نه فقط فضای این نمایش، که دیگر همه چیزِ این شهر برایم غریب و بُهتبرانگیز شده است. یکجور بلاتکلیفیِ محض. ظاهر و باطن در ضدّ هم. دوگانگی و چهبسا بیگانگی. حکایت شترمرغی را دارد که از هردو نصیب برده و به هیچکدام نرفته.
سَردرِ سالن اجرا، حتّی هالهای هم از پوششِ اجباری به چشم نمیخورد. جماعتِ رنگارنگ، راه خودش را انگار که از کوریدورِ اسارت باز کرده باشد، پا به صحنهای میگذارد که گویی طراحِ لباس را از عوامل نمایش حذف کردهاند. همه سیاهیست و کجسلیقگی. زیبایی هم هست و هم نیست.
اجرا با صداهای ضبط شده و برای گوشِ من، نامفهوم شروع میشود. مونولوگِ ابتداییِ خانم بازیگر، نویدِ تماشای یک اجرای شریف را میدهد و به لاینهای بعدی نرسیده، کپیِ دستهچندمی از «خردهجنایتهایزناشوهری» را تداعی میکند. خیانت هم هست
... دیدن ادامه ››
و هم نیست.
لهجهی جنوبیِ بازیگرِ آقا، برای منِ اصالتاً خوزستانی، خلوصِ نظراتم را به چاشنیِ طرفداری و تعصّب طعمدار میکند، اما رجزخوانیهای جنسیتزده که مردانگی را در تسلط و تملک بر زن میشناسد، جایی برای دفاع نمیگذارد. واقعیت هم هست و هم نیست.
در نگارشِ نمایشنامه، مرز شفافی بین طنز و تراژدی، حس نمیشود، جایی که فریاد میشنوی ماجرا جدی است و آنجا که صداها در نوعِ گویشِ بازیگر مرد محو میشود، رو به شوخی میگذارد. انگار چیزهای مهمتری قرار بوده گفته شود که آنوسطها دست به حذفِ نصفهنیمهی آن زدهاند. سانسور و ممیزی هم هست و هم نیست.
خروجیِ محوطهی نمایش، مردمِ سرخوش از اتصال به شبکههای جهانی، به ثبتِ خاطرهی خود مشغولند. من اما، بهسختی میتوانم پیامی که بشود از دیدنِ این اجرا به اشتراک بگذارم، پیدا کنم. انگار حالا که بسترش فراهم شده، دیگر حرفی برای گفتن نمانده. دیالکتیک، هم هست و هم نیست.
ساعتی که به تماشای این اجرا گذشت، با تاریکی و سکوت آغاز شد و به نور و صدای تشویق پایان گرفت. این برزخ خاکستری که دَرَش گرفتاریم، را اما نمیدانم… دستِ آخر، سرانجامی بر این «روزمُردگی» ها هست یا نیست؟