چند سال پیش یعنی پنج سال پیش من با رفیقم رفتیم ناهار خوردیم چایی خوردیم رفت تلفنخونه پتروشیمی زنگ بزنه خونه خواهر زنش احوال بچه هاش و زنش رو بپرسه...
آخه مرد باید کارهاش رو بکنه، باید ناهارش رو بخوره بگه نخوردم باید چایی اش رو بخوره بگه نخوردم باید سیگارش رو بکشه بگه نکشیدم! این دروغ ها از راست هم قشنگ تر به حساب میاد.اون همیشه میگفت غذایی که با زن و بچه خورده نشه مثه مرگ موش میمونه ولی...
رفیقم رفت زنگ بزنه به بچه هاش ولی چند دقیقه بعد صدای داد و بیداد تلفنخونه رو برداشت.زنش و بچه هاش تو سیل تجریش...همه شون مرده بودن انگار...من از اون روز و این شش ماه زندگی خودم میگم نکنه بچه های رفیقم زنده باشن!نکنه بچه ام زنده باشه...یه آدم چقدر با نکنه میتونه زندگی کنه؟
ما با نکنه داریم زندگی می کنیم…
اپیزود سوم
با بازی جواد پورزند
🎭
عکس رضا جاویدی