امروز روی صندلی عقب ماشین به یاد دستهای آبی تو افتادم. چه مفهوم شکنندهی لطیفی. پودر شد مفهوم تو در نینی مشکی چشمم. همانجایی که برایش نام مینهادی که مجزا باشد از پلکهایم. همانجایی که میبوسیدی که مجزا باشد از تنم. آخ ای چهره به خاک پیوسته. آه ای تمام فعلهای از دست رفته. مهیب بود. مهیب. تنم تکهتکه از تو عبور میکند. آه ای پارهپارههای تنم. تمامی لحظهها به خاکستر تو اندوده شدند. دست کردهم توی قفسهی سینهم. کجا گیر کردهای؟ خون نشسته زیر ناخنم. خون نشسته. تمام روز از تو میدوم. آه ای نشسته در تمام روز. آی ای نفس گنجیده در تمام شب. تکهتکههای عمرم. از ریختن اشکها نمیترسم. از نگاه راننده آتش نمیگیرم. ای غمت نشسته به انتهای استخوانم. ناتوانم. زانوی لرزیده زدهام بر خاک. نام تو را در دهان میچرخانم. خون نشسته به دندانهایم. آه ای غم ذکر تکلمهای خاموشیم. منادا نوشتنت، نوعی از خطابست. خطاب نوعی از حضور. از مناداهای بیخطاب نمیترسم. شبیه به خداوند تو را با نامهای متعال صدا میزنم. بارها. مکرر. مکرر. آخ ای قداست بیرنگم. کفش از پا کندهم. کتاب مقدس، بیسواد خواندهم. دریا دو نیم کردهم. عصا اژدها کردهم. مرده زنده کردهم. کشتی ساختهم. بر تپه شدم، دست به گریبان بردهم و خورشید بیرون کشیدم. تجلی کن بر تپه. تکیه کردهم به اسم اعظمت. تجلی کن بر تپه. کفش از پا کندهم.
پالیلالیا/ فاطمه رحمتی