گربه ای خرقه کهن
از لبه ی تیزی دیوار پرید
قدمی تازه گرفت
ز سرایی که درش بود برون تاخت یهو
خط چشمان نگاهی که نمی رفت درید
بوی هر چیز
که با خود بغلی داشت به تن
با زبانی شنوا داشت کم و بیش سخن
دعوتی از مزه ها دید
زبانش بگزید
کوچه ای آنطرفش سطل پر از مانده غذا
خانه ای آنطرفش منتظری رنگ سفید..