یسیکامارتا را به خاک سپردیم. اما این چیزی نیست که برای گفتنش به سمت شما دویدم. موضوع این نیست. از موضوع پرت نیفتیم. امروز تن یسیکامارتا را شستیم و لای ملافههای سفید پیچیدیم. اما من دربارهی این حرف نمیزنم. به دستم نگاه نکنید. این به موضوع ربطی ندارد. خون من نیست. خون دندانهای یسیکامارتاست. لثههایش پاره شده بود. دندان در دست من فرو برده بود. و از چشمهایش ترس میریخت روی ساق دستهایم. گویی میدانست چه چیزی را از دست میدهد. عجیب است. یسیکامارتا چیز زیادی از زندگی نمیدانست. میبلعید، میخوابید و پنهانی شکمش را خالی میکرد. چندین بار به او گفته بودم که دیگر خیلی طول نمیکشد. اما نینی چشمانش بیصبر و قرار میلرزیدند. وقتی بیحرکت شد موهایش را از دهانش بیرون کشیدم. پارههای لثهها چسبیده بود به ساق دستم. این خونها از همان است. از موضوع پرت نیفتیم. دویدم تا چیز دیگری به شما بگویم.
پالیلالیا/ فاطمه رحمتی