در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | مصطفی رفعت درباره نمایش باران نم نم خواهد بارید: ۱۰ نکته درباره "باران نم‌نم خواهد بارید" ۱ روایتی تماشایی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 13:51:32
۱۰ نکته درباره "باران نم‌نم خواهد بارید"
۱
روایتی تماشایی بدون هیچ اضافه‌گویی، بدون مزاحمت صوتی، بدون بازی آزاردهنده و بدون حواشی پررنگ‌تر از متن.
۲
هیچ توصیفی برای خط روایی ماجرا ندارم؛ اگرچه این خط تااندازه‌ای وجود دارد. آنچه در متن برایم مهم بود، آدم‌ها و درکشان از منحنی عمر است. رفت‌وبرگشتی مداوم میان زمان. کدام قدرتمندتر است؟ ترومای گذشته، لحظه درک‌نشدنی حال یا وحشت آینده؟ آدم‌ها با آنچه از دیروز همراه ‌آورده‌اند، آنچه اکنون انجام می‌دهند و برنامه‌شان برای فردا، تعریفی متفاوت از خود ارائه می‌دهند؛ تعریفی مبتنی‌بر زمان. آیا انسان امروز را می‌توان با آنچه دیروز بوده و در گذشته از سر گذرانده، تعریف کرد یا شناخت؟ آیا ما با آثار به‌جامانده بر روانمان از لحظاتی که تجربه‌ کرده‌ایم، برای هم شناخته می‌شویم یا برای هر آشنایی جدیدی، باید همه‌ی آنچه بر ما وارد شده را کنار بگذاریم و در تولدی دوباره، خالص و بدون هیچ نشانی از روزهای رفته که اکنون ما را شکل داده، دست‌ دوستی را پیش بیاوریم؟ من، بدون کوله‌بار خاطراتم، چه‌کسی هستم؟ اصلاً وجود دارم و اگر وجود دارم، آیا هویت و معنایی دارم؟ انسان بدون گذشته و بدون آینده، چگونه ... دیدن ادامه ›› انسانی‌ست؟
۳
شخصیت‌ زن، مانند رباتی تنظیم‌شده یا مهره شطرنجی که فقط در مسیر تعیین‌شده و خطی حرکت می‌کند، در صحنه جابه‌جا می‌شود. بلند حرف می‌زند. هیچ حسی در صورت و لحنش ماندگار نیست. مصمم به‌نظر می‌رسد؛ اما مردد است! او حاصل همه‌ی آن‌چیزی‌ست‌که ما آن‌ها را خاطرات می‌نامیم. شخصیت او در روند ماجرا نرم می‌شود و از آن خشکی و تکرار (در رفتار و هم گفتار) فاصله می‌گیرد. آماده می‌شود تا راز خود را فاش کند؛ درست مانند بیماری که نزد روانکاوش آماده‌ی اعتراف است.
۴
شخصیت مرد، نویسنده است. به جزئیات دقت می‌کند. به پیش‌‌‌آگاهی باور دارد و به‌مثابه روانکاوی که سوژه‌ی موردنظرش را برای «کشف»، به چالش می‌کشد، کم‌کم «اعتماد» در رابطه را شکل می‌دهد. هردوی آن‌ها متأثر از عنوان نمایش (باران نم‌نم می‌بارد) کم‌کم از جان‌پناه امن خود بیرون می‌آیند. اینجا دراین‌هتل، کسی یک‌باره زیر رگبار، خیس آب نمی‌شود. زیر بارانی که نم‌نم اما پیوسته می‌بارد، ما نیز آرام‌آرام شسته می‌شویم و اندک‌اندک از آنچه (و آنکه) به‌مثابه بندنافی که افکارمان را تغذیه می‌کند، جدا می‌شویم. ما به جادوی «گذر زمان» نیاز داریم تا به آرامشی دوباره برسیم. باید از فاجعه، فاصله بگیریم تا خاطره شود و باید پوست بیندازیم و دور شویم تا آن خاطره، کم‌رنگ شود.
۵
باران، عامل رویش است؛ و هم عاملی برای زدودن غباری که بر ذهن ما نشسته و چه‌بسا بیرون‌آوردن آنچه و آنکه در گذشته چال کرده‌ایم؛ اما آثار آن/او در وضعیت کنونی ما هنوز پابرجاست و مانعی برای ترسیم آینده. زن، سگی که دوستش داشت را همراه پس‌‌اندازش و چیزهایی دیگر که هریک ارزشی نمادین برایش دارند، در کودکی به‌خاک می‌سپارد. او آنچه می‌توانست با پول (ولو اندک) برای بعدهای خود (یا کمک به دوستش) انجام دهد را نیز دفن کرده. درپاسخ‌به کنجکاوی مرد می‌گوید که پول را به دوستش هم نداد و نمی‌داند مشکل (و سرانجام) دوستش به کجا رسید؛ و تأکید می‌کند: دختربچه‌ها مسائل را بزرگ می‌کنند! ... بی‌اعتنایی به سرنوشت خویش و دیگرانی که پیوندی با ما دارند. راستی هریک‌ازما اگر امروز دست به نبش‌قبر گذشته بزنیم، چه آرزوهایی را که با شکست‌ها و خاطرات ناگوار و تجربه‌های تلخمان در گور کرده‌ایم، باز خواهیم یافت؟
۶
فنجان قهوه‌ای که مدام در صحنه‌ها می‌بینیم و روی پوستر نمایش هم حضوری پررنگ دارد، اشاره به موضوع مرگ‌آگاهی پرنسس دایانا، رؤیای صادقه و تلاش مرد طی یک مثلاً بازی برای حدس‌زدن درباره کیستی و چیستی زن؛ شاید تأکیدی بر این واقعیت است که ما چقدر دلمان می‌خواهد از روزهای نیامده بدانیم و احتمالاتش. این‌را می‌توان در پرسش تکراری «این باران چه‌زمانی بند می‌آید؟» نیز دید. زن، در صحنه‌ای از نمایش می‌گوید بعید است باران بند بیاید و او ترجیح می‌دهد که برای رفتن، منتظر نماند. آیا او به درکی تازه رسیده که آینده را نباید معطل احتمالات کرد و به هوای رسیدن روزی آفتابی، از ادامه‌ی مسیر باز ماند؟! در جایی، مرد اشاره می‌کند که زن مدام با کف دست خود مشغول است؛ و زن در بازگویی خاطراتش، به دفن‌کردن حیوان خانگی و چیزهایی درکنارهم اشاره می‌کند. بعد از آن اعتراف به رنج گذشته، مرد از زن می‌خواهد دستش را ببوید و به او می‌گوید: «عطر صابون می‌دهد!» خوش‌بین باشیم؛ باران نم‌نم، بوی آن خاطره تلخ را از دستان زن نیز برده و چه‌بسا، حالا بتوان؛ هم در ته فنجان قهوه‌اش و هم در کف دستش، نقش یا خط امیدی برای آینده (حتی واهی) را دید.
۷
شخصیت متصدی هتل، پایان هر جدال کلامی را با زدن زنگ روی میز پذیرش اعلام می‌کند؛ انگار ما به به‌جای رابطه انسانی بین دو غریبه، به‌تماشای یک مسابقه بوکس نشسته‌ایم؛ حتی در صحنه‌ای که در اتمسفری مفرح اجرا می‌شود، به‌مثابه داور گوشه‌ی رنگ، به امتیازدهی مشغول است؛ صحنه‌ای که البته مورد مثبت دیگری از کار را نیز نمایان می‌کند: دکور و چیدمانی متناسب با اجرا که به‌راحتی و بدون ایجاد سکته در روند بازی‌ها و با کمترین تلاش برای تغییر، یک فضای تازه خلق می‌کند.
۸
برای این سالن، صداها (به‌جز بازیگر نقش متصدی هتل) کمی بلندتر از آن‌چیزی‌ست‌که باید! به‌‌ویژه در آغاز کار؛ نکته‌ای که حتماً در سالنی‌ دیگر، جزو امتیازات بازیگران محسوب می‌شود. بااین‌همه، بازی‌ها شسته‌رفته و بدون تلاش در القای «بازیگر خوبه این نمایش منم!»، در خدمت ماجراست. هر سه، در حالتی مطلوب ظاهر شده‌اند و در جای خود؛ هم طنزی زیرکانه و نرم را به‌نمایش می‌گذارند و هم در آفرینش لحظات جدی موفق عمل می‌کنند. فروزان حسینی جوری کلمات را ادا می‌کند که بعید است هیچ حرفی در کلمه‌ای ناشنیده باقی بماند. محمد ‌دهملایی سکوت‌های قابل‌توجه دارد و زهرا پرهون، حضور بی‌کلامش هم گویاست.
۹
آخ که اگر کارگردان‌ها مدت‌زمان نمایش را درنظر می‌گرفتند، حتماً کارهایی تماشایی‌تر را شاهد بودیم. زمان 50دقیقه برای این نمایش، بهترین مدت‌زمان روایت قصه‌اش بود. ریتم نمایش، طراحی نور و لباس و صدا، به‌اندازه‌ی خود نمایش است. به‌نظرم چیزی از قابی که پیش چشمانم بود بیرون نمی‌زد و جای خالی چیزی را نیز حس نکردم. تنها کاش برای این‌ماجرا، جغرافیایی تعریف نمی‌شد. نبود اسم افراد و مکان‌ها، زبان نمایش را الکن نمی‌کرد و البته وجودشان هم چیزی به درک من از قصه نیفزود. این‌را درمورد توضیح «اقتباسی نمایشی از جهان رازآلود و تأمل‌برانگیز هاروکی موراکامی» در معرفی نمایش نیز می‌گویم. آیا بدون بردن نام «موراکامی»، فهم جهان نمایش، عقیم می‌ماند؟
۱۰
یادمان باشد زندگی گاه همین «سرعت‌نداشتن» است؛ به‌جای‌آنکه یک‌باره وسط استخر بپریم، گاهی باید زیر بارانی نم‌نم ایستاد و از «ذره‌ذره خیس‌شدن» لذت برد؛ شاید زندگی‌ اصلاً در همان جزئیات ریزی‌ نهفته که متصدی هتل به آن‌ها توجه نشان می‌دهد؛ که رنگی از ملال هم دارد و شاید تکرار!
از نگاه دقیق و موشکافانه شما بسیار ممنونیم
و خوشحال از اینکه با جهان اثر ارتباط مطلوبی برقرار کردید.
البته کمی به اسپویل نمایش نزدیک شدید...
سپاس از اینکه قلم زدید و وقت گذاشتید
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید