خطی که از گوشت به استخوانهای شانهات میرسد و به نوک انگشتان ناآگاه من. دل میدهم به ناآرامی خونی که در رگهایم میرود. به حضور اشک روی مویرگهای چندشاخهی قرمز و محو شدنش در سطح سفیدی روشن چشمهای کوچکت. که میچرخند تا پشت مردمکهای لرزانت پنهان شوند.
تا میکنی انگشتهایت را روی هم. یعنی که کلمات در لایهلایهی ریههایت گم شدهاند. دست میبرم به تار موهایی که دیگر نمیتوانند بایستند. نفسهای عمیق تنها به عمق نمیبرد. آشکار میکند.