در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | صدف علی نیا: پیرمرد ماهی گیر نگاه کردن به آبی آرام و پاک دریاچه آشفته ام می کند.
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 15:27:04
پیرمرد ماهی گیر

نگاه کردن به آبی آرام و پاک دریاچه آشفته ام می کند.

باز اینجا هستم. در ساحل این دریاچه. کوه، استوار در برابرم ایستاده و انگار نگاه خیره اش را از میان مه به من دوخته. قضاوتم می کند. یا شاید هم سرزنش. انگار که مه، کثافتی باشد که از جان خودم بر او انداخته باشم.

دستانم را بالا می آورم. مقابل سینه ام نگه می دارم. انگشتانم را در هم حلقه می کنم. انگار که در حال دعا باشم. اما نه. هنوز نه. نمی خواهم الان شروع کنم. اول باید به یاد بیاورم.

نگاهم را به پایین می دوزم. به انعکاس چهره ی چروکیده ام بر آبی پاک سطح آب. پوستم چنان در هم جمع شده که انگار ... دیدن ادامه ›› سیبی خشکیده است. روزی پر آب، سرشار از نور. و حالا پلاسیده، آلوده به گناه.

و مسببش کیست؟
تو هستی، سرورم، تو!
کاش می توانستم این کلمات را با صدای بلند فریاد بزنم. مقابل قصرت. زیر ایوان اتاقت.
سرورم، شاه مالخازار!
تو مرا به این حال انداخته ای.
تو که خود را تنها شاه می نامی و اگر کسی خدا بخواندت، مرگ بر او می نشانی.

اما می دانم اگر من چونان کنم، تو نیستی صادق را به من نمی دهی. فقط روحم را می کشی. با فرو نشاندنم به حیاتی که زوالم را هر لحظه بیش از پیش به من بچشاند.

من داشتم رستگار می شدم، سرورم.
مثل همین ماهی هایی که هر روز در تور به دام می اندازم و بر شن های ساحل می ریزم تا در رقص نجیب مرگ بالا و پایین بجهند و در آغوشش آرام بگیرند.

من در آستانه ی یک مراسم بودم. داشتم می مردم. پیکر تاریک و آلوده به گناهم را ترک می کردم تا به بالا بروم. تا روحم در جسم سابقم بنشیند. همان که نور بود. عاری از این چروک های گناه آلود که از پاکی سطح آب به من خنجر می زنند.

و من،
یک شب تو را دیدم و با تو حرف زدم.
بدون فریاد. بدون خشم. به یاد داری؟
نمی دانم چرا. به گمانم محسور زیبایی ات شده بودم. من یک موجود فانی پیر و چروکیده ی بدبخت که بوی گند گناه ماهی را می دهد، با تو، شاه‌خدای خون آشام نوکتیرا برخورد کردم و قلبم از شکوهت به لرزه درآمد.

زانو زدم و ردایت را در دست گرفتم. تو با تاسف به من خیره شده بودی. به آسیب پذیری ام. به گذر زمان، به حقیقت طبیعت که من برچسب گناه را بر آن می گذاشتم و خودم را و تو را بابتش سرزنش می کردم تا آرام بگیرم.

و تو،
گذاشتی من لب به شکوه بگشایم، هق هق کنم که چرا مرگ را از من گرفتی.
چون تو می فهمی، می دانی. آن را چشیده ای.
روزی مرگ از تو هم گرفته شد.
با قیرخون قلب سیاه.

اما آنچه از تو ستانده شد، بی مرگی را برایت به ارمغان آورد و آنچه از من ستانده شد، مرگ رقت انگیز را برایم به ارمغان آورد.

بله سرورم.
تو گذاشتی من محکومت کنم.
من آن چیزی را به تو دادم که تو خواهانش بودی. اینکه بشنوی، از دهان یک موجود رقت آلود چون من، که تو گناهکاری.
این را می توانی تاب بیاوری.
سنگینی اش را به جان بخری.
اما تاب نخواهی آورد،
اگر بفهمی که تو،
یک خدایی.

و این بار، سرورم،
دیگر اعتراف نجواگونه ای نخواهد بود.
من حالا نزدت خواهم آمد و حقیقت را فریاد خواهم زد.
تو نخواهی شکست، چون نخواهی فهمید.
اما روحت ترک برخواهد داشت.
خطی ظریف. آن قدر که از نگاه نامیرایت دور می ماند.
ولی من آن را می بینم.
نه با چشمانم.
با پوست چروکیده ی آلوده به گناهم.

اما حالا من،
دعا می کنم.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید