از تپه برآمدی. درخشان. شبیه نخستین بارقههای ماه. شب بود و چنان شب بود که گویی هرگز چیزی جز شب نبودهست. پیش آمدی. دست بردی به زیر پیراهنت و تنت را بیرون کشیدی. جانت را از دهانت برآوردی و بر صورتت گذاشتی. نور پیچید روی تپه. از سینهات آب میچکید روی خاک. دست کشیدی به تن خشک شدهم. شبیه آونگ ساعت. چند ثانیه به ضرب حرکت تنم در باد گوش کردی. یک. دو. یک. دو. هی. هی. هی. هی. بعد تنم را از دار پایین کشیدی. ماه را توی سینههایت پنهان کردی، شب را توی دستت پیچیدی و زمان را آهسته کنار زدی. تنم را در شب پیچیدی که خون روی دستت نچکد. چهرهی لهشدهم را نگاه کردی و گفتی: تو مردهای و صدای ناقوسهای انقلاب خوابیدهست. حالا تنها صدای تنت بر دار در شهر پیچیده. تو مردهای و مرگت مرا به خنده میاندازد. آنقدر که دندانهایم مانند شمشیرها بدرخشند و صدای قهقههم ناقوسها را پیش از صبح بیدار کند. گفتم: من مردهام و مرگم شبیه تپهایست که هر چه بر آن خاک بریزی، بزرگتر میشود. حالا احتمالا آنقدر مردهم که دیگر هرگز برنخواهم گشت. حتی برای پایکوبی با مارش نظامی سربازان کور و کر و افلیج بازگشته از پیروزی. و تو لبخند میزنی و تپه در شب میلرزد.
: فقط انقلاب نیست که بچههایش را میخورد، بعضی وقتها گربهها و ماهیها هم همین کار را میکنند.
پالیلالیا/ آطه رحمتی