نمایش «دیکتهطور» به نویسندگی و کارگردانی علیرضا معروفی را باید از جمله آثاری دانست که توانسته است مضمون را نه فقط در سطح روایت، بلکه در عمق فرم اجرایی خود مستقر کند. این نمایش، با تکیه بر طراحی صحنهای دقیق، میزانسنهایی حسابشده و اجرایی بهشدت بازیگرمحور، جهان خود را بر محور سلطه، وراثت خشونت و مناسباتی از جنس پدرسالاری بنا میکند؛ جهانی که در آن، رابطهها بیش از آنکه بر محبت و پیوند استوار باشند، بر حذف، رقابت و بازتولید قدرت شکل گرفتهاند. در این میان، ارجاع ضمنی اثر به نسبت هابیل و قابیل، آن را از یک درام خانوادگی صرف فراتر میبرد و به سطحی اسطورهای و فلسفی میکشاند.
یکی از نخستین ویژگیهای برجستهی «دیکتهطور»، انضباط هوشمندانهی صحنه است. در این اجرا، همهچیز در اختیار کار قرار دارد و هیچ عنصر اضافهای بر صحنه دیده نمیشود. این امر صرفاً یک انتخاب زیباییشناسانه نیست، بلکه بخشی از منطق معنایی اثر است. صحنهی خلوت و پالوده، ذهن تماشاگر را از حواشی میرهاند و او را ناگزیر میکند که بر نیروهای اصلی درام متمرکز شود: بر بدنها، فاصلهها، سکوتها، تکرارها و تنشهایی که در میان شخصیتها جریان دارد. این حذف اضافات، در واقع حذف هر آن چیزی است که میتوانست از تمرکز بر مناسبات قدرت بکاهد. به همین دلیل، صحنه در «دیکتهطور» به یک میدان تنش خالص تبدیل میشود. در چنین ساختاری، میزانسن نقشی محوری پیدا میکند. معروفی بهخوبی میداند که چگونه روابط انسانی را از خلال آرایش بدنها در فضا مرئی کند. شخصیتها فقط با دیالوگ تعریف نمیشوند، بلکه با فاصلهای که از یکدیگر میگیرند، با زاویهی نگاهشان، با کیفیت ایستادن یا عقبنشستنشان و با نحوهی اشغال صحنه هویت پیدا میکنند. اینجا میزانسن نه امری تزئینی، بلکه خودِ درام است. روابط قدرت در این اجرا، پیش از آنکه شنیده شوند، دیده میشوند. پدرسالاری به صورت یک اتمسفر روانی یا یک مفهوم انتزاعی باقی نمیماند، بلکه به یک نظم فضایی بدل میشود؛ نظمی که جای هر کس را تعیین میکند و نسبت او را با دیگری شکل میدهد.
در خوانش فلسفی این نمایش، میتوان گفت «دیکتهطور» جهانی را ترسیم میکند که در آن، پدرسالاری همچون یک الگوی بازتولیدشونده عمل میکند؛ نوعی ماشین
... دیدن ادامه ››
تاریخی که با حذف یک فرد از کار نمیافتد، بلکه با جانشینی فردی دیگر ادامه مییابد. اینجاست که تمثیل صفحهی شطرنج معنای خود را آشکار میکند. جهان نمایش، گویی صفحهای شطرنجی است که مهرهها روی آن نه بر اساس ارادهی آزاد، بلکه در چارچوب منطقی از پیش تعیینشده حرکت میکنند. پدر در این صفحه، شاید شاه باشد؛ محوریترین مهره، اما نه لزوماً فعالترین. همهچیز پیرامون بقای او، اقتدار او و ترس از سقوط او شکل گرفته است. اما نکتهی تراژیک دقیقاً آنجاست که وقتی پدر مات میشود، بازی تمام نمیشود. برعکس، همان لحظه است که پدرسالاری از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. گویی با سقوط شاه، خودِ منطق بازی به فرزند به ارث میرسد. این یکی از هوشمندانهترین دلالتهای اثر است. پدرسالاری نه با مرگ پدر و نه با حذف او پایان مییابد، چون مساله فقط یک فرد نیست، بلکه ساختار است. فرزندی که علیه پدر میایستد، در بسیاری مواقع، ناخودآگاه جای او را میگیرد و همان زبان، همان خشونت و همان میل به سلطه را بازتولید میکند. به این معنا، «دیکتهطور» تراژدیِ جانشینی است. در این جهان، شورش نیز همیشه رهاییبخش نیست؛ چهبسا شورش، فقط شکل تازهای از تداوم همان نظم کهنه باشد. نسبت هابیل و قابیل نیز در همینجا ابعاد تازهای پیدا میکند: برادر، نه فقط قربانی برادر، بلکه وارث او نیز هست؛ وارث زخمی که به جای التیام، به قانون بدل شده است.
«دیکتهطور» به شدت بازیگرمحور است. در نبودِ آکسسوار و دکورهای سنگین، بارِ کل اجرا بر دوش بدن و بیان بازیگرانی است که باید خلأهای صحنه را با انرژی و تمرکز خود پر کنند. کل تیم بازیگران در این نمایش، از هماهنگی و انضباطی تحسینبرانگیز برخوردارند که نشان از تمرینات دقیق بر روی کنترل انرژی و «حضور صحنهای» دارد. در این میان، حضور کیمیا خلج و مجید رحمتی، حضوری فوقالعاده تکنیکی و در عین حال به شدت اثرگذار است.
در نهایت، «دیکتهطور» نمایشی است دربارهی این حقیقت تلخ که قدرت، بهویژه در ساختار پدرسالار، بیش از آنکه نابود شود، منتقل میشود. این اثر نشان میدهد که چگونه بر صفحهی شطرنجِ خانواده و سنت، هر مهره در عین فردیت، حامل منطقی بزرگتر از خود است. و درست در لحظهای که تماشاگر گمان میکند با مات شدن پدر، بازی به پایان رسیده، نمایش لایهی تراژیکتر خود را آشکار میکند: بازی تازه از همانجا آغاز میشود. اینجا مات شدن پدر، پایان استبداد نیست؛ آغاز وراثت آن است. به همین دلیل، «دیکتهطور» فقط نمایش سقوط یک اقتدار نیست، بلکه نمایش تداوم اقتدار در هیأتی تازه است؛ و این همان چیزی است که به اثر، عمقی فلسفی و تأثیری ماندگار میبخشد.