امروز تماما پی مرگ میگردم. دریافت دادهها را متوقف کردهم. دیدن را از چشم و شنیدن را از گوش پس گرفتم. پوست کنده نشستهم. مچالهشده. تفاله. با گوشتی که در معرض آفتاب خشک شده. خط افتاده. چکیدهی آدمی که سال چند به دنیا آمد و امروز باید آن را ترک کند.مفاهیم را بالا آوردم روی خونهای ریخته شده. معناها را. آزادی را. عدالت را. وجود را. ماهیت را. شستن ظرفها را. غذای امروز. شست و شوی فردا. حالا شبیه گاوهای پوست کنده به قلاب آویزانم. سلاخخانه. آخ که امروز جراحتها آشکار است. بالاخره. خونها آشکار میریزد. لازم نیست توی کوچهها بدوم و فریاد بکشم که آهای! سوختم. پوستم کنده شد. به قلابم. خون! خون میریزد از تنم. آشکارم امروز. و هر کس که نگاهی به گوشت تنم بیندازد میفهمد که به زودی سلاخی خواهد شد.
پالیلالیا/ فاطمه رحمتی