نخواهد خندید
از زبان ماتئو
در خیابان های اینجا پرسه می زنم، سرورم. اما نه طوری که مثل قبل باشد. از بالا به پایین پرواز نمی کنم تا نمایشی پا کنم و دوباره به لانه برگردم.
تو خواستی به بالا بروم. که آشوب به پا نکنم؟ یا فقط مثل همیشه برایت دشوار است که به چهره ام نگاه کنی؟
سرورم، هیچ گاه به من نگفتی که از من نفرت داری. نه مرا کاملا از خود راندی و نه کاملا در آغوش پذیرفتی. به خاطر عذاب وجدان؟ چون من فرشته ات بودم و چاره ای
... دیدن ادامه ››
دیگر نداشتی؟
اما آن رفتارت مرا زجر می داد. بیشتر از نفرتی که با تمام توان بر روح می نشیند.
سرورم، سابیس، به یاد داری؟ که چگونه رنج می کشیدم تا تغییر کنم؟ می خواستم قیرهای وجودم را، قیرهایی که تکه هایی از قلب سیاهت بودند، تغییر دهم و به چیزی دیگر بدل شوم. چیزی که شاید تو دوست داشته باشی.
در آن نمایش ها، در سیرک من تکه تکه از خودم می کندم و اشک می ریختم و مخلوقاتت، انسان ها، خون آشام ها و فرشته ها نگاه می کردند و می خندیدند.
این مثل آیین نبود. در سکوت و با چشمان مرطوب و با احترام به من نمی نگریستند. در سیرک، بر روی سکو، ملبس به لباس دلقکی که بودم، من فقط ابزاری بودم برای خنداندن.
برای تکه پوست ها، گوشت ها، استخوان هایی که با خنجر می بریدم و بر زمین می انداختم تا کرم های انگلی ات بخورند. برای اینکه زمین بیفتم، به خود بپیچم در میان خونی که از تن تکه پاره ام جاری شده بود. و برای اینکه صدای قهقه خنده ها را بشنوم. و برای اینکه کرم ها بر من بخزند و برقصند و جشن بگیرند.
تو به من نگاه می کردی؟
می دانم که می کردی. نه فقط چون سنگینی نگاهت را حس می کردم. بلکه چون صدای هق هق هایت را می شنیدم. و اشک هایت، انگار که مثل نمک بر زخم های تنم می پاشید و آن ها را به آتش می کشید.
سرورم، سابیس، اصلا می دانید چه حسی دارد کسی که خالق توست، کسی که ناگزیر عاشقش هستی، اما او از تو نفرت دارد، برایت این گونه اشک بریزد؟
نه، شما نمی دانید و هرگز نخواهید فهمید.
اما در هر حال، من به اینجا آمده ام. نزدیک شما. و دوباره در سیرک از خود خواهم کند و خونم جاری خواهد شد. اما این بار کسی نخواهد خندید.