داداشم سعدی میفرماید که:
یه منجّمی اومد خونه دید زنش با یه مرد غریبه نشسته و دارن سریال عمر گل لاله رو میبینن. شروع کرد به فحش و ناسزا و خلاصه کتک کاری کردن. یه صاحبدلی که احتمالا نصاب ماهواره هم بوده داشت از اونجا رد میشد. قضیه رو که شنید گفت: آخه ازگل؛ تو که نمیدونی تو خونهی خودت چه خبره، شبا تلسکوپو برمیداری میری پشت بوم دنبال چی میگردی ناموسا؟
تو بر اوج فلک چه دانی چیست/ که ندانی که در سرای تو کیست؟
گلستان
باب چهارم، در فواید خاموشی
حکایت شماره ۱۱