داداشم سعدی حکایت میکنه که:
یه مریدی رفت پیش استاد پیرش و شروع کرد به نق و ناله که: ملت همش میان خونهی ما که منو زیارت کنن(دستشونو میمالن به من بعدش میمالن به خودشون) هی خلوت منو به هم میزنن و آسایشم از بین میره. وات تو دو، وات نات تو دو؟
پیر گفت: به اونایی که بی پولن، صد تومن دستی بده و از اونایی که پولدارن، صد تومن دستی بخواه. دیگه سگ هم طرفت نمیاد.
گر گدا پیشرو لشگر اسلام بُوَد/کافر از بیم توقع برود تا در چین
گلستان
باب دوم، در اخلاق درویشان
حکایت شماره ۳۶