در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | محمد لهاک درباره اکران فیلم‌تئاتر هملت ماشین: فصل ششم مردی که رفت، اما صدایش ماند سال‌های پایانی زندگی ویلیام
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 02:48:34
فصل ششم

مردی که رفت، اما صدایش ماند

سال‌های پایانی زندگی ویلیام شکسپیر، برخلاف دوران جوانی‌اش، در هیاهوی لندن سپری نشد. پس از نزدیک به دو دهه فعالیت بی‌وقفه در تئاتر، آرام‌آرام از صحنه فاصله گرفت و بیشتر وقت خود را در استراتفورد-آپون-ایون، همان شهری که در آن متولد شده بود، گذراند. او دیگر مردی بود که هم اعتبار داشت، هم دارایی و هم نامی که در سراسر انگلستان شناخته می‌شد.
خانه «نیو پلیس»، بزرگ‌ترین خانه مسکونی استراتفورد، اکنون محل زندگی او بود. در همان خیابان‌هایی قدم می‌زد که کودکی‌اش را در آن‌ها گذرانده بود؛ اما این بار نه به عنوان پسر دستکش‌دوز شهر، بلکه به عنوان یکی از موفق‌ترین نویسندگان ... دیدن ادامه ›› روزگار خود.
با این حال، بازگشت او به استراتفورد به معنای قطع کامل ارتباط با لندن نبود. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که تا مدتی همچنان در برخی فعالیت‌های گروه «مردان شاه» سهیم بود و گاه برای همکاری‌های نمایشی به پایتخت رفت‌وآمد می‌کرد. در همین سال‌ها نیز چند نمایشنامه را به همراه جان فلچر نوشت؛ همکاری‌ای که نشان می‌داد شکسپیر، برخلاف بسیاری از نویسندگان هم‌عصرش، از کار گروهی پرهیز نداشت.
در سال ۱۶۱۳، حادثه‌ای رخ داد که برای دوستداران تئاتر لندن تکان‌دهنده بود. هنگام اجرای نمایش هنری هشتم، شلیک یک توپ نمایشی باعث شد سقف پوشالی تماشاخانه گلوب آتش بگیرد. شعله‌ها ظرف مدت کوتاهی تمام ساختمان را دربر گرفتند و یکی از مشهورترین سالن‌های نمایش انگلستان به تلی از خاکستر تبدیل شد.
خوشبختانه کسی جان خود را از دست نداد و گلوب یک سال بعد دوباره ساخته شد، اما شکسپیر دیگر مانند گذشته در مرکز فعالیت‌های روزانه آن حضور نداشت. نسل تازه‌ای از نمایشنامه‌نویسان در حال ظهور بود و او، آرام‌آرام، نقش خود را به پایان می‌رساند.
در آغاز سال ۱۶۱۶، وصیت‌نامه خود را تنظیم کرد. این سند، یکی از مهم‌ترین مدارک باقی‌مانده از زندگی اوست. شکسپیر اموال، خانه‌ها و دارایی‌هایش را با دقت میان اعضای خانواده تقسیم کرد. بخش عمده میراثش به دختر بزرگش، سوزانا، رسید و برای دیگر بستگان نیز سهم‌هایی مشخص شد.
بندی از این وصیت‌نامه، بیش از هر بخش دیگری در طول چهار قرن گذشته محل بحث بوده است؛ جایی که برای همسرش، آن هتوی، «دومین تختخوابِ بهتر» خانه را به ارث گذاشت. برخی این جمله را نشانه سردی رابطه آن دو دانسته‌اند، اما بسیاری از تاریخ‌پژوهان با این برداشت موافق نیستند. در سنت حقوقی آن زمان، همسر به موجب قانون از بخشی از دارایی شوهر بهره‌مند می‌شد و نیازی به ذکر آن در وصیت‌نامه نبود. از سوی دیگر، بهترین تخت خانه معمولاً برای مهمانان نگه داشته می‌شد و تخت دوم، همان تخت مشترک زن و شوهر بود. بنابراین، این جمله به‌تنهایی چیزی درباره کیفیت زندگی مشترک آن‌ها اثبات نمی‌کند.
در بیست‌وسوم آوریل ۱۶۱۶، ویلیام شکسپیر، در پنجاه‌ودو سالگی، درگذشت. علت مرگ او به‌طور قطعی مشخص نیست. روایت‌هایی درباره تب، بیماری یا حتی مهمانی با دوستانش نقل شده‌اند، اما هیچ‌یک پشتوانه تاریخی کافی ندارند. آنچه مسلم است، او در کلیسای «هولی ترینیتی» استراتفورد، همان کلیسایی که بیش از نیم قرن پیش در آن غسل تعمید داده شده بود، به خاک سپرده شد.
بر سنگ مزارش، نوشته‌ای حک شد که هنوز هم خوانندگان را متوقف می‌کند؛ نفرینی خطاب به هر کس که آرامگاهش را جابه‌جا کند و دعایی برای کسی که آن را دست‌نخورده باقی بگذارد. این هشدار باعث شد، برخلاف رسم رایج آن دوران، آرامگاه او هرگز گشوده نشود.
شاید اگر داستان زندگی او همان‌جا پایان می‌یافت، شکسپیر تنها یکی از نمایشنامه‌نویسان موفق عصر الیزابت باقی می‌ماند. اما هفت سال پس از مرگش، دو تن از همکاران و دوستانش، جان همینگز و هنری کندل، کاری انجام دادند که سرنوشت ادبیات جهان را تغییر داد.
آن‌ها نمایشنامه‌های پراکنده شکسپیر را گرد آوردند و در سال ۱۶۲۳، مجموعه‌ای با عنوان First Folio منتشر کردند. از سی‌وشش نمایشنامه این کتاب، هجده اثر پیش از آن هرگز به چاپ نرسیده بودند. اگر این مجموعه منتشر نمی‌شد، آثاری چون مکبث، توفان، شب دوازدهم و ژولیوس سزار احتمالاً برای همیشه از میان می‌رفتند.

از آن زمان تاکنون، آثار شکسپیر تقریباً به همه زبان‌های مهم جهان ترجمه شده‌اند، هزاران بار روی صحنه رفته‌اند، بارها به سینما، اپرا و تلویزیون راه یافته‌اند و هنوز الهام‌بخش نویسندگان، کارگردانان و پژوهشگران‌اند. کمتر نویسنده‌ای در تاریخ توانسته است چنین حضوری مداوم در فرهنگ جهانی داشته باشد.

شاید راز ماندگاری او در همین باشد که هیچ‌گاه انسان را ساده ندید. در جهان شکسپیر، شر مطلق وجود ندارد و خیر مطلق نیز به‌ندرت دیده می‌شود. انسان‌ها با آرزوهایشان، ترس‌هایشان، تردیدهایشان و اشتباه‌هایشان زندگی می‌کنند؛ همان‌گونه که در زندگی واقعی.

چهار قرن از مرگ او گذشته است، اما هر بار که بازیگری روی صحنه می‌پرسد: «بودن یا نبودن؟»، هر بار که مکبث زیر بار جاه‌طلبی فرو می‌ریزد، هر بار که لیر حقیقت را دیر می‌فهمد یا اتللو به وسوسه اعتماد می‌کند، ویلیام شکسپیر دوباره زنده می‌شود.

بعضی نویسندگان کتاب می‌نویسند و از جهان می‌روند. بعضی دیگر، جهانی می‌آفرینند که پس از رفتنشان همچنان نفس می‌کشد. شکسپیر از دسته دوم بود.