو» چاپ اول ۱۴۰۳

 ۱۸ دی ۱۳۷۹
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
ترسیده‌م. با پلک‌های‌ برگشته، غلتیده به خون، با لثه‌های بی دندان توی شهر می‌چرخم. استخوان‌های دفرمه‌ام از پارگی لباس‌ها بیرون زده. نان می‌گیرم، توی مترو منتظر قطارها می‌ایستم. رد خون را با کف پای برهنه‌م روی زمین کشیده می‌شود. هیچ‌کس سوالی نمی‌پرسد. آقای راننده می‌گوید: خانم، کرایه‌ی مسیر بیش‌تر شده‌ست. باید بیش‌تر از این هم باشد. خانم رییس می‌گوید: تعدیل. تعدیل نیرو داریم. فقط خوب‌ها می‌مانند. و کودکی پنج ساله گردن عروسک خرسی‌اش را فشار می‌دهد و از من درباره‌ی نشانه‌های معنا در تشکیک هستی و مراتب وجود می‌پرسد. و بعد تاکید می‌کند که در شدیدترین مرتبه‌ی وجود، شدیدترین معناها را می‌توان تبیین کرد. و من هر صبح بیدار می‌شوم، گوشت گونه‌ام را در دست می‌گیرم و خونابه‌ها را بالا می‌اورم روی انگشت‌های بی‌ناخنم. در میان ماشین‌های اتوبان می‌نشینم و دنبال ستاره‌های افتاده روی زمین می‌گردم. کسی چیزی نمی‌پرسد. در میان ریل‌های قطار فریاد می‌زنم که هیچ میمون سبزی وجود ندارد و تمام بستنی‌ها هنوز بستنی هستند و این می‌تواند یک فاجعه‌ی بشری باشد. کسی چیزی نمی‌پرسد. روده‌م در یک کوچه، شش‌هایم در یک سینما، مثانه‌م توی یک جوی و قلبم افتاده نوک یک برج. آقای راننده می‌گوید: باید بیش‌تر از این هم باشد. خانم رییس می‌گوید: فقط خوب‌ها می‌مانند. و کودکی پنج ساله گردن عروسک خرسی‌اش را فشار می‌دهد و بعد تاکید می‌کند که در شدیدترین مرتبه‌ی وجود، شدیدترین معناها را می‌توان تبیین کرد.
لالا، اکولالیا، فاطمه رحمتی
خوب مینویسید، حس منتقل میشه از قلم شما🙏🏼
۲۳ ساعت پیش
عزیزم تو گذاشتن متن هات اگه یه نفس ریز بگیری ما هم بهتر میتونیم درکش کنیم🚶🏻‍♂️🚬
۲۲ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از تپه برآمدی. درخشان. شبیه نخستین بارقه‌های ماه. شب بود و چنان شب بود که گویی هرگز چیزی جز شب نبوده‌ست. پیش آمدی. دست بردی به زیر پیراهنت و تنت را بیرون کشیدی. جانت را از دهانت برآوردی و بر صورتت گذاشتی. نور پیچید روی تپه. از سینه‌‌ات آب می‌چکید روی خاک. دست کشیدی به تن خشک شده‌م. شبیه آونگ ساعت. چند ثانیه به ضرب حرکت تنم در باد گوش کردی. یک. دو. یک. دو. هی. هی. هی. هی. بعد تنم را از دار پایین کشیدی. ماه را توی سینه‌هایت پنهان کردی، شب را توی دستت پیچیدی و زمان را آهسته کنار زدی. تنم را در شب پیچیدی که خون روی دستت نچکد. چهره‌‌ی له‌شده‌م را نگاه کردی و گفتی: تو مرده‌ای و صدای ناقوس‌های انقلاب خوابیده‌ست. حالا تنها صدای تنت بر دار در شهر پیچیده. تو مرده‌ای و مرگت مرا به خنده می‌‌اندازد. آن‌قدر که دندان‌هایم مانند شمشیرها بدرخشند و صدای قهقهه‌م ناقوس‌ها را پیش از صبح بیدار کند. گفتم: من مرده‌ام و مرگم شبیه تپه‌ای‌ست که هر چه بر آن خاک بریزی، بزرگ‌تر می‌شود. حالا احتمالا آن‌قدر مرده‌م‌ که دیگر هرگز برنخواهم گشت. حتی برای پایکوبی با مارش نظامی سربازان کور و کر و افلیج بازگشته از پیروزی. و تو لبخند می‌زنی و تپه در شب می‌لرزد.
: فقط انقلاب نیست که بچه‌هایش را می‌خورد، بعضی وقت‌ها گربه‌ها و ماهی‌ها هم همین کار را می‌کنند.
پالیلالیا/ فاطمه رحمتی
هلیا حسینی این را خواند
محمد کارآمد و امیر مسعود این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیشب خواب دیدم که تو کنار مادر نشسته‌ای و درباره‌ی شیوه‌ی کاشتن می‌پرسی. می‌خواستی خودت را توی گلدون کوچک ته حیاط بکاری. مادر قلمه‌ت زد. حالا زمانی که به تو آب می‌دهم، مادر با قیچی شاخ و برگ اضافه‌ت را هرس می‌کند. ریشه‌هایت که از گلدان زد بیرون، مادر قلمه‌ات زد به شانه‌م و از روی مچم برگ‌هایت را چید. خرد کرد توی خورش. عطرت پیجید توی خانه و ریشه‌ت رسید به انتهای عصب‌ها. انتهای مویرگ‌ها. به مادر گفتم، با ساقه‌ات روی صورتم، که حس می‌کنم زمان آن رسیده که بیرون بکشمت از تنم.مادر خندید و خاک ریخت توی دهانم. زیر خاکم که کردند، میوه که دادی، مادر میوه‌ها را چید روی بشقاب‌. کرم‌ها در حدقه چشمم با تعجب چرخیدند و نور افتاد روی میوه‌های تو که سرخ می‌درخشیدند، شبیه پرچم. روی سرزمینی که به دست خودش فتح شده.
پالیلالیا/ فاطمه رحمتی
حسین چیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سکرتریت به زندگی خود خاتمه داد.
با پریدن از روی پلی که با دویدن رویش لقب سریع‌ترین اسب دونده‌ی جهان را از آن خود کرده بود.

گزارشگر لبخندی زد و گفت:« سریع‌ترین اسب دونده‌ی جهان، سکرتریت، امروز به زندگی خود پایان داد. فکر می‌کنم این یعنی می‌توانی سریع‌ترین دونده‌ی جهان باشی اما باز هم نمی‌توانی از حقیقت جهان فرار کنی.»

و من به روزی فکر می‌کردم که دستانم را از پشت گرفته بودید و من دندان می‌ساییدم که کاری بکنید و آب چشم‌هایم روی زمین می‌ریخت. فریاد می‌زدم که کاری بکنید و در عین حال می‌دانستم که کاری نمی‌شود کرد. روزی که حقیقت جهان را تکه‌تکه کرد. زندگی را مختصر و مرگ را گسترده.

حالا صبح‌ها می‌روم روی پل می‌دوم، عصرها مدال‌ها را بر گردنم می‌اندازم و به دوربین‌ها لبخند می‌زنم.
بعد می‌نویسم: می‌دانم آن‌ها ما را ... دیدن ادامه ›› در یک اصطبل مشترک نمی‌گذارند، عزیزم. این سرنوشت همه‌ی اسب‌هایی است که مسابقه را می‌بازند. قول می‌دهم تا فردا دو پای دیگر هم دربیاورم.

و می‌روم روی پل. آویزان می‌شوم به گوشه‌ی هستی. آن‌جا که زندگی آن‌قدر حقیر است که با وزش باد می‌توان به ناتوانی‌اش آن‌چنان بلند خندید که پل بلرزد.

باد می‌پیچد در یال آشفته‌ام. و من سیگاری را می‌گیرانم و معلق میان زمین و آسمان، آویخته از پلی بلند، بی‌توجه به تصویر چهره‌ت در آب، فکر می‌کنم. به شکاف میان جهان واقع و بازنمایی جهان و شیوه‌های پرداخت به‌ آن در هنر و ادبیات به فاعلیت انسان مدرن.
پالیلالیا/ فاطمه رحمتی
حسین چیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هان ای غمت نشسته به استخوانم. برخاست امروز. برخاست تکه‌های تنت از روی پوستم. برخاست مفهومت از قوه‌ی تحلیلی‌م. برخاست تصویرت از نی‌نی چشمم.از کلماتم پریدی. متروکه‌ست استخوان‌هایی که زمانی از تو پر می‌شدند و وامی‌ترکیدند و می‌لرزیدند از حروفی که می‌گذاشتی روی خطوط. روی زمان. روی لحظه‌ها. تنیدند به هم. زمان به مکان. لحظه‌ها به معنایی عجیب. غریب. حالا دیگر نه. برخاست. برخاست. تهی‌گورها برای یادآوری‌اند یا از یاد بردن؟ آخ. عزیز به استخوان نشسسته‌م. دیگر چه اهمیتی دارد. تفاوت چیزها برخاست. شباهت نشسته میان وجودها و چگونگی‌ها. چه در لفظ و چه در معنا. حالا احتمالا آن قدر مرده‌ای که دیگر هرگز بازنمی‌گردی. برخاست. تنت از گور تهی. تهی تنت از گور. تهی گورت از تن. و متروکه‌ست استخوان‌های آشنایت که زمانی از من پنهان نبود. چونان که دست می‌بردم به انتهای هستی لذیذ تاریک تو. و تو را مانند کتابی مقدس یا حیرتی آسمانی از نو باز می‌شناختم.
پالیلالیا/ فاطمه رحمتی
حسین چیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
واقعا اینطور بود؟ همانطور که نشسته بودم، درباره‌ی مسأله‌ی بی‌مفهوم بودنِ همه‌چیز تعمّق می‌کردم. آیا زندگی ما چیزی جز یک سلسه زوزه‌های بی‌معنی در بیابانی از ستارگان بی‌اعتنا نبود؟
حسین چیانی، هلیا حسینی و امیر مسعود این را خواندند
کتایون هاوستین این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امروز تماما پی مرگ می‌گردم. دریافت داده‌ها را متوقف کرده‌م. دیدن را از چشم و شنیدن را از گوش پس گرفتم. پوست کنده نشسته‌م. مچاله‌شده. تفاله‌. با گوشتی که در معرض آفتاب خشک شده. خط افتاده. چکیده‌ی آدمی که سال چند به دنیا آمد و امروز باید آن را ترک کند.مفاهیم را بالا آوردم روی خون‌های ریخته شده. معناها را. آزادی را. عدالت را. وجود را. ماهیت را. شستن ظرف‌ها را. غذای امروز. شست و شوی فردا. حالا شبیه گاوهای پوست کنده به قلاب آویزانم. سلاخ‌خانه. آخ که امروز جراحت‌ها آشکار است. بالاخره. خون‌ها آشکار می‌ریزد. لازم نیست توی کوچه‌ها بدوم و فریاد بکشم که آهای! سوختم. پوستم کنده شد. به قلابم. خون! خون می‌ریزد از تنم. آشکارم امروز. و هر کس که نگاهی به گوشت تنم بیندازد می‌فهمد که به زودی سلاخی خواهد شد.

پالیلالیا/ فاطمه رحمتی
حسین چیانی، هلیا حسینی و امیر مسعود این را خواندند
محمد کارآمد و کتایون هاوستین این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یسیکامارتا را به خاک سپردیم. اما این چیزی نیست که برای گفتنش به سمت شما دویدم. موضوع این نیست. از موضوع پرت نیفتیم. امروز تن یسیکامارتا را شستیم و لای ملافه‌های سفید پیچیدیم. اما من درباره‌ی این حرف نمی‌زنم. به دستم نگاه نکنید. این به موضوع ربطی ندارد. خون من نیست. خون دندان‌های یسیکامارتاست. لثه‌هایش پاره شده بود. دندان در دست من فرو برده بود. و از چشم‌هایش ترس می‌ریخت روی ساق‌ دست‌هایم. گویی می‌دانست چه چیزی را از دست می‌دهد. عجیب است. یسیکامارتا چیز زیادی از زندگی نمی‌دانست. می‌بلعید، می‌خوابید و پنهانی شکمش را خالی می‌کرد. چندین بار به او گفته بودم که دیگر خیلی طول نمی‌کشد. اما نی‌نی چشمانش بی‌صبر و قرار می‌لرزیدند. وقتی بی‌حرکت شد موهایش را از دهانش بیرون کشیدم. پاره‌های لثه‌ها چسبیده بود به ساق دستم. این خون‌ها از همان است. از موضوع پرت نیفتیم. دویدم تا چیز دیگری به شما بگویم.

پالیلالیا/ فاطمه رحمتی
حسین چیانی، هلیا حسینی و امیر مسعود این را خواندند
محمد کارآمد و کتایون هاوستین این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امروز روی صندلی عقب ماشین به یاد دست‌های آبی تو افتادم. چه مفهوم شکننده‌ی لطیفی. پودر شد مفهوم تو در نی‌نی مشکی چشمم. همان‌جایی که برایش نام می‌نهادی که مجزا باشد از پلک‌هایم. همان‌جایی که می‌بوسیدی که مجزا باشد از تنم. آخ ای چهره به خاک پیوسته. آه ای تمام فعل‌های از دست رفته. مهیب بود. مهیب. تنم تکه‌تکه از تو عبور می‌کند. آه ای پاره‌پاره‌های تنم. تمامی لحظه‌ها به خاکستر تو اندوده شدند. دست کرده‌م توی قفسه‌ی سینه‌م. کجا گیر کرده‌ای؟ خون نشسته زیر ناخنم. خون نشسته. تمام روز از تو می‌دوم. آه ای نشسته‌ در تمام روز. آی ای نفس گنجیده در تمام شب. تکه‌تکه‌های عمرم. از ریختن اشک‌ها نمی‌ترسم. از نگاه راننده آتش نمی‌گیرم. ای غمت نشسته به انتهای استخوانم. ناتوانم. زانوی لرزیده زده‌ام بر خاک‌. نام تو را در دهان می‌چرخانم. خون نشسته به دندان‌هایم. آه ای غم ذکر تکلم‌های خاموشی‌م. منادا نوشتنت، نوعی از خطاب‌ست. خطاب نوعی از حضور. از مناداهای بی‌خطاب نمی‌ترسم. شبیه به خداوند تو را با نام‌های متعال صدا می‌زنم. بارها. مکرر. مکرر. آخ ای قداست بی‌رنگم. کفش از پا کنده‌م. کتاب مقدس، بی‌سواد خوانده‌م. دریا دو نیم کرده‌م. عصا اژدها کرده‌م. مرده زنده کرده‌م. کشتی ساخته‌م. بر تپه شدم، دست به گریبان برده‌م و خورشید بیرون کشیدم. تجلی کن بر تپه. تکیه کرده‌م به اسم اعظمت. تجلی کن بر تپه. کفش از پا کنده‌م.
پالیلالیا/ فاطمه رحمتی
حسین چیانی، هلیا حسینی و امیر مسعود این را خواندند
محمد کارآمد و کتایون هاوستین این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
صبحی که مرا بردند، تو چشم گشودی. و شهر را هزار باره هزار بارتر یافتی. کلمات سنگین در کنار مفاهیم انسانی نشسته بودند بر کف خیابان‌ها. و معنا از سیم‌های برق آویزان شده بود. صبحی که مرا بردند، تو چشم گشودی. و دست بردی به موهایت که آن‌ها را حبس کنی در چیزی. دستت لغزید روی ملحفه. و زیر پلک چپت چروک خورد. برخاستی و چند تکه آرمان دور خودت پیچیدی چرا که زمستان سختی بود و چرا که رخت‌هایمان را پیش از این بخشیده بودیم تا رخت به دست بیاوریم. دویدی تا کوچه؟ گمان نکنم. برای هر چیزی ده سال و بیست و سه روز دیر شده بود. صدای خنده‌ی کودکان را در گوشت نشاندی و برای آن‌ها تکرار کردی که دست‌های من آبی بودند. مرا که می‌بردند تو چشم گشودی. روز دیگر. من به میله‌ها دست کشیدم. سرمای میله‌ها را کشیدم زیر ناخنم. و یاد بیست و هفت سالی افتادم که صدای تو را مانند علت و معلول مسجل می‌کشیدم. گوشت تنم را که چیدند فریاد زدم قسم به آن لحظه که دانستم. سیخ داغ را که فرو بردند آب دهان ریختم روی کفش‌ها و نعره برداشتم که قسم به آن لحظه که دانستم. و روزی که برای سومین بار که استخوان‌های تهی‌م را لرزاندند زمزمه کردم قسم به آن لحظه که دانستم. و تو ناگهان در جای دیگری سر برداشتی از چیزی. و نگاهت چرخید. و در جای دیگر چند کودک به افتادن سنگی در جوی آب با صدایی بلند خندیدند. و هزار سال چنین گذشت. و تو شهر را هزار بار دیگر دیدی. و قیمت چند چیز را چک کردی. و در صف‌هایی ایستادی در حالی که کودکت از شانه‌ت بالا می‌رفت و گلایه کردی. از چیزی شبیه به سختی دندان درآوردن. و من در تابستان داغ میله‌ها را بر نوک انگشت سبابه‌م گذاشتم. و هر بار که شلاق فرود آمد به چهار سو لرزیدم. و تکه دندان‌های شکسته را با خون پرت کردم روی خاک. و نمی‌دانستم. می‌دانستم؟ نمی‌دانستم؟ می‌دانستم. نمی‌دانستم. و شلاق فرود می‌آمد و من نمی‌دانستم و دست‌های تو نان می‌خریدند و کودکت دندان می‌کشید به نان و در جایی دیگر چند کودک دیگر به افتادن سنگی در جوی آب با صدایی بلند خندیدند.

پالیلالیا/ فاطمه رحمتی
حسین چیانی، هلیا حسینی و امیر مسعود این را خواندند
کتایون هاوستین این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
⁨انتقامت رو از من بگیر.
گردنم رو ببین چه نرمه، کندنش از یه گل داوودی توی باغچه آسونتره.
مایه‌ش یه آتیشه که دستامون رو روش نگه داریم. می‌بینیم کی زودتر دستش رو پس می‌کشه.

کشتارگاه.⁩
عکس از رضا جاویدی.
حسین چیانی این را خواند
ویگن اوانسیان، رضا جاویدی، مجتبی و ایمان کارجو این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«لوندر»
نامزد یازدهمین دوره‌ی انتخاب آثار برتر ادبیات نمایشی ایران.
تبریک میگم. و چقدر با عکس پروفایل فرق دارید ، یعنی چقدر بهتر و شادترید
۵ روز پیش، شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فیلم کوتاه «سررسید»
حسین چیانی این را خواند
ویگن اوانسیان این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
روایت.
در ابتدا تنها کلمه بود.
بهنام ترابی و حسین چیانی این را خواندند
ایمان کارجو این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بنیاد نیما برگزار می‌کند:
چگونگی روایت
روایت: پیدایش، ماهیت و دگرگونی

دوره‌ای با استاد داستان‌نویس
فاطمه رحمتی
نویسنده و بازیگر تئاتر
ایمان کارجو و حسین چیانی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

آکادمی آموزش های هنری بنیاد بیدل دهلوی برگزار می‌کند :
«نویسندگی برای نمایش، فیلمنامه‌نویسی و چگونگی ساخت یک متن اجرایی»
————
مدرس : فاطمه رحمتی
نویسنده و بازیگر تئاتر
————
- دانش آموخته‌ فلسفه و ادبیات دانشگاه تهران
- نویسنده‌ مجموعه‌ نمایشنامه‌ «لوندر» و «کارگر یا گردو»
- حائز مقام اول کشور در جشنواره‌های ... دیدن ادامه ›› نویسندگی
————
- فیزیکال‌نویسی
- دراماتورژی، اقتباس و ادغام
- شناخت و پرورش ایده‌ دراماتیک
- ساخت شخصیت‌، حادثه‌ و موقعیت‌
- ساخت متن اجرایی از تصویر و ادبیات داستانی
————
۱۰ جلسه آموزش
با ارائه مدرک معتبر فنی حرفه‌ای
شماره تماس جهت هماهنگی و ثبت نام : ۰۹۱۲۸۴۴۶۵۵۸_۰۲۱۸۸۸۳۷۷۷۶
آدرس : تهران - خیابان هفت تیر - خیابان مفتح جنوبی - خیابان ممیز- پلاک ۲۵ - بنیاد بیدل دهلوی.

‪@bidel_foundation‬‪@simorgh.th‬th⁩
روژان امیری و حسین چیانی این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کارگر یا گردو
روایتی دیگر از فاطمه رحمتی.⁩
حسین چیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
موسسه‌ی فیلم‌سازی حلقه‌ی امید سبز برگزار می‌کند:

«نویسندگی برای نمایش، فیلم‌نامه‌نویسی و چگونگی ساخت یک متن اجرایی»

مدرس: فاطمه رحمتی
نویسنده و بازیگر تئاتر
دانش‌آموخته‌ی فلسفه و ادبیات دانشگاه تهران

این دوره با تمرکز بر آموزش نمایشنامه‌نویسی و فیلمنامه‌نویسی به همراه تمرین‌های عملی، شناخت و پرورش ایده‌ی دراماتیک، دراماتورژی، اقتباس، ... دیدن ادامه ›› بازنویسی، ادغام، فیزیکال‌نویسی و ساخت متن اجرایی از تصویر، فرم‌های غیر متنی و ادبیات داستانی برگزار می‌شود.

همراه با اعطای مدرک رسمی، معرفی و پروژه‌ی پایان دوره

ایمان کارجو، محمد فروزنده و حسین چیانی این را خواندند
روژان امیری و محمد یمینی این را دوست دارند
سلام میشه بیشتر در باره ی دورره توضیح بدید ؟
۳ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«ساخت موقعیت، نقش و بداهه در نمایش بلند»
حسین چیانی این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

می‌خواستیم گربه رو پیدا کنیم، به جاش لونه‌ی سگ‌ها رو پیدا کردیم جان.

سگ‌ها مگه لونه دارند قربان؟ مگه پرنده‌اند قربان؟

این سگ‌ها دارن جان. این سگ‌های آزادی‌خواه که اگه قلاده‌شون رو نیم‌ متر بلندتر کنی، شروع به پارس کردن می‌کنند لونه دارن. فقط هنوز یاد نگرفتن سگ کین. یاد گرفتند کتاب می‌نویسند و قهوه می‌خورند و درباره آزادی حرف می‌زنند. من دو، سه تا از سخنرانی‌هاشونم شنیدم جان. خیلی بامزه‌ن. تو که می‌دونی من خیلی کم چیزی به نظرم بامزه میاد. اون دفعه چی گفتی خیلی بامزه بود؟

برابری حقوق قربان؟

همون. همون. خیلی بامزه‌ن وقتی از این‌ها حرف می‌زنن جان. عدالت، برابری، حقوق. انگار که یه توله‌سگ داره روی چهارتا ... دیدن ادامه ›› دستش می‌پره.

قربان دوتاش پاعه.

چی؟

چهارتا دست ندارن قربان. دوتاش
پاعه.
این آزادی‌خواه‌ها دارن جان. چهارتا دست دارن برای گرفتن. می‌خوان حق بشریت رو از زمین و زمان بگیرن. بامزه‌ها پا ندارن جان.

▫️لوندر و چند نمایش‌نامه‌ی دیگر / فاطمه رحمتی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
 

زمینه‌های فعالیت

سینما
تئاتر
شعر و ادبیات